همه آرزوی ما

ما تا وقتی که سبیل در نیاورده بودیم، تشنه قدرت بودیم و در سر، خیلی چیزها می­پروراندیم و چون سرمان قدری بزرگ بود، هر چه می­پروراندیم، تمام نمی­شد لامصب، این چیز پروراندن، که دست­کم ما خلاص شویم و برویم مثل دیگران، دنبال بازی­مان و کمتر زجری را بکشیم که بزرگ­ترها می­کشند.

از کلاس چهارم دبستان، تا اول راهنمایی، بکوب زور زدیم؛ با آن­که سن­مان کم بود. چه زوری هم زدیم، که در وصف نگنجد. این همه زور زدن، برای مبصر شدن بود.

 حاصل زور زدن در سال اول، شد یک روز رسیدن به قدرت، آن هم روز پنج­شنبه، روزی که در روز و شبش، همه یک جور دیگری هستند. انگار که بلانسبت، آدمیزاد نیستند.

بعد از آن در اول راهنمایی به قدرت رسیدیم و چه قدرتی. یک کلاس که پر بود از بچه­های شر مدرسه، افتاد به دست ما، و ما که لاغر بودیم و انگشت جلوی یک سوراخ دماغ­مان می­گذاشتند، جان از باقیِ سوراخ­هایمان، فرت فرت می­زد بیرون، شدیم مبصر، و مگر کسی می­توانست پیدا ­شود که از ما حساب نبرد.

روزی سرِ کلاس اخموترین معلم، معلم از ما خواست که نظم کلاس را بگیریم به دست. ما هم یک ساعت نگذاشتیم که بچه­ای نفس بکشد، تنها با نوشتن چند تا اسم و کشیدن چند تا ضرب­در جلوی اسم­ها. پیش خودمان هم گفتیم که قبل از آن­که ورق صحیح کردن معلم به ته برسد، همه اسم­ها را پاک می­کنیم، ولی دیر جنبیدیم و اسم یکی از بچه­ها را نرسیدیم که پاک کنیم و معلم هم همان بچه را صدا کرد پای تخته، و ما برای اولین بار به چشم خودمان دیدیم، که قدرت چه چیز مزخرفی است؛ وقتی که زیاد باشد و قرار هم نباشد که به کسی پاسخگو باشیم.

معلمِ اخمو، لای انگشت­های دست بچه مردم، مداد گذاشت و تا جایی که زورش رسید، دو دستی، مداد را فشار داد و فشار داد، و بچه از درد، نشست و برخاست و گریست و بی­صدا نالید و رنگ به رنگ شد.

ما از آن سال به بعد، دیگر به مبصر شدن فکر نکردیم و از رسیدن به قدرت، حسابی زده شدیم. آخر بدجوری دل­مان را زد، این قدرتِ لاکردار.

آن وقت­ها، عیدها

چند ساعتی که می­ماند به سال تحویل، مادرمان به هر گوشه خانه سرک می­کشید، مبادا چیزی رفته باشد از یادش. به سبزه­ها، به ماهی­ها، به سبد رخت چرک، به سطل­های آشغال، که همه جای خانه­مان گذاشته بود؛ که خدایی، شهرداری آن وقت­های مشهد، این همه سطل آشغال تو محله ما نگذاشته بود. مادرمان به همه جا، سر می­زد، آن هم چند بار. دوست نداشت، حتی لنگ جورابی، نشسته مانده باشد، برای سال بعد. یک بار به مادرمان، دَمِ سال تحویل گفتیم: «آب»، که مادرمان گفت: «حالا بگذار سال تحویل شود، بعد».

بعدها کاشف به عمل آمد که چرا آب نداد به ما، چون نمی­خواست تو این فاصله، ظرفی نشسته، بین ما و خودش و دست­شویی، معلق بماند، مبادا سال تحویل شود. حتی مادرمان، به دَمِ درِ خانه هم سر می­زد، که مبادا رهگذر بی­فرهنگی، آشغالی انداخته باشد.

بابای ما هم آخرین سیگار سال کهنه را یک جور دیگری دود می­کرد، گویی دلش نمی­آمد سیگارش به ته برسد و سال، نو شود. سیگار آخر را درست چند دقیقه مانده به سال نو می­کشید و سیگار جدید را هم ـ برای این­که سیگار قبلی، دلش نگیرد ـ درست چند دقیقه بعد از سال نو، با ذوق، آتش می­زد.

بابای ما، چند دقیقه مانده به سال تحویل، می­رفت سر وقتِ چراغ­ها. راه به راه، دستش را به هر کلیدی می­رساند و روشن می­کرد چراغ­ها را. حتی چراغ حیاط و دَمِ درِ خانه را و اگر روز بود، البته که دیده نمی­شد نور چراغ­ها، ولی خُب خودش که می­دانست چراغ­ها روشن است و دارد پول می­افتد برایش. همین بس بود برایش. شادی­های بابای ما هم مثل خودِ ما کوچک بود.

وقت سال تحویل که می­شد، ما به اتفاق مادر و بابایمان، جوری می­نشستیم جلوی تلویزیون که انگار قرار است کسی از ما عکس بگیرد و ما باید مراقب باشیم که مبادا ناگهانی، زیر خنده بزنیم یا پلک­مان بی­هوا، بیاید روی هم و با چشم­های بسته، سال نو شود. ما با چشم­های باز، خیلی باز، به صفحه تلویزیون سیاه و سفید توشیبای چهارده اینچ، زل می­زدیم. انگار که قرار است خبری بدهند که نمی­دانیم چه خبری است.

وقتی هم مردی با صدای کلفتش ـ که هیچ وقت هم ما این مرد را ندیدیم ـ می­آمد و می­گفت که «سالِ... هزار... و... سی­صد... و... ». و آن­قدر طولش می­­داد که آدم هول می­کرد، مبادا اتفاقی بیفتد. بعد هم که سال، خودش را تحویل می­کرد، ما که مجسمه شده بودیم، از بس که مات مانده بودیم، در می­آمدیم از قالب­مان و می­رفتیم خودمان را ول می­کردیم تو بغل مادر و بابای­مان که هر چه­قدر دوست دارند، ما را ببوسند و ما هم می­بوسیدم، ولی نه آن­قدر که آن­ها می­بوسیدند. انگار که دلشان خیلی برای ما سوخته بود که سال نو شده.

حالا می­فهمیم که جای دلسوزی هم داشت. ما بی­خبر بودیم که هر سال داریم بزرگ­تر می­شویم و هم­زمان، دردهایمان هم دارد، قد می­کشد. بعد هم چیزی می­گذاشتند کفِ دستمان که نوروزمان کامل شود، و راستی که چه­قدر اسکناس­های آن موقع و عددهای رویش، کوچک بود. هر جا هم که می­رفتیم، همه عیدی می­دادند و مثل حالا نبود که بچه مردم هم که به ما می­گوید: «عمو عیدی می­دهی؟» باز ما از رو نمی­رویم و مشت­مان را باز نمی­کنیم و عیدی نمی­دهیم.

آن وقت­ها، هر خانه­ای که می­رفتیم، اسکناسی نو می­گرفتیم، که اگر الان، قدر آن عیدی­ها را می­دانستیم و جمع می­کردیم، شاید که می­شد با آن کاری کرد. آن وقت­ها، عیدی­هایمان را تا تابستان یا تا مهر و گاهی حتی تا سال بعد نگه می­داشتیم. مگر خرج می­شد لاکردار، از بس که عیدی­هایمان، عیدی بود.