هدایت
آن وقتها که ما بچه بودیم، صد تومان برای خودش وقاری داشت و همیشه هم لای دست آدم بزرگها بود و ما فقط از دور، آن را ملاقات میکردیم. روزی نمیدانیم چه شد که صد تومان افتاد دست ما. ما هم معطل نکردیم و برای اینکه زکاتش را به خودمان بپردازیم، رفتیم از بقالی، کلوچهای خریدیم. وقتی ما رسیدیم تو بقالی، مشتری دیگری هم بود. ما اولش که کلوچه درخواست کردیم، صد تومانی را با افتخار در آوردیم و گذاشتیم روی ترازو، که بقال این صحنه را دید و بعد که فکر کردیم شاید پول ما با پول مشتری دیگر، عوضی شود، وقتی بقال سرش جای دیگری گرم بود، صد تومانی نازنینمان را برداشتیم و فرو کردیم تو جیبمان، تا بعد از صرف کامل کلوچهمان، باز آن را در بیاوریم و نشانِ بقال بدهیم. مشغول میل کردن کلوچه دوم بودیم که دیدیم بقال، ناغافل، دستش را گرفت جلوی ما، و ما زل زدیم به دستش که پر از اسکناسهای ده و بیست تومانی بود. با چشمهایش گفت که بگیر بچه جان، و ما حرفش را زمین نینداختیم و باقی پولمان را گرفتیم. بقال بیچاره فکر کرده بود که ما در کردیم و صد تومان به او دادیم، حالا نگو که مشتری قبلی صد تومان از خودش در کرده بود و به او داده بود. ما که دهانمان پر از کلوچه بود، معطل نکردیم و به سرعت خودمان را از مغازهاش بیرون انداختیم و رفتیم به پولی که بیدردسر در آوردیم، فکر کنیم. از آن روز به بعد، تا مدتها، ما کارمان این بود که پشت سر مشتری دیگری بایستیم و همزمان با مشتری قبلی، چیزی از بقال بخواهیم و پولمان را برای یک لحظه بگذاریم روی ترازو و در لحظه دیگری، یواشکی پولمان را برداریم و منتظر بمانیم که اشتباه بگیرد و فکر کند که ما پول دادیم و باقی پولمان را بدهد که هر چه زور زدیم، اثر نکرد و هیچ بقالی، اشتباه بقال اولی را نکرد. نمیدانیم بقال قبلی به بقالهای دیگر چیزی گفته بود یا نه. برای مدتی رفتیم تو نخ بقالهای پیر، که چشمشان جایی را نمیدید، به این هوا که شاید اینها اشتباه کنند که دیدیم اینها هم از بس که کُندند و از بس که گَرد تجربه نشسته روی فَرق سرشان، نمیشود که آنها را به اشتباه انداخت. این ماجرا گذشت و گذشت و ما رفته رفته، قد کشیدیم و دیگر یادمان رفت که از این راه هم میشود اموراتمان بگذرد و خدا را شاکریم که بقالهای دیگر این اشتباه را نکردند که اگر این اشتباه چند بار دیگر اتفاق میافتاد، بعید نبود که ما بد عادت شویم و از این راهها یا راههای همجوار، پول در بیاوریم و جای اینکه سرمان تو کتاب باشد، سرمان جای دیگری باشد. صبح به صبح، تا دو سال، کارمان این بود در دوران سربازی، که بیدارباش ارشد گروهان را بشنویم که چیزی شبیه صور اسرافیل بود برایمان. بعد هم یا خودمان با چشمهای بسته از تخت پایین میآمدیم یا لنگمان را ارشد گروهان میگرفت و میکشید که ما را از روی تخت پایین بیاورد که ما هنوز هم خواب بودیم و داشتیم باقی خوابمان را بین زمین و آسمان میدیدیم. بعد هم با چشمهای نیمهباز، رخت و لباس سربازی را بَرمان میکردیم و میزدیم بیرون از گروهان، و میرفتیم و خودمان را به دست تقدیر میسپردیم. گروهان ما وظیفه شریفی به عهده داشت؛ وظیفه جاروکشی. آن وقتها بود که ما فهمیدیم که از کارگران شهرداری هم کمتریم. آخر کارگران شهرداری جارویی دارند که جارو بکنند، ولی ما جارو نداشتیم و از ما میخواستند که جاروکش بینظیری هم باشیم. ما از همان جا بود که به این