هدایت
گاهی وقتها که از مشهد میزدیم بیرون، میرفتیم طرف پایتخت، پیش باقیِ قوم و خویشانمان. یکی از خویشان ما، دایی ما بود، که از قضا پسری داشت، که هم سن ما بود. یکی از شبهای نوروز ما خانهشان بودیم. آخرِ شب که رسید، تشکها و لحافها، نقش زمین شد، که ما به اتفاق اولیایمان، باقی عمرمان را در خواب بگذرانیم. پیش از آنکه خاموش کنند برقها را، ما رفتیم دفترچهای آوردیم و خودکاری، و آنها را گذاشتیم بالای سرمان. پسر داییمان خیال کرد که ما بچه درسخوانی هستیم و میخواهیم مشقهای نوروزیمان را بنویسیم، که ما در آمدیم نگاهی به او کردیم که یعنی «پسر دایی جان، تو کجای کاری؟» او نمیدانست که ما در سر هوای دیگری داریم. پسر داییمان گفت: «پس این دفترچه چیه؟»، که گفتیم: «وقتی میخوابیم، بعضی وقتها ناگهان چیزی میرسد به فکرمان و ما تا بیاییم دنبال کاغذ و قلم بگردیم، آن چیز، بال بال میزند و میرود و ما دیگر نمیتوانیم پیاش را بگیریم. برای همین هم این خودکار و دفتر را بالا سرمان میگذاریم، که اگر وقتی خواب بودیم و چیزی به ذهنمان رسید، زودی بلند شویم و بنویسیم آن را». پسر دایی ما زل زد تو تخم چشمهای ما و فکر هم نمیکنیم چیزی فهمید، ولی ما خوب پز دادیم که چه نویسنده بزرگی هستیم و بدون قسم خوردن او را وادار کردیم که ما را باور کند و توانستیم بیرنج و زحمتی، خودمان را یک سر و گردن از او بلندتر نشان دهیم. ما وقتی هم که خانه خودمان بودیم، هیچ وقت دفتر و خودکار بالا سرمان نمیگذاشتیم. حالا این روزها که بزرگ شدیم، دیگر کسی نیست که به او پز بدهیم، که ما هر شب، کتاب و کاغذ و قلم را کنار بالینمان داریم، دیگر کسی نیست که بخواهیم خودمان را یک سر و گردن از او بلندتر نشان دهیم. ما خیلی زود پی بردیم که از راه مدرسه، نمیرسیم به جایی. برای همین هم در سالهایی که مجبور بودیم پشت نیمکت بنشینیم، سرِ خر رؤیاهایمان، به هزار بهانه، به این سو و آن سو کج میشد، بلکه درد دانش اندوزی اجباری برود از تنمان بیرون. چهارم دبستان بودیم. یک ساعت به مچمان داشتیم و یک خیالِ بلندپرواز در ذهنمان. همین خیال هم کار میداد دستمان. شاید اگر خیال لاغرتری داشتیم، میتوانستیم در کلاس درس جا بگیریم و دوام بیاوریم بیشتر. به خاطر قد بلندی هم که داشتیم، نیمکتمان جایی بود که امنیت برایمان میآورد و کمتر معلم میتوانست برود تو نخمان. برای اینکه به خودمان دلداری بدهیم که تا چشم روی هم بگذاریم، این کلاس نیز بگذرد، کارمان این بود که هر روز، سر هر کلاس، گوشه دفترمان، از عدد ۱ تا ۴۵ را مینوشتیم. هر کلاس، ۴۵ دقیقه طول میکشید و یک ربع هم زنگ تفریح بود. از اولِ کلاس تا آخر کلاس، با دقت به رفت و آمد ثانیهها و دقیقهها نگاه میکردیم که کی یک دقیقه پر میشود. یک دقیقه که پر میشد، یکی از عددها را خط میزدیم. از عدد ۴۵ هم شروع میکردیم و خط میزدیم. هر بار که عددها کوچک میشد، نور امید شعله میکشید در جانمان. ما از همان روزگار، عادت کردیم که بنشینیم بر لب جوی و ببینیم گذر عمر را. زنگ آخر بود، درست لحظههایی که قرار بود زنگ رهایی مدرسه، خودش را به صدا در بیاورد، که آقا معلم ما را صدا زد که «بیا بچه پای تخته»، هر وقت که صدایمان میکردند، هول میکردیم؛ چرا که هیچ وقت آنچه آنها