من نمیدونسم باج چیه
تمامِ عمرم، به آدمها باج دادم، فقط برای اینکه یه کم از حقمُ بهم بِدَن. من نمیدونسم باج چیه. مادرم یادَم داد. هر وقت هوسِ غذایی میکردم، مادرم نمیگفت برات دُرست میکنم. میگفت اگر میخوای برات دُرست کنم، باید مشقهاتُ بنویسی، سر صدا نکنی، کوچه نری، زودَم بخوابی.
(بخشی از یک نمایشنامه ناتمام)
(بخشی از یک نمایشنامه ناتمام)
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 16:15 توسط ابوذر هدایتی
|
عشقمان، داستان است. هم مینویسیم داستان و هم میخوانیم داستان. زیستن خرج دارد، این روزها البته بیشتر. برای آنکه زنده بمانیم، ویرایش میکنیم. گفتوگو، کاری است در کنار کارها. گفتوگو میکنیم، با این و آن، و میدهیم برای چاپ، به اینجا و آنجا.