باور رساندیم خودمان را، که اگر نداریم جارو، دست که داریم، و این گونه بود که فهمیدیم پس ما هم میتوانیم. پادگان ما درختهایی داشت که قدشان بلند بود، اگرچه لاغر و مردنی بودند و یرقان داشتند. ما بلانسبت میمون، پای درختها میایستادیم و رصد میکردیم درختهای پر شاخه را و بعد هم دست از جانمان میشستیم و از درختها میرفتیم بالا و خودمان را میرساندیم به شاخهای، و شاخه را زیر بغلمان میزدیم و میآمدیم پایین. اگر شاخه را میانداختیم پایین و بعد خودمان پایین میآمدیم، امنیت نداشتیم. آخر آن قدر سرباز دور درخت ایستاده بود که بعید نبود، یکی وسوسه شود و شاخهای را که ما به هزار زحمت جسته بودیم، بردارد و برود و خوش به حالش بشود. هر چند متری از خیابان، سهم سربازی بود و هر کسی با شاخه درختها، خیابانهای پادگان را جارو میکرد. بعد از جارو هم بحمدالله امکانات به اندازهای بود که آفتابهای بدهند به دستمان، تا آب بپاشیم به سر و روی خیابانشان. البته گاهی آب نبود تا رنگی به آسفالتها بزنیم. وقتی که آب نبود، ما از آبِ لجن کمک میطلبیدیم. بوی بدی داشت، ولی مهم نبود. مهم این بود که از دور معلوم شود که چیزی ریختهاند کف خیابان که خیابان خیس شده. وقتی هم که لحظات آخرِ جاروکشی و آبپاشیمان میرسید، یکهو از گوشهای صدایی میپیچید لای تن درختها و بعد هم میگشت دور تن ما: «پادگان... خبر... دار»، و ما هر جا بودیم و در حین هر کاری بودیم، میخ میشدیم و جارو و آفتابه را برای لحظهای به امانت میسپردیم به زمین، و پا جفت میکردیم و دست میبردیم کنار شقیقههایمان، و سلام نظامی ول میدادیم از خودمان، و بعد هم بدو میرفتیم سمتِ گروهان که صبحانهمان را بخوریم، آن هم هول هولکی، تا مراسم صبحگاه خودش را شروع نکرده. ما تا وقتی که سبیل در نیاورده بودیم، تشنه قدرت بودیم و در سر، خیلی چیزها میپروراندیم و چون سرمان قدری بزرگ بود، هر چه میپروراندیم، تمام نمیشد لامصب، این چیز پروراندن، که دستکم ما خلاص شویم و برویم مثل دیگران، دنبال بازیمان و کمتر زجری را بکشیم که بزرگترها میکشند. از کلاس چهارم دبستان، تا اول راهنمایی، بکوب زور زدیم؛ با آنکه سنمان کم بود. چه زوری هم زدیم، که در وصف نگنجد. این همه زور زدن، برای مبصر شدن بود. حاصل زور زدن در سال اول، شد یک روز رسیدن به قدرت، آن هم روز پنجشنبه، روزی که در روز و شبش، همه یک جور دیگری هستند. انگار که بلانسبت، آدمیزاد نیستند. بعد از آن در اول راهنمایی به قدرت رسیدیم و چه قدرتی. یک کلاس که پر بود از بچههای شر مدرسه، افتاد به دست ما، و ما که لاغر بودیم و انگشت جلوی یک سوراخ دماغمان میگذاشتند، جان از باقیِ سوراخهایمان، فرت فرت میزد بیرون، شدیم مبصر، و مگر کسی میتوانست پیدا شود که از ما حساب نبرد. روزی سرِ کلاس اخموترین معلم، معلم از ما خواست که نظم کلاس را بگیریم به دست. ما هم یک ساعت نگذاشتیم که بچهای نفس بکشد، تنها با نوشتن چند تا اسم و کشیدن چند تا ضربدر جلوی اسمها. پیش خودمان هم گفتیم که قبل از آنکه ورق صحیح کردن معلم به ته برسد، همه اسمها را پاک میکنیم، ولی دیر جنبیدیم و اسم یکی از بچهها را نرسیدیم که پاک کنیم و معلم هم همان بچه را صدا کرد پای تخته، و ما برای اولین بار به چشم خودمان دیدیم، که قدرت چه چیز مزخرفی است؛ وقتی که زیاد باشد و قرار هم نباشد که به کسی پاسخگو باشیم. معلمِ اخمو، لای انگشتهای