میخواستند یاد بگیریم، ما نمیخواستیم یاد بگیریم. ما به هر جان کندنی که بود، به پاهایمان زور آوردیم که ما را هر جوری شده برساند پای تخته. روبهروی بچهها ایستادیم و سر چرخاندیم سمت معلم. معلم ما مثل همیشه نبود قیافهاش. کمی مهربانی تو چشمهایش میشد پیدا کرد. آقا معلم، وقتی فرو کرد جفت دستش را توی جیبش، زبان باز کرد و از ما ستایش کرد که همه هم الکی بود خدایی، چون ما قبل از آن هم، همان بودیم که بودیم. ستایش کردنش که تمام شد، دست کرد تو کیفش و کادویی در آورد و داد به ما و گفت: «این هم جایزه هدایتی». ما که در بهت و ناباوری به سر میبردیم و روی ابرها بال بال میزدیم از خوشی، جایزهمان را گرفتیم و نفهمیدیم چه جوری جایمان را پیدا کردیم. اصلاً حال غریبی ما را احاطه کرده بود که در وصف نگنجد. خُب اولین جایزهمان بود خیرِ سرمان. طفلکی همه بچهها، کله کشیده بودند که ببینند معلم به ما چه جایزهای داده و آنقدر جایزهمان را انگولک کردند تخم جنها، که جایزه نرسیده به خانه جر خورد. وقتی هم که زنگ خورد، ما ذوق زده، تا درِ مدرسه، تا پیش پای مادرمان، همی تاختیم که از این اتفاق بزرگ پردهبرداری کنیم و بگوییم که شاهزادهشان دیگر معروف شده، که مادرمان هم کم نگذاشت و به خودش بالید و بابایمان نیز چنین کرد. تا اینکه روزی فهمیدیم که ای دل غافل، جایزهای که به ما دادند، بابا و مادرمان خریده بودند و داده بودند مدرسه که به ما بدهند، که کاش هیچ وقت این را نمیفهمیدیم، چون هنوز که هنوز است، به کلاه گشادی که سرمان گذاشتن، فکر میکنیم و شاید هم به خاطر همین کلاه گشاد باشد، که هر چه فکر میکنیم، یادمان نمیآید چه چیزی به ما جایزه دادند. عصرهای جمعه، ما خوابمان نمیبرد و خودمان را میخ زمین میکردیم و مینشستیم جلوی تلویزیون. تلویزیون جمعهها، زودتر از روزهای دیگر بیدار میشد و محبت میکرد و برایمان چند تا کارتون ـ که همه قهرمانهایش بیپدر و مادر بودند و دنبال کس و کارشان میگشتند ـ نشان میداد. یکی از همین جمعهها، بابا و مادر ما خواب بودند و ما در فاصله نیم متریِ تلویزیون نشسته بودیم که صدایی به گوشمان رسید؛ صدایی مشکوک. سر چرخاندیم و پاییدیم اطرافمان را. صدای تلویزیون را انداختیم و بیشتر تیز کردیم گوشمان را. بلند شدیم و چرخی زدیم تو اتاق. یک سر رفتیم تو اتاقهای دیگر که ببینیم این صدا از کجاست. حتی به حیاط و آشپزخانه و راهرو هم رفتیم و همان جا هم ماندیم که ببینیم این چه صدایی است. صدا شبیه هیچی نبود. برای همین هم نمیتوانستیم از قوه حدسیاتمان کمک بگیریم. صدا بگیر نگیر داشت. هی میآمد، هی قطع میشد. جرئت هم نداشتیم کسی را بیدار کنیم و این صدای مشکوک را با او در میان بگذاریم. بدجوری هم کک افتاده بود به تنبانمان. آن قدر گشتیم که دیگر برنامه کودکمان تمام شد. آخرش خسته شدیم و یک گوشه نشستیم. دیگر به صدای مشکوک عادت کرده بودیم. انگار همیشه داشتیم آن را میشنیدیم. با بیحوصلگی سر چرخاندیم که بابایمان را دیدیم، صورتش را دیدیم، لبهایش را دیدیم. سر بردیم جلو. چهار دست و پا جلو رفتیم. دیدیم این صدا از بابای در میآید. کنج لب بابای ما، به اندازه ته سوزن، هی باز میشود، هی بسته میشود و در این باز شدن و بسته شدن، بادی خودش را به بیرون