تبليغاتX
هدایت




















هدایت

آن وقت­ها که ما بچه بودیم، صد تومان برای خودش وقاری داشت و همیشه هم لای دست آدم بزرگ­ها بود و ما فقط از دور، آن را ملاقات می­کردیم. روزی نمی­دانیم چه شد که صد تومان افتاد دست ما. ما هم معطل نکردیم و برای اینکه زکاتش را به خودمان بپردازیم، رفتیم از بقالی، کلوچه­ای خریدیم. وقتی ما رسیدیم تو بقالی، مشتری دیگری هم بود. ما اولش که کلوچه درخواست کردیم، صد تومانی را با افتخار در آوردیم و گذاشتیم روی ترازو، که بقال این صحنه را دید و بعد که فکر کردیم شاید پول ما با پول مشتری دیگر، عوضی شود، وقتی بقال سرش جای دیگری گرم بود، صد تومانی نازنین­مان را برداشتیم و فرو کردیم تو جیب­مان، تا بعد از صرف کامل کلوچه­مان، باز آن را در بیاوریم و نشانِ بقال بدهیم.

مشغول میل کردن کلوچه دوم بودیم که دیدیم بقال، ناغافل، دستش را گرفت جلوی ما، و ما زل زدیم به دستش که پر از اسکناس­های ده و بیست تومانی بود. با چشم­هایش گفت که بگیر بچه جان، و ما حرفش را زمین نینداختیم و باقی پول­مان را گرفتیم.

بقال بیچاره فکر کرده بود که ما در کردیم و صد تومان به او دادیم، حالا نگو که مشتری قبلی صد تومان از خودش در کرده بود و به او داده بود. ما که دهان­مان پر از کلوچه بود، معطل نکردیم و به سرعت خودمان را از مغازه­اش بیرون انداختیم و رفتیم به پولی که بی­دردسر در آوردیم، فکر کنیم.

از آن روز به بعد، تا مدت­ها، ما کارمان این بود که پشت سر مشتری دیگری بایستیم و هم­زمان با مشتری قبلی، چیزی از بقال بخواهیم و پول­مان را برای یک لحظه بگذاریم روی ترازو و در لحظه دیگری، یواشکی پول­مان را برداریم و منتظر بمانیم که اشتباه بگیرد و فکر کند که ما پول دادیم و باقی پول­مان را بدهد که هر چه زور زدیم، اثر نکرد و هیچ بقالی، اشتباه بقال اولی را نکرد. نمی­دانیم بقال قبلی به بقال­های دیگر چیزی گفته بود یا نه.

برای مدتی رفتیم تو نخ بقال­های پیر، که چشمشان جایی را نمی­دید، به این هوا که شاید این­ها اشتباه کنند که دیدیم این­ها هم از بس که کُندند و از بس که گَرد تجربه نشسته روی فَرق سرشان، نمی­شود که آن­ها را به اشتباه انداخت.

این ماجرا گذشت و گذشت و ما رفته رفته، قد کشیدیم و دیگر یادمان رفت که از این راه هم می­شود امورات­مان بگذرد و خدا را شاکریم که بقال­های دیگر این اشتباه را نکردند که اگر این اشتباه چند بار دیگر اتفاق می­افتاد، بعید نبود که ما بد عادت شویم و از این راه­ها یا راه­های همجوار، پول در بیاوریم و جای اینکه سرمان تو کتاب باشد، سرمان جای دیگری باشد.

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 16:25 توسط ابوذر هدایتی|

صبح به صبح، تا دو سال، کارمان این بود در دوران سربازی، که بیدارباش ارشد گروهان را بشنویم که چیزی شبیه صور اسرافیل بود برای­مان. بعد هم یا خودمان با چشم­های بسته از تخت پایین می­آمدیم یا لنگ­مان را ارشد گروهان می­گرفت و می­کشید که ما را از روی تخت پایین بیاورد که ما هنوز هم خواب بودیم و داشتیم باقی خواب­مان را بین زمین و آسمان می­دیدیم.