دست بچه مردم، مداد گذاشت و تا جایی که زورش رسید، دو دستی، مداد را فشار داد و فشار داد، و بچه از درد، نشست و برخاست و گریست و بیصدا نالید و رنگ به رنگ شد. ما از آن سال به بعد، دیگر به مبصر شدن فکر نکردیم و از رسیدن به قدرت، حسابی زده شدیم. آخر بدجوری دلمان را زد، این قدرتِ لاکردار. چند ساعتی که میماند به سال تحویل، مادرمان به هر گوشه خانه سرک میکشید، مبادا چیزی رفته باشد از یادش. به سبزهها، به ماهیها، به سبد رخت چرک، به سطلهای آشغال، که همه جای خانهمان گذاشته بود؛ که خدایی، شهرداری آن وقتهای مشهد، این همه سطل آشغال تو محله ما نگذاشته بود. مادرمان به همه جا، سر میزد، آن هم چند بار. دوست نداشت، حتی لنگ جورابی، نشسته مانده باشد، برای سال بعد. یک بار به مادرمان، دَمِ سال تحویل گفتیم: «آب»، که مادرمان گفت: «حالا بگذار سال تحویل شود، بعد». بعدها کاشف به عمل آمد که چرا آب نداد به ما، چون نمیخواست تو این فاصله، ظرفی نشسته، بین ما و خودش و دستشویی، معلق بماند، مبادا سال تحویل شود. حتی مادرمان، به دَمِ درِ خانه هم سر میزد، که مبادا رهگذر بیفرهنگی، آشغالی انداخته باشد. بابای ما هم آخرین سیگار سال کهنه را یک جور دیگری دود میکرد، گویی دلش نمیآمد سیگارش به ته برسد و سال، نو شود. سیگار آخر را درست چند دقیقه مانده به سال نو میکشید و سیگار جدید را هم ـ برای اینکه سیگار قبلی، دلش نگیرد ـ درست چند دقیقه بعد از سال نو، با ذوق، آتش میزد. بابای ما، چند دقیقه مانده به سال تحویل، میرفت سر وقتِ چراغها. راه به راه، دستش را به هر کلیدی میرساند و روشن میکرد چراغها را. حتی چراغ حیاط و دَمِ درِ خانه را و اگر روز بود، البته که دیده نمیشد نور چراغها، ولی خُب خودش که میدانست چراغها روشن است و دارد پول میافتد برایش. همین بس بود برایش. شادیهای بابای ما هم مثل خودِ ما کوچک بود. وقت سال تحویل که میشد، ما به اتفاق مادر و بابایمان، جوری مینشستیم جلوی تلویزیون که انگار قرار است کسی از ما عکس بگیرد و ما باید مراقب باشیم که مبادا ناگهانی، زیر خنده بزنیم یا پلکمان بیهوا، بیاید روی هم و با چشمهای بسته، سال نو شود. ما با چشمهای باز، خیلی باز، به صفحه تلویزیون سیاه و سفید توشیبای چهارده اینچ، زل میزدیم. انگار که قرار است خبری بدهند که نمیدانیم چه خبری است. وقتی هم مردی با صدای کلفتش ـ که هیچ وقت هم ما این مرد را ندیدیم ـ میآمد و میگفت که «سالِ... هزار... و... سیصد... و... ». و آنقدر طولش میداد که آدم هول میکرد، مبادا اتفاقی بیفتد. بعد هم که سال، خودش را تحویل میکرد، ما که مجسمه شده بودیم، از بس که مات مانده بودیم، در میآمدیم از قالبمان و میرفتیم خودمان را ول میکردیم تو بغل مادر و بابایمان که هر چهقدر دوست دارند، ما را ببوسند و ما هم میبوسیدم، ولی نه آنقدر که آنها میبوسیدند. انگار که دلشان خیلی برای ما سوخته بود که سال نو شده. حالا میفهمیم که جای دلسوزی هم داشت. ما بیخبر بودیم که هر سال داریم بزرگتر میشویم و همزمان، دردهایمان هم دارد، قد میکشد. بعد هم چیزی میگذاشتند کفِ دستمان که نوروزمان کامل شود، و راستی که چهقدر اسکناسهای آن موقع و عددهای رویش، کوچک بود. هر جا هم که میرفتیم، همه عیدی میدادند و مثل حالا نبود که بچه مردم هم که به ما میگوید: «عمو عیدی میدهی؟» باز ما از رو نمیرویم و مشتمان را باز نمیکنیم و