پرتاب میکند. تا آن وقت نمیدانستیم به این باد، خروپف میگویند. مثل وقتی که مشق مینوشتیم، چهار دست و پا نشستیم و دست گذاشتیم زیر چانهمان و خروپف بابایمان را تماشا کردیم که چه بانمک هم بود اتفاقاً. بعد خندهمان گرفت. هم به خودمان خندیدیم که چه قدر گشتیم که منبع صدا را بیابیم، در حالی که منبعش کنارمان خوابیده بود و هم به بابایمان خندیدیم که چه مینیاتوری خروپف میکرد که این اولین باری بود که در زندگیمان، به خودمان و بابایمان، یک جا خندیدیم. صبح یکی از روزها، نمیدانیم تابستان بود یا بهار، بابایمان دستمان را گرفت و ناغافل ما را از شهر کشید بیرون و برد به روستایی که روزگاری اجداد مادریش در آن جولان میدادند. یکی ـ دو روزی که آنجا بودیم، بابایمان که هیچگاه نمیتوانست یک جا بنشیند و هی باید جایش را عوض میکرد، باز دست ما را گرفت و برد این طرف و آن طرف روستا و چون خوش نداشت در میان خلایق باشد، ما را برد جای خلوتی، در میان باغهای بادام. ما که بچه شهر بودیم، این همه درخت را یک جا ندیده بودیم، آن هم درخت بادام. برای همین دست رساندیم به شاخههای بادام و هی بادام تازه چیدیم و هی بادام خوردیم و هی لذت بردیم و هی خودمان را به روستا چسباندیم و هی بابایمان هم سیگار دود کرد و هی تو خودش رفت و هی دید زد ابرها را و کلاغها را و آسمان را. یک بار هم ما را دید زد، که چه میکنیم که هی دورش میچرخیم، که دید بادام میچینیم، تند تند. بابایمان اما جلومان را نگرفت و گذاشت ما که آزادی ندیده بودیم، در هوای آزادی نفس تازه کنیم و داد نزد که آهای نچین، و به جایش پندی داد به ما که تا امروز نمیدانیم چرا نمیرود از یادمان، هر چند که قویاً تکذیب میکنیم که هنوز فرصتی دست نداده از این پند سودی بجوییم و بارمان را به منزلی برسانیم، و حالا پند بابایمان: «بابا جان، از یک درخت فقط بادام نچین. از یک درخت که بادام بچینی، زود میفهمند، ولی از چند تا درخت که بچینی، نمیفهمند». عشقمان کلوچه بود، آن وقتها که هنوز پشت لبمان سبز نشده بود. روزی یک بسته کلوچه، از بقالی سر کوچه، با پولی که با هزار ناز و کرشمه از مادرمان میستاندیم، میخریدیم. دیگر در این ایام، دُردانه خانهمان نبودیم. خواهرمان خودش را به جمع ما اضافه کرده بود، و چون جنگ تازه خودش را تمام کرده بود، و دوران خوش سازندگی، خودش را به ما تحمیل کرده بود، ما به ناچار به سهمیه کمتر، برای پیشرفت بیشتر کشور عزیزمان ساختیم و هر روز کلوچهمان را با خواهرمان نصف کردیم. به خواهرمان یک کلوچه میدادیم و خودمان نیز یک کلوچه بر میداشتیم؛ کلوچه محترم نادری. موقع کلوچه خوردن هم، حداکثر فاصله را با مادرمان برقرار میکردیم و میرفتیم دور از چشمش، با خواهرمان، کلوچهخوران راه میانداختیم تا مبادا چشمهای مادرمان، مچ ما را بگیرند. تقسیم صادقانه کلوچه، بهترین کار بود برای اینکه خواهرمان باور کند ما را. گام بعد را وقتی برمی داشتیم، که خواهرمان محو کلوچه میشد. با غصه و تعجب، به خواهرمان میگفتیم: «آبجی، کلوچه من یک مزهای میدهد، ببینم کلوچه تو چه مزهای میدهد». خواهر بینوا و ساده ما، کلوچهاش را ـ که دو دستی گرفته بود که مبادا بربایند ـ میآورد جلو و ما یک گاز میزدیم به کلوچه، البته گازمان آنقدر