بعد هم با چشم­های نیمه­باز، رخت و لباس سربازی را بَرمان می­کردیم و می­زدیم بیرون از گروهان، و می­رفتیم و خودمان را به دست تقدیر می­سپردیم. گروهان ما وظیفه شریفی به عهده داشت؛ وظیفه جاروکشی. آن وقت­ها بود که ما فهمیدیم که از کارگران شهرداری هم کمتریم. آخر کارگران شهرداری جارویی دارند که جارو بکنند، ولی ما جارو نداشتیم و از ما می­خواستند که جاروکش بی­نظیری هم باشیم. ما از همان جا بود که به این باور رساندیم خودمان را، که اگر نداریم جارو، دست که داریم، و این گونه بود که فهمیدیم پس ما هم می­توانیم.

پادگان ما درخت­هایی داشت که قدشان بلند بود، اگرچه لاغر و مردنی بودند و یرقان داشتند. ما بلانسبت میمون، پای درخت­ها می­ایستادیم و رصد می­کردیم درخت­های پر شاخه را و بعد هم دست از جان­مان می­شستیم و از درخت­ها می­رفتیم بالا و خودمان را می­رساندیم به شاخه­­ای، و شاخه­ را زیر بغل­مان می­زدیم و می­آمدیم پایین. اگر شاخه را می­انداختیم پایین و بعد خودمان پایین می­آمدیم، امنیت نداشتیم. آخر آن قدر سرباز دور درخت ایستاده بود که بعید نبود، یکی وسوسه شود و شاخه­ای را که ما به هزار زحمت جسته بودیم، بردارد و برود و خوش به حالش بشود.

هر چند متری از خیابان، سهم سربازی بود و هر کسی با شاخه درخت­ها، خیابان­های پادگان را جارو می­کرد. بعد از جارو هم بحمدالله امکانات به اندازه­ای بود که آفتابه­ای بدهند به دستمان، تا آب بپاشیم به سر و روی خیابانشان. البته گاهی آب نبود تا رنگی به آسفالت­ها بزنیم. وقتی که آب نبود، ما از آبِ لجن کمک می­طلبیدیم. بوی بدی داشت، ولی مهم نبود. مهم این بود که از دور معلوم شود که چیزی ریخته­اند کف خیابان که خیابان خیس شده.

وقتی هم که لحظات آخرِ جاروکشی و آب­پاشی­مان می­رسید، یکهو از گوشه­ای صدایی می­پیچید لای تن درخت­ها و بعد هم می­گشت دور تن ما: «پادگان... خبر... دار»، و ما هر جا بودیم و در حین هر کاری بودیم، میخ می­شدیم و جارو و آفتابه را برای لحظه­ای به امانت می­سپردیم به زمین، و پا جفت می­کردیم و دست می­بردیم کنار شقیقه­هایمان، و سلام نظامی ول می­دادیم از خودمان، و بعد هم بدو می­رفتیم سمتِ گروهان که صبحانه­مان را بخوریم، آن هم هول هولکی، تا مراسم صبح­گاه خودش را شروع نکرده.

نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 17:45 توسط ابوذر هدایتی|

ما تا وقتی که سبیل در نیاورده بودیم، تشنه قدرت بودیم و در سر، خیلی چیزها می­پروراندیم و چون سرمان قدری بزرگ بود، هر چه می­پروراندیم، تمام نمی­شد لامصب، این چیز پروراندن، که دست­کم ما خلاص شویم و برویم مثل دیگران، دنبال بازی­مان و کمتر زجری را بکشیم که بزرگ­ترها می­کشند.

از کلاس چهارم دبستان، تا اول راهنمایی، بکوب زور زدیم؛ با آن­که سن­مان کم بود. چه زوری هم زدیم، که در وصف نگنجد. این همه زور زدن، برای مبصر شدن بود.

 حاصل زور زدن در سال اول، شد یک روز رسیدن به قدرت، آن هم روز پنج­شنبه، روزی که در روز و شبش، همه یک جور دیگری هستند. انگار که بلانسبت، آدمیزاد نیستند.

بعد از آن در اول راهنمایی به قدرت رسیدیم و چه قدرتی. یک کلاس که پر بود از بچه­های شر مدرسه، افتاد به دست ما، و ما که لاغر بودیم و انگشت جلوی یک سوراخ دماغ­مان می­گذاشتند، جان از باقیِ سوراخ­هایمان، فرت فرت می­زد بیرون، شدیم مبصر، و مگر کسی می­توانست پیدا ­شود که از ما حساب نبرد.