عیدی نمیدهیم. آن وقتها، هر خانهای که میرفتیم، اسکناسی نو میگرفتیم، که اگر الان، قدر آن عیدیها را میدانستیم و جمع میکردیم، شاید که میشد با آن کاری کرد. آن وقتها، عیدیهایمان را تا تابستان یا تا مهر و گاهی حتی تا سال بعد نگه میداشتیم. مگر خرج میشد لاکردار، از بس که عیدیهایمان، عیدی بود. ما یک عمو داریم، که در جوانیهایش، آن هم در بحبوحه جنگ، زحمت کشید و دو پسر عمو برای ما آورد به دنیا؛ کاری که بابای ما هم برای ما نکرد و ما تا نُه سال، بیخواهر و برادر، روزگار گذراندیم. یکی از پسرعموها، یک سال و پسرعموی دیگر، دو سالی از ما کوچکتر بودند. پسر عموی اولی، سرکش تشریف داشت و پسرعموی دومی، سر به زیر بود. ما یک روز در هفته میرفتیم خانه پدربزرگمان که آنها هم آنجا زندگی میکردند. وقتی هفته میرسید به ته، و پنجشنبه میرسید از راه، پسرعموی سرکش، دست میبرد به دامن مادر که «مادر جان برویم که ابوذر دارد میآید»، که مادر سنگ صبورش میشد و نمیدانیم چه میگفت به او، ولی نتیجه این میشد که میماندند تا ما به آنها برسیم و ما بیهم بازی نمانیم. یکی از این هفتهها که ما خانهشان رفتیم، واداشتیم که پسرعموها، چهار دست و پا شوند و از این سرِ اتاق، بروند آن سرِ اتاق و از آن سرِ اتاق، بیایند این سرِ اتاق. آنها هم گوش به فرمان بودند و این مسیر را طی میکردند و خدایی هم کم نمیگذاشتند، با آنکه هدفی نداشتند برای این رفت و برگشتها. با وجود این، نمیدانیم چرا باسن پسرعموی سرکش، هی میآمد جلوی چشم ما و ما هم هی، با کفِ دست، باسنش را مینواختیم و او هم از درد میسوخت و نمیتوانست کاری کند، طفلکی. فقط کاری که میتوانست بکند این بود که تندتر برود که ما نتوانیم به او برسیم که کمتر باسنش، سرخ شود، مثل لبو، و کمتر درد در دلش بپیچد. ما هر وقت که خانهشان میرفتیم، پسرعموزنان راه میانداختیم و چون اسباب بازی زیاد داشتیم در خانهمان، دیگر به ما مزه نمیداد که با پسرعموهایمان، همبازی شویم. به جای آن، با پسرعموها بازی میکردیم و پسرعموها میشدند اسباب بازی ما. آن سالی که ما در زاهدان، عمر گران مایهمان را میگذراندیم، سربازی بیش نبودیم. زمستان زاهدان، استخوانمان را ترکاند، به خصوص شبها که هوا سرد بود و سوزش، حتی مخمان را هم میخواست از کار بیندازد. آن هم برای ما که سرمایی تشریف داریم. ما سه شلوار به پا و دو دست اورکت، به همراه دو ژاکت، به تن میکردیم. هم چنین، دو ـ سه جفت جوراب و دو جفت هم دستکش میپوشیدیم، که برای دو ساعت پُست نگهبانی، در بیابانی سیاه و سخت، و در هوایی سرد و سوزان، دوام بیاوریم و خونمان منجمد نشود یک وقت و عمرمان به دنیا باشد. شبی از شبهای زمستان بود. ما نگهبان بودیم. داشتیم به لحظات پایانی نگهبانیمان نزدیک میشدیم و دیگر باید نگهبان بعدی، که ساعتش رسیده بود، سر میرسید و اسلحه و خشاب و همه بند و بساطمان را میدادیم به او. نگهبان جدید از راه رسید. ما فانوسقهمان را گشودیم که به همراه خشابها به او بدهیم که چشممان افتاد به شلوار این طفل معصوم. شلوارش تا سر زانو خیس بود. پرسیدیم که «چرا خیس است، این شلوار، آن هم در این هوای سرد»، که خندید. خندههایشان همیشه نمکی بود. نگفت چیزی و ما هم که یخ کردیم، سین جیم نکردیم و او را گذاشتیم میان دشت و آسمان، تنها، و رفتیم گروهان، که چرتی بزنیم تا بیدار باش، کسی نزده. بعدها فهمیدیم این همگروهانی