بزرگ نبود که همه چیز لو برود و آنقدر هم کوچک نبود که مزهاش زیر دندانمان نیاید. باز بعد از یک دقیقه، میگفتیم: «آبجی، نمیدانم این کلوچه من چرا این مزهای است. ببینم کلوچه تو چه مزهای دارد»، و خواهرمان باز کلوچهاش را میآورد جلو و باز ما گازی میزدیم به کلوچهاش. هر روز ما نصف کلوچه خواهرمان را میخوردیم، بیآنکه خواهرمان بویی ببرد و تا ماهها کار ما این بود، تا اینکه خواهرمان شانس آورد و ما زود بزرگ شدیم و عشق مان به کلوچه، پیوست به تاریخ، و عشقهای دیگر دچار ما شدند. خانهای داشتیم دو طبقه، در مشهد، در محلهای به نام شاهرخ شمالی. روزها ما بودیم و مادرمان، و شبها که جمعیتمان زیاد میشد، ما بودیم و بابایمان و مادرمان. روزها مشکل بزرگی داشتیم با مادرمان و آن این بود که باید جلوی چشم مادرمان بازی میکردیم یا اینکه اگر دور از چشم مادرمان بازی میکردیم، هر چند دقیقه یک بار که مادرمان میگفت: «ابوذر»، ما هم باید میگفتیم: «بله»، تا مادرمان بداند که ما هنوز زیر سایهاش هستیم. دقیقاً هم باید میگفتیم: «بله»، که ما هم هر بار یادمان میرفت و میگفتیم: «هان»، که مادرمان هم میگفت: «هان نه، بگو بله». حتی وقتی هم که میرفتیم دستشویی، میآمدیم به مادرمان میگفتیم که الان میخواهیم کجا حضور به هم برسانیم. آخر میخواستیم با خیال راحت برویم دستشویی. خوش نداشتیم وقتی در دستشویی به سر میبریم، مادرمان صدایمان بزند و ما هول کنیم و بزنیم بیرون از دستشویی و مایه آبرو ریزی خودمان شویم و بلند به مادرمان بگوییم: «هان». یک بار برای اینکه با خاطرِ جمع برویم دستشویی، وقتی که مادرمان در خواب به سر میبرد، بیدارش کردیم و گفتیم: «مامان ما میخواهیم برویم دستشویی». مادرمان ـ که هنوز که هنوز است، چشمهای گِردش را خوب به یاد داریم ـ شگفتزده زل زد به تخمِ چشمهایمان و بعد تا جایی که دستش میرسید، کوباند به هر جایی از تنمان، که «مرض، خُب برو. چرا مرا بیدار میکنی؟» ما به خاطر آن ضرب شستی که دیدیم از مادرمان، از یاد بردیم برای چه بیدارش کردیم و دستشوییمان به کل، در جا محو شد، و همان جا سر نهادیم بر بالینمان و هر چه زودتر به خواب رساندیم خودمان را، مبادا کار بکشد به جاهای باریکتر. حالا که بزرگ رفتهایم، باز هم که میخواهیم برویم دستشویی، هر از گاه به نزدیکترین کسی که کنارمان هست، میگوییم ما برویم دستشویی، همین الان میآییم. بچه بودیم، خیلی بچه. آنقدر بچه بودیم که یادمان نمیآید چهقدر بچه بودیم. نه مادرمان بود در خانه، نه بابایمان. ما بودیم و خودمان. این شد که نگرفتیم آرام و قرار، و رفتیم دَم در کوچه. مثل حالا هم نبودیم که اگر یک هفته هم در خانه بمانیم، پایمان را از اتاقمان هم نمیگذاریم بیرون. وقتی باز کردیم در خانه را، با خری روبهرو شدیم که به گفته شاهدان این روایت، از خریت چیزی کم نداشت و جزو طبقه رعیت بود در میان خران. خری بود باربر، و معلوم نبود صاحبش چرا او را در کوچهمان، ول کرده بود به امان خدا. از خر خوشمان آمد، شاید چون اولین خر زندگیمان بود که ما او را کشف کرده بودیم، و او هم از ما خوشش آمده بود، چون آمد نزدیکمان. ما نترسیدیم از خر، با آنکه هر آدم غریبهای که میدیدیم، خودمان را جمع میکردیم، ولی خر را که دیدیم، خودمان را