روزی سرِ کلاس اخموترین معلم، معلم از ما خواست که نظم کلاس را بگیریم به دست. ما هم یک ساعت نگذاشتیم که بچه­ای نفس بکشد، تنها با نوشتن چند تا اسم و کشیدن چند تا ضرب­در جلوی اسم­ها. پیش خودمان هم گفتیم که قبل از آن­که ورق صحیح کردن معلم به ته برسد، همه اسم­ها را پاک می­کنیم، ولی دیر جنبیدیم و اسم یکی از بچه­ها را نرسیدیم که پاک کنیم و معلم هم همان بچه را صدا کرد پای تخته، و ما برای اولین بار به چشم خودمان دیدیم، که قدرت چه چیز مزخرفی است؛ وقتی که زیاد باشد و قرار هم نباشد که به کسی پاسخگو باشیم.

معلمِ اخمو، لای انگشت­های دست بچه مردم، مداد گذاشت و تا جایی که زورش رسید، دو دستی، مداد را فشار داد و فشار داد، و بچه از درد، نشست و برخاست و گریست و بی­صدا نالید و رنگ به رنگ شد.

ما از آن سال به بعد، دیگر به مبصر شدن فکر نکردیم و از رسیدن به قدرت، حسابی زده شدیم. آخر بدجوری دل­مان را زد، این قدرتِ لاکردار.

نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 16:41 توسط ابوذر هدایتی|

چند ساعتی که می­ماند به سال تحویل، مادرمان به هر گوشه خانه سرک می­کشید، مبادا چیزی رفته باشد از یادش. به سبزه­ها، به ماهی­ها، به سبد رخت چرک، به سطل­های آشغال، که همه جای خانه­مان گذاشته بود؛ که خدایی، شهرداری آن وقت­های مشهد، این همه سطل آشغال تو محله ما نگذاشته بود. مادرمان به همه جا، سر می­زد، آن هم چند بار. دوست نداشت، حتی لنگ جورابی، نشسته مانده باشد، برای سال بعد. یک بار به مادرمان، دَمِ سال تحویل گفتیم: «آب»، که مادرمان گفت: «حالا بگذار سال تحویل شود، بعد».

بعدها کاشف به عمل آمد که چرا آب نداد به ما، چون نمی­خواست تو این فاصله، ظرفی نشسته، بین ما و خودش و دست­شویی، معلق بماند، مبادا سال تحویل شود. حتی مادرمان، به دَمِ درِ خانه هم سر می­زد، که مبادا رهگذر بی­فرهنگی، آشغالی انداخته باشد.

بابای ما هم آخرین سیگار سال کهنه را یک جور دیگری دود می­کرد، گویی دلش نمی­آمد سیگارش به ته برسد و سال، نو شود. سیگار آخر را درست چند دقیقه مانده به سال نو می­کشید و سیگار جدید را هم ـ برای این­که سیگار قبلی، دلش نگیرد ـ درست چند دقیقه بعد از سال نو، با ذوق، آتش می­زد.

بابای ما، چند دقیقه مانده به سال تحویل، می­رفت سر وقتِ چراغ­ها. راه به راه، دستش را به هر کلیدی می­رساند و روشن می­کرد چراغ­ها را. حتی چراغ حیاط و دَمِ درِ خانه را و اگر روز بود، البته که دیده نمی­شد نور چراغ­ها، ولی خُب خودش که می­دانست چراغ­ها روشن است و دارد پول می­افتد برایش. همین بس بود برایش. شادی­های بابای ما هم مثل خودِ ما کوچک بود.

وقت سال تحویل که می­شد، ما به اتفاق مادر و بابایمان، جوری می­نشستیم جلوی تلویزیون که انگار قرار است کسی از ما عکس بگیرد و ما باید مراقب باشیم که مبادا ناگهانی، زیر خنده بزنیم یا پلک­مان بی­هوا، بیاید روی هم و با چشم­های بسته، سال نو شود. ما با چشم­های باز، خیلی باز، به صفحه تلویزیون سیاه و سفید توشیبای چهارده اینچ، زل می­زدیم. انگار که قرار است خبری بدهند که نمی­دانیم چه خبری است.

