تبليغاتX
هدایت

درختی کم برگ و بی بار هستم

مهمان دیوارهای سنگی.

ریشه های من

ریشه دواندن کافی است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/06/07ساعت 15:47  توسط همایون  | 

کجایی روزگار کودکی؟

چپ شدنم آرزوست.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/06/06ساعت 18:3  توسط همایون  | 

وقتی راه راست را نشان مان می دهند

و

وقتی ما از راه راست خودمان می رویم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/06/01ساعت 19:1  توسط همایون  | 

برای داشتن هوای پاک

ماهواره ها را می چینند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/05/29ساعت 17:42  توسط همایون  | 

عشق دیروز من

کلوچه بود

و من چه قدر از خواهرم کلوچه دزدیدم

عشق امروز من...

حتی نمی دانم عشق امروز من چیست

تا آن را از کسی بدزدم

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/05/28ساعت 17:11  توسط همایون  | 

ما همیشه در این وضعیت هستیم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/05/26ساعت 16:40  توسط همایون  | 

چرا فقط دو جا باید در چارچوب باشد؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/05/24ساعت 17:52  توسط همایون  | 

لب دادن می چسبد یا لب گرفتن؟

نگویید مهم این است که لب روی لب بنشیند.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/05/21ساعت 17:48  توسط همایون  | 

 گرفتار کدام منقاریم؟

خدا می داند.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/05/20ساعت 18:26  توسط همایون  | 

دارد زور می زند

دعایش مستجاب شود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/05/19ساعت 18:15  توسط همایون  | 

این مرغ شوم

روی شانه من نشسته

و تا من تکان نخورم

پرواز نمی کند

پس شما نگران نباشید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/16ساعت 17:4  توسط همایون  | 

برای انتخابات خبرگان لحظه شماری می کنم.

+ نوشته شده در  شنبه 1385/05/14ساعت 19:3  توسط همایون  | 

خواهش می کنم غیرتی نشوید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/05/12ساعت 18:36  توسط همایون  | 

نیمکتی برای عشق بازی

البته تا پیش از ازدواج.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/05/12ساعت 18:18  توسط همایون  | 

همه چیز برای ظهور منجی مهیاست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/05/12ساعت 18:8  توسط همایون  | 

اگر خواستید غرور مردی را بشکنید

او را در هوای بارانی

در خیابانی خالی

رها کنید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/05/12ساعت 17:11  توسط همایون  | 

وقتی برای مات شدن

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/05/10ساعت 19:46  توسط همایون  | 

همین قدر که من به دنیا آمدم

کافی است

دیگر چرا کسی را به دنیا بیاورم

که از دنیای ما بی خبر است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/05/10ساعت 18:59  توسط همایون  | 

به یاد روزگاری که شطرنج در ایران ممنوع بود

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/09ساعت 19:20  توسط همایون  | 

یادم می آید تو دوره سربازی

وقتی دلم برای بابام تنگ می شد

زیر سیگاری جناب سرهنگ رو بو می کردم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/09ساعت 19:5  توسط همایون  | 

بازی خوردگان زیبا

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/09ساعت 18:7  توسط همایون  | 

تخم مرغی برای همه مردها.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/05/08ساعت 19:24  توسط همایون  | 

مردی برای پنج فصل.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/05/08ساعت 18:8  توسط همایون  | 

می خواهد هر چه زودتر خروس شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/05/08ساعت 17:33  توسط همایون  | 

من چی بگم؟

فقط به آن درخت که پشت سر این مادربزرگ است، خوب نگاه کنید.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/05/08ساعت 17:17  توسط همایون  | 

 من به دخترها کاری ندارم

ولی خیلی این آقا بد نگاه می کند.

+ نوشته شده در  شنبه 1385/05/07ساعت 19:38  توسط همایون  | 

وقتی آدم آویزان می شود

به جرم ربودن ۳۴۵ دختر

+ نوشته شده در  شنبه 1385/05/07ساعت 19:12  توسط همایون  | 

چشم ها چه چیزی دیدند

که دندان

لب به این زیبایی را گاز گرفته

+ نوشته شده در  شنبه 1385/05/07ساعت 18:56  توسط همایون  | 

شما بگذارید به حساب چهارشنبه سوری.

+ نوشته شده در  شنبه 1385/05/07ساعت 18:41  توسط همایون  | 

لباسی برای همه زنان ایرانی و اگر شد برای همه زنان جهان

+ نوشته شده در  شنبه 1385/05/07ساعت 18:33  توسط همایون  |