گشاد کردیم برایش، و دور نشدیم از او و برای اینکه ارتباطمان تنگاتنگ شود، رفتیم سراغ یخچالمان و سیبِ سرخِ خورشید آوردیم برایش، که فراهم کنیم اسباب رضایت او را، بلکه بیشتر بماند پیشمان. از همان روزها هم احتیاج به محبت را علنی کرده بودیم، حتی برای خر غریبه. خر سیب میخورد و ما عاشقانه تماشا میکردیم او را و هر وقت سیبش به ته میرسید، ما باز به دو میرفتیم سر یخچال، و سیب دیگری برایش میآوردیم و تقدیمش میکردیم. وقتی سر و کله مادرمان پیدا شد، خر را پس زد و در را بست و ما را توقیف کرد و برای میوههای از دست رفتهاش ناله کرد و نگذاشت ادامه یابد، این دوستی پرمنفعت برای جناب خر. ما سگی داشتیم، خاکستری، با چشمهایی که همیشه معصومانه زل میزد به ما. عصرها، کنار سگمان میخوابیدیم، شبها، کنار بابایمان. شبها، بابایمان قصه میخواند برایمان، روزها، ما برای سگمان قصه میگفتیم. آنقدر قصه گفتیم، برای سگمان، که عاقبت کلافه شدیم و خسته رفتیم، و روزی ناچار شدیم که چاقو بدهیم به دستمان، و برویم سراغ سگمان، و در خلوتمان، آن کاری را بکنیم، که تا سالها نمیرود هیچوقت از یادمان. بعد از آنکه عمل کردیم به تصمیم کبرایمان، سر و کله مادرمان پیدا شد، و ما مثل یک مرد، گوش سگمان را که بریده بودیم، گذاشتیم کف دست مادرمان، و گفتیم این سزای سگی است، که با صاحبش حرف نمیزند. گفتیم ببریم یک گوشش را، بلکه به حرف بیاید. ما بریدیم گوش سگمان را، تا کمتر ما را رها کند، میان تنهایی و تکگویی و دلتنگی، اما باز سگمان نزد حرفی، و بیشتر از گذشته، معصومانه زل زد به ما، با آن یک گوش، که مانده بود برایش، و هر چه بزرگتر میشدیم ما، بیشتر دلمان میگرفت از این گوش بریدن بچگانهمان. حالا شده یکی از آرزوهایمان، که عروسکمان را بیابیم و او را بفشاریم به سینهمان، و دست بر گوش مجروحش بکشیم و بنالیم و بگوییم، که تو چه سگ خوبی بودی، که میشنیدی، هر چه میگفتیم، که آدمهای روزگار ما، نمیشنوند حتی یک کلمهمان را، و همهاش حرف میزنند و دنبال گوشهای مطیع و زبانهای لال میگردند. در دبیرستان دوستی داشتیم، که هم کار میکرد و هم درس میخواند. در درس خواندن که تعریفی نداشت، مثل خودمان، ولی در کار کردن، رعیت زحمتکشی بود. این را دستهای پینه بستهاش میگفت. این بچه در آن سن، دردِ کتاب گرفته بود. با این فرق که او پول داشت و میتوانست کتاب بخرد و ما پول نداشتیم و فقط میایستادیم پشت ویترین کتابفروشیها. گاهی هم تو کتابفروشی میرفتیم و یواشکی ناخنکی میزدیم به کتابها، و چند خطی میخواندیم، به این امید که ارضا شویم. روزی این همکلاسی ما، حرف از داستان زد و ما دو زار اطلاعات ادبیمان را کشیدیم به رُخش، و وقتی فهمیدیم میخواهد آتش بزند به مالش، شیطان شدیم، رفتیم زیر جلدش، و گفتیم چه کتابی بخرد و چه کتابی نخرد. برای مدتی کار ما این شده بود که او را به این و آن کتابفروشی ببریم و او را وادار کنیم، که کتابهایی را بخرد، که ما در حسرت خواندنش هستیم و سالها از پشت ویترین نگاهشان میکردیم. همیشه بعد از آنکه کتابها را میخواند، یک چند روزی هم به ما میداد امانت کتابها را، که کتاب تازه خریده را بخوانیم، که ما هم به نوایی برسیم و خلاص شویم از این درد خماری.
| Design By : Pichak |