وقتی هم مردی با صدای کلفتش ـ که هیچ وقت هم ما این مرد را ندیدیم ـ می­آمد و می­گفت که «سالِ... هزار... و... سی­صد... و... ». و آن­قدر طولش می­­داد که آدم هول می­کرد، مبادا اتفاقی بیفتد. بعد هم که سال، خودش را تحویل می­کرد، ما که مجسمه شده بودیم، از بس که مات مانده بودیم، در می­آمدیم از قالب­مان و می­رفتیم خودمان را ول می­کردیم تو بغل مادر و بابای­مان که هر چه­قدر دوست دارند، ما را ببوسند و ما هم می­بوسیدم، ولی نه آن­قدر که آن­ها می­بوسیدند. انگار که دلشان خیلی برای ما سوخته بود که سال نو شده.

حالا می­فهمیم که جای دلسوزی هم داشت. ما بی­خبر بودیم که هر سال داریم بزرگ­تر می­شویم و هم­زمان، دردهایمان هم دارد، قد می­کشد. بعد هم چیزی می­گذاشتند کفِ دستمان که نوروزمان کامل شود، و راستی که چه­قدر اسکناس­های آن موقع و عددهای رویش، کوچک بود. هر جا هم که می­رفتیم، همه عیدی می­دادند و مثل حالا نبود که بچه مردم هم که به ما می­گوید: «عمو عیدی می­دهی؟» باز ما از رو نمی­رویم و مشت­مان را باز نمی­کنیم و عیدی نمی­دهیم.

آن وقت­ها، هر خانه­ای که می­رفتیم، اسکناسی نو می­گرفتیم، که اگر الان، قدر آن عیدی­ها را می­دانستیم و جمع می­کردیم، شاید که می­شد با آن کاری کرد. آن وقت­ها، عیدی­هایمان را تا تابستان یا تا مهر و گاهی حتی تا سال بعد نگه می­داشتیم. مگر خرج می­شد لاکردار، از بس که عیدی­هایمان، عیدی بود.

نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 16:15 توسط ابوذر هدایتی|

ما یک عمو داریم، که در جوانی‌هایش، آن هم در بحبوحه جنگ، زحمت کشید و دو پسر عمو برای ما آورد به دنیا؛ کاری که بابای ما هم برای ما نکرد و ما تا نُه سال، بی‌خواهر و برادر، روزگار گذراندیم.

یکی از پسرعمو‌ها، یک سال و پسرعموی دیگر، دو سالی از ما کوچک‌تر بودند. پسر عموی اولی، سرکش تشریف داشت و پسرعموی دومی، سر به زیر بود.

ما یک روز در هفته می‌رفتیم خانه پدربزرگمان که آن‌ها هم آن­جا زندگی می‌کردند. وقتی هفته می‌رسید به ته، و پنج­شنبه می‌رسید از راه، پسرعموی سرکش، دست می‌برد به دامن مادر که «مادر جان برویم که ابوذر دارد می‌آید»، که مادر سنگ صبورش می‌شد و نمی‌­دانیم چه می‌گفت به او، ولی نتیجه این می‌شد که می‌ماندند تا ما به آن‌ها برسیم و ما بی‌هم بازی نمانیم.

یکی از این هفته‌ها که ما خانه‌شان رفتیم، واداشتیم که پسرعمو‌ها، چهار دست و پا شوند و از این سرِ اتاق، بروند آن سرِ اتاق و از آن سرِ اتاق، بیایند این سرِ اتاق. آن‌ها هم گوش به فرمان بودند و این مسیر را طی می‌کردند و خدایی هم کم نمی‌گذاشتند، با آنکه هدفی نداشتند برای این رفت و برگشت‌ها.

با وجود این، نمی‌دانیم چرا باسن پسرعموی سرکش، هی می‌آمد جلوی چشم ما و ما هم هی، با کفِ دست، باسنش را می‌نواختیم و او هم از درد می‌سوخت و نمی‌توانست کاری کند، طفلکی. فقط کاری که می‌توانست بکند این بود که تند‌تر برود که ما نتوانیم به او برسیم که کمتر باسنش، سرخ شود، مثل لبو، و کمتر درد در دلش بپیچد.