ما، گرفتار دردِ شب ادراری است و این درد چه دردسرها که برای او درست نکرد و صدای او هم در نیامد و چهقدر تلاش کرد که معاف شود، که طفلکی قانون، با دست و پای بسته، نتوانست برای او کاری بکند و رو سیاهی ماند به زغال. یکی از روزهای اسفند بود گویا، روزهای ناخوش امتحان، آن هم برای ما که تا کتاب درسی میگرفتیم دستمان، پلکهایمان سنگین میشد و دهانمان به نیت خمیازه، هی باز میشد و کم کم کش میآمدیم و خودمان را دراز میکردیم و به جای خواندن کتابهای مدرسه، دست میبردیم زیر سرمان و به کار آسمان و ریسمان بافی مشغول میشدیم. برای امتحانهای اسفند، سر ساعت میرفتیم امتحان میدادیم و دیگر نمیایستادیم سر صف، تا ببینیم باز امروز مدیرمان هوس کرده درباره چه چیزی، مخ ما را به کار بگیرد. یک راست میرفتیم سر کلاس و برای اینکه زودتر از همه، جا بگیریم برای خودمان، صبح زود، قبل از آنکه فراش بیاید درهای کلاس را باز کند، خودمان را به کلاس میرساندیم و حتی بخاری را هم روشن میکردیم. این سحرخیزی، حکمتی داشت. ما زودتر از دیگر دانشمندان فردای مملکتمان میرفتیم مدرسه، تا بسترسازی کنیم برای تقلب. میرفتیم ته کلاس و روی میز دلخواهمان جا خوش میکردیم و منتظر میشدیم تا همه بیایند و آغاز شود لحظه شوم امتحان. یکی از روزهای امتحان بود که ما نیاز شدید به مستراح پیدا کردیم. آن قدر نیازمان شدید بود که در وصف نگنجد. برای همین هم مجبور شدیم دل از نیمکتمان بِکنیم و سنگرمان را ترک کنیم و به راه مستراح برویم. وقتی که از مستراح در آمدیم و باز شد چشمهایمان، و باز دوباره توانستیم دنیا را، که تا چندی پیش تیره و تار شده بود، روشن و زیبا ببینیم، با صحنه هول ناکی روبهرو شدیم که بدجور روح ما را آزرد. یکی دیگر از دانش مندان فردا و متقلبانِ امروز، رفته بود سر جای ما نشسته بود و با لبخندی، منطقه استراتژیک ته کلاس را برای تقلب بررسی میکرد. شبی از شبهای زمستان، ما بودیم و بابایمان، در خانه مردی دهاتی، که ما را دعوت کرده بود به خانهاش. مرد دهاتی، دهاتیهای دیگر را هم جمع کرده بود که بیایید که یکی آمده از شهر، تو نگو که انگار ما از منظومه دیگری آمده بودیم. آن شب، هر چه چای خوردیم و هر چه دهاتیها سیگار کشیدند، هر چه حرف زدند و هر چه حرف شنیدیم، صبح نشد؛ آخر تلویزیون نداشتند. همه در حال گل گفتن و گل شنیدن بودند که بابای ما، طبق معمول خودش را سپرد به کتابی و توی خودش بود که ناغافل کاغذی، انگشتش را بُرید و قصهای شد این ماجرا، که فکر کنیم تا امروز که سالها از آن روز میگذرد، نرفته باشد از یاد دهاتیها و سینه به سینه این ماجرای شگفتانگیز را تعریف کرده باشند که ما مردی شهری دیدیم که با کاغذ دستش میبُرید. نزدیکترین دهاتی به بابای ما، دست بابای ما را گرفت در دستش، و به خونی که میریخت از دست بابایمان خیره شده بود. جوری زل زده بود، انگار تا حالا هیچ جای بدنش شکاف نخورده و خونی از آن در نرفته و نمیدانسته که خون چیست و چه رنگی است. این دست بابای ما، تو مجلس، دست به دست چرخید و همه انگشت به دهان مانده بودند که چهطور میشود کاغذی با انگشتی، چنین کاری کند؟ بعد از اینکه دهاتیها، دست بابای ما را یک نظر دیدند، یک نگاه به دست خودشان کردند، که اگر کسی با کلنگ هم به جان دستشان میافتاد، نمیتوانست آن را خراش بدهد، این قدر که پینه بسته بود، دستهای سفت و زمختشان. طفلک بابای ما. برای اینکه ثابت کند که از فضا نیامده و مال همین حوالی است، کتاب را هی نشان دهاتیها میداد که «نگاه کنید، ببینید چهقدر تیز بود کاغذ. دستم کشیده شد و بُرید»، که فایدهای نداشت این حرفها و جلوی آن همه دست، که هر کدامش، اندازه دو تا دست بابای ما بود، دست بابای ما از مردی افتاد. گاهی وقتها که از مشهد میزدیم بیرون، میرفتیم طرف پایتخت، پیش باقیِ قوم و خویشانمان. یکی از خویشان ما، دایی ما بود، که از قضا پسری داشت، که هم سن ما بود. یکی از شبهای نوروز ما خانهشان بودیم. آخرِ شب که رسید، تشکها و لحافها، نقش زمین شد، که ما به اتفاق اولیایمان، باقی عمرمان را در خواب بگذرانیم. پیش از آنکه خاموش کنند برقها را، ما رفتیم دفترچهای آوردیم و خودکاری، و آنها را گذاشتیم بالای سرمان. پسر داییمان خیال کرد که ما بچه درسخوانی هستیم و میخواهیم مشقهای نوروزیمان را بنویسیم، که ما در آمدیم نگاهی به او کردیم که یعنی «پسر دایی جان، تو کجای کاری؟» او نمیدانست که ما در سر هوای دیگری داریم. پسر داییمان گفت: «پس این دفترچه چیه؟»، که گفتیم: «وقتی میخوابیم، بعضی وقتها ناگهان چیزی میرسد به فکرمان و ما تا بیاییم دنبال کاغذ و قلم بگردیم، آن چیز، بال بال میزند و میرود و ما دیگر نمیتوانیم پیاش را بگیریم. برای همین هم این خودکار و دفتر را بالا سرمان میگذاریم، که اگر وقتی خواب بودیم و چیزی به ذهنمان رسید، زودی بلند شویم و بنویسیم آن را». پسر دایی ما زل زد تو تخم چشمهای ما و فکر هم نمیکنیم چیزی فهمید، ولی ما خوب پز دادیم که چه نویسنده بزرگی هستیم و بدون قسم خوردن او را وادار کردیم که ما را باور کند و توانستیم بیرنج و زحمتی، خودمان را یک سر و گردن از او بلندتر نشان دهیم. ما وقتی هم که خانه خودمان بودیم، هیچ وقت دفتر و خودکار بالا سرمان نمیگذاشتیم. حالا این روزها که بزرگ شدیم، دیگر کسی نیست که به او پز بدهیم، که ما هر شب، کتاب و کاغذ و قلم را کنار بالینمان داریم، دیگر کسی نیست که بخواهیم خودمان را یک سر و گردن از او بلندتر نشان دهیم. ما خیلی زود پی بردیم که از راه مدرسه، نمیرسیم به جایی. برای همین هم در سالهایی که مجبور بودیم پشت نیمکت بنشینیم، سرِ خر رؤیاهایمان، به هزار بهانه، به این سو و آن سو کج میشد، بلکه درد دانش اندوزی اجباری برود از تنمان بیرون. چهارم دبستان بودیم. یک ساعت به مچمان داشتیم و یک خیالِ بلندپرواز در ذهنمان. همین خیال هم کار میداد دستمان. شاید اگر خیال لاغرتری داشتیم، میتوانستیم در کلاس درس جا بگیریم و دوام بیاوریم بیشتر. به خاطر قد بلندی هم که داشتیم، نیمکتمان جایی بود که امنیت برایمان میآورد و کمتر معلم میتوانست برود تو نخمان. برای اینکه به خودمان دلداری بدهیم که تا چشم روی هم بگذاریم، این کلاس نیز بگذرد، کارمان این بود که هر روز، سر هر کلاس، گوشه دفترمان، از عدد ۱ تا ۴۵ را مینوشتیم. هر کلاس، ۴۵ دقیقه طول میکشید و یک ربع هم زنگ تفریح بود. از اولِ کلاس تا آخر کلاس، با دقت به رفت و آمد ثانیهها و دقیقهها نگاه میکردیم که کی یک دقیقه پر میشود. یک دقیقه که پر میشد، یکی از عددها را خط میزدیم. از عدد ۴۵ هم شروع میکردیم و خط میزدیم. هر بار که عددها کوچک میشد، نور امید شعله میکشید در جانمان. ما از همان روزگار، عادت کردیم که بنشینیم بر لب جوی و ببینیم گذر عمر را.
| Design By : Pichak |