ما هر وقت که خانه‌شان می‌رفتیم، پسرعموزنان راه می‌انداختیم و چون اسباب بازی زیاد داشتیم در خانه‌مان، دیگر به ما مزه نمی‌داد که با پسرعمو‌هایمان، هم­بازی شویم. به جای آن، با پسرعمو‌ها بازی می‌کردیم و پسرعمو‌ها می‌شدند اسباب بازی ما.

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 16:36 توسط ابوذر هدایتی|

آن سالی که ما در زاهدان، عمر گران مایه‌مان را می‌گذراندیم، سربازی بیش نبودیم. زمستان‌ زاهدان، استخوانمان را ترکاند، به خصوص شب‌ها که هوا سرد بود و سوزش، حتی مخمان را هم می‌خواست از کار بیندازد. آن هم برای ما که سرمایی تشریف داریم.

ما سه شلوار به پا و دو دست اورکت، به همراه دو ژاکت، به تن می‌کردیم. هم چنین، دو ـ سه جفت جوراب و دو جفت هم دستکش می‌پوشیدیم، که برای دو ساعت پُست نگهبانی، در بیابانی سیاه و سخت، و در هوایی سرد و سوزان، دوام بیاوریم و خونمان منجمد نشود یک وقت و عمرمان به دنیا باشد.

شبی از شب‌های زمستان بود. ما نگهبان بودیم. داشتیم به لحظات پایانی نگهبانیمان نزدیک می‌شدیم و دیگر باید نگهبان بعدی، که ساعتش رسیده بود، سر می‌رسید و اسلحه و خشاب و همه بند و بساطمان را می‌دادیم به او. نگهبان جدید از راه رسید. ما فانوسقه‌مان را گشودیم که به همراه خشاب‌ها به او بدهیم که چشممان افتاد به شلوار این طفل معصوم. شلوارش تا سر زانو خیس بود. پرسیدیم که «چرا خیس است، این شلوار، آن هم در این هوای سرد»، که خندید. خنده‌هایشان همیشه نمکی بود. نگفت چیزی و ما هم که یخ کردیم، سین جیم نکردیم و او را گذاشتیم میان دشت و آسمان، تنها، و رفتیم گروهان، که چرتی بزنیم تا بیدار باش، کسی نزده.

بعد‌ها فهمیدیم این هم‌گروهانی ما، گرفتار دردِ شب ادراری است و این درد چه دردسر‌ها که برای او درست نکرد و صدای او هم در نیامد و چه­قدر تلاش کرد که معاف شود، که طفلکی قانون، با دست و پای بسته، نتوانست برای او کاری بکند و رو سیاهی ماند به زغال.

نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 16:30 توسط ابوذر هدایتی|

یکی از روزهای اسفند بود گویا، روزهای ناخوش امتحان، آن هم برای ما که تا کتاب درسی می‌گرفتیم دستمان، پلک‌هایمان سنگین می‌شد و دهانمان به نیت خمیازه، هی باز می‌شد و کم کم کش می‌آمدیم و خودمان را دراز می‌کردیم و به جای خواندن کتاب‌های مدرسه، دست می‌بردیم زیر سرمان و به کار آسمان و ریسمان بافی مشغول می‌شدیم.

برای امتحان‌های اسفند، سر ساعت می‌رفتیم امتحان می‌دادیم و دیگر نمی‌ایستادیم سر صف، تا ببینیم باز امروز مدیرمان هوس کرده درباره چه چیزی، مخ ما را به کار بگیرد. یک راست می‌رفتیم سر کلاس و برای این‌که زود‌تر از همه، جا بگیریم برای خودمان، صبح زود، قبل از آن‌که فراش بیاید درهای کلاس را باز کند، خودمان را به کلاس می‌رساندیم و حتی بخاری را هم روشن می‌کردیم. این سحرخیزی، حکمتی داشت. ما زود‌تر از دیگر دانشمندان فردای مملکتمان می‌رفتیم مدرسه، تا بسترسازی کنیم برای تقلب. می‌رفتیم ته کلاس و روی میز دلخواه‌مان جا خوش می‌کردیم و منتظر می‌شدیم تا همه بیایند و آغاز شود لحظه شوم امتحان.

یکی از روزهای امتحان بود که ما نیاز شدید به مستراح پیدا کردیم. آن قدر نیازمان شدید بود که در وصف نگنجد. برای همین هم مجبور شدیم دل از نیمکتمان بِکنیم و سنگرمان را ترک کنیم و به راه مستراح برویم. وقتی که از مستراح در آمدیم و باز شد چشم‌هایمان، و باز دوباره توانستیم دنیا را، که تا چندی پیش تیره و تار شده بود، روشن و زیبا ببینیم، با صحنه هول ناکی روبه‌رو شدیم که بدجور روح ما را آزرد. یکی دیگر از دانش مندان فردا و متقلبانِ امروز، رفته بود سر جای ما نشسته بود و با لبخندی، منطقه استراتژیک ته کلاس را برای تقلب بررسی می‌کرد.

نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 16:3 توسط ابوذر هدایتی|

شبی از شب‌های زمستان، ما بودیم و بابایمان، در خانه مردی دهاتی، که ما را دعوت کرده بود به خانه‌اش. مرد دهاتی، دهاتی‌های دیگر را هم جمع کرده بود که بیایید که یکی آمده از شهر، تو نگو که انگار ما از منظومه دیگری آمده بودیم.

آن شب، هر چه چای خوردیم و هر چه دهاتی‌ها سیگار کشیدند، هر چه حرف زدند و هر چه حرف شنیدیم، صبح نشد؛ آخر تلویزیون نداشتند. همه در حال گل گفتن و گل شنیدن بودند که بابای ما، طبق معمول خودش را سپرد به کتابی و توی خودش بود که ناغافل کاغذی، انگشتش را بُرید و قصه‌ای شد این ماجرا، که فکر کنیم تا امروز که سال‌ها از آن روز می‌گذرد، نرفته باشد از یاد دهاتی‌ها و سینه به سینه این ماجرای شگفت­انگیز را تعریف کرده باشند که ما مردی شهری دیدیم که با کاغذ دستش می‌بُرید.

نزدیک‌ترین دهاتی به بابای ما، دست بابای ما را گرفت در دستش، و به خونی که می‌ریخت از دست بابایمان خیره شده بود. جوری زل زده بود، انگار تا حالا هیچ جای بدنش شکاف نخورده و خونی از آن در نرفته و نمی‌دانسته که خون چیست و چه رنگی است.

این دست بابای ما، تو مجلس، دست به دست چرخید و همه انگشت به دهان مانده بودند که چه­طور می‌شود کاغذی با انگشتی، چنین کاری کند؟

بعد از اینکه دهاتی‌ها، دست بابای ما را یک نظر دیدند، یک نگاه به دست خودشان کردند، که اگر کسی با کلنگ هم به جان دستشان می‌افتاد، نمی‌توانست آن را خراش بدهد، این قدر که پینه بسته بود، دست‌های سفت و زمختشان.

طفلک بابای ما. برای اینکه ثابت کند که از فضا نیامده و مال همین حوالی است، کتاب را هی نشان دهاتی‌ها می‌داد که «نگاه کنید، ببینید چه‌قدر تیز بود کاغذ. دستم کشیده شد و بُرید»، که فایده‌ای نداشت این حرف‌ها و جلوی آن همه دست، که هر کدامش، اندازه دو تا دست بابای ما بود، دست بابای ما از مردی افتاد.

نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 16:2 توسط ابوذر هدایتی|

گاهی وقت‌ها که از مشهد می‌زدیم بیرون، می‌رفتیم طرف پایتخت، پیش باقیِ قوم و خویشانمان. یکی از خویشان ما، دایی ما بود، که از قضا پسری داشت، که هم سن ما بود.

یکی از شب‌های نوروز ما خانه‌شان بودیم. آخرِ شب که رسید، تشک‌ها و لحاف‌ها، نقش زمین شد، که ما به اتفاق اولیای­مان، باقی عمرمان را در خواب بگذرانیم. پیش از آنکه خاموش کنند برق‌ها را، ما رفتیم دفترچه‌ای آوردیم و خودکاری، و آن‌ها را گذاشتیم بالای سرمان.

پسر دایی­مان خیال کرد که ما بچه درس­خوانی هستیم و می‌خواهیم مشق‌های نوروزی­مان را بنویسیم، که ما در آمدیم نگاهی به او کردیم که یعنی «پسر دایی جان، تو کجای کاری؟» او نمی‌دانست که ما در سر هوای دیگری داریم.

پسر دایی­مان گفت: «پس این دفترچه چیه؟»، که گفتیم: «وقتی می‌خوابیم، بعضی وقت‌ها ناگهان چیزی می‌رسد به فکرمان و ما تا بیاییم دنبال کاغذ و قلم بگردیم، آن چیز، بال بال می‌زند و می‌رود و ما دیگر نمی‌توانیم پی‌اش را بگیریم. برای همین هم این خودکار و دفتر را بالا سرمان می‌گذاریم، که اگر وقتی خواب بودیم و چیزی به ذهنمان رسید، زودی بلند شویم و بنویسیم آن را».

پسر دایی ما زل زد تو تخم چشم‌های ما و فکر هم نمی‌کنیم چیزی فهمید، ولی ما خوب پز دادیم که چه نویسنده بزرگی هستیم و بدون قسم خوردن او را وادار کردیم که ما را باور کند و توانستیم بی‌رنج و زحمتی، خودمان را یک سر و گردن از او بلند‌تر نشان دهیم. ما وقتی هم که خانه خودمان بودیم، هیچ وقت دفتر و خودکار بالا سرمان نمی‌گذاشتیم.

حالا این روز‌ها که بزرگ شدیم، دیگر کسی نیست که به او پز بدهیم، که ما هر شب، کتاب و کاغذ و قلم را کنار بالین­مان داریم، دیگر کسی نیست که بخواهیم خودمان را یک سر و گردن از او بلند‌تر نشان دهیم.

نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 16:41 توسط ابوذر هدایتی|

ما خیلی زود پی بردیم که از راه مدرسه، نمی‌رسیم به جایی. برای همین هم در سال‌هایی که مجبور بودیم پشت نیمکت بنشینیم، سرِ خر رؤیا‌هایمان، به هزار بهانه، به این سو و آن سو کج می‌شد، بلکه درد دانش اندوزی اجباری برود از تنمان بیرون.

چهارم دبستان بودیم. یک ساعت به مچمان داشتیم و یک خیالِ بلندپرواز در ذهنمان. همین خیال هم کار می‌داد دستمان. شاید اگر خیال لاغرتری داشتیم، می‌توانستیم در کلاس درس جا بگیریم و دوام بیاوریم بیشتر. به خاطر قد بلندی هم که داشتیم، نیمکتمان جایی بود که امنیت برایمان می‌آورد و کمتر معلم می‌توانست برود تو نخمان.

برای این‌که به خودمان دلداری بدهیم که تا چشم روی هم بگذاریم، این کلاس نیز بگذرد، کارمان این بود که هر روز، سر هر کلاس، گوشه دفترمان، از عدد ۱ تا ۴۵ را می‌نوشتیم. هر کلاس، ۴۵ دقیقه طول می‌کشید و یک ربع هم زنگ تفریح بود. از اولِ کلاس تا آخر کلاس، با دقت به رفت و آمد ثانیه‌ها و دقیقه‌ها نگاه می‌کردیم که کی یک دقیقه پر می‌شود. یک دقیقه که پر می‌شد، یکی از عدد‌ها را خط می‌زدیم. از عدد ۴۵ هم شروع می‌کردیم و خط می‌زدیم. هر بار که عدد‌ها کوچک می‌شد، نور امید شعله می‌کشید در جانمان. ما از‌‌ همان روزگار، عادت کردیم که بنشینیم بر لب جوی و ببینیم گذر عمر را.

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 16:29 توسط ابوذر هدایتی|


آخرين مطالب
» صد تومانی
» روزگار جاروکشی
» همه آرزوی ما
» آن وقت­ها، عیدها
» پسر عموها
» به یاد سربازی
» تقلب
» دست‌ها
» پز نویسندگی
» این کلاس نیز بگذرد

Design By : Pichak