مورچه کشی

خانه ما آن قدیم­‌ها، یک درخت بزرگ سیب داشت، آن هم وسط حیاط. روزهایی که مادرمان نمی‌­گذاشت، ما برویم با بچه­های کوچه بُر بخوریم، ما می‌­رفتیم دور باغچه بزرگ­مان، قِل می‌­خوردیم.

پای درخت سیب، پر بود از مورچه و ما دست­مان را زیر چانه­مان می‌­زدیم و می‌­رفتیم بحر زندگی مورچه­‌ها، که چه جانی در تابستان می‌­کَنند، که زمستان که آمد، مثل گنجشک­‌ها، سگ لرزه نزنند و در شهر آواره نشوند.

زندگی یکنواخت مورچه­‌ها سر می‌­برد حوصله­مان را. می‌­دیدیم هر کدام­شان راه می‌­افتند دنبال آن یکی، بی‌آن­که گم کنند راه خانه­شان را، بی‌آن­که در بیفتند با هم، بی‌آن­که دانه بدزدند از دهان هم، بی‌آن­که برای یافتن دانه­ای، خودشان، تنها بروند دنبال دانه­ای.

این می‌­شد که سیخی، چیزی می‌­گرفتیم دست­مان و ناغافل می‌­کردیم تو سوراخ­شان تا به هم بریزیم، این یک­نواختی بی­معنا را، بلکه زندگی­شان تنوعی پیدا کند.

آخ که چه لذتی داشت وقتی می‌­کردیم فرو سیخ­مان را تو لانه­شان. آن وقت بود که مورچه­‌ها آژیر خطرشان را می‌­کشیدند و به دور تند می‌­افتادند و مرا هم به هیجان می‌­آوردند.

بعد از آن کشت و کشتار، پای درخت سیب، در ظهر تابستان، فردا و پس فردا که می‌­رفتیم سر وقت­شان، می‌­دیدیم انگار نه انگار که دیروز زلزله شده بودیم و افتاده بودیم به بخت­شان. مورچه­‌ها باز زندگی را گرفته بودند از سر، و باز آهسته و پیوسته می‌­رفتند از پی هم.

حالا که بزرگ شدیم، عذاب وجدان آمده سراغ­مان. سال­هاست که حافظ منافع مورچه­‌هایم و هر‌گاه مورچه­ای می‌­بینیم، با احترام، هدایتش می‌­کنیم به حاشیه­ای امن، چرا که مورچه جان شیرین دارد و جان شیرینش را هم، اتفاقاً خیلی دوست می‌­دارد.

خاطره کِرمی

یک دستمان کتاب بود و یک چشممان به فیلم، که دست بردیم و چند سیب فندقی از پیش­دستی برداشتیم و خوردیم. پیش از این، چند سالی بر این عادت بودیم که هر گاه سیبی به دستمان می­سپردند، با چاقو آن را به چهار قسمت مساوی تقسیم می­کردیم و چوب سیب را یک سوی پیش­دستی و دانه­های سیب را سوی دیگر پیش­دستی می­گذاشتیم و سیب را تمام و کمال میل می­فرمودیم. بدجوری هم لذت می­بردیم.

آن شب برخلاف این عادت، سیب را برداشتیم و گاز زدیم. باز خوب است که بعد از گاز، چشم­مان افتاد به سیب. دیدیم کِرم درشتی ـ که انگار لحاف از رویش رفته کنار و سردش شده و حالا دارد دنبال گوشه لحافش می­گردد که بکشد رویش و لحاف را پیدا نمی­کند، چون بخشی از لحافش توی دهان ماست ـ دارد وُل می­خورد.

خوش­حال بودیم که کِرم را نخوردیم و از این همه دقت، وقت خوردن سیب، بر خود می­بالیدیم، که دیدیم بلای دیگری افتاده به جان­مان و نمی­رود بیرون از جان­مان. بلا این بود: کِرم افتاده بود به ذهن و خیال­مان و هر کار می­کردیم، کِرم بیرون نمی­رفت که نمی­رفت و تا این لحظه که داریم می­نویسیم، بلکه کِرم به این هوا در بیاید و برود که برود، باز می­بینیم یک گوشه ذهن­مان را کِرم گرفته.

حالا رفته­ایم در این فکر که کاش بی­خبر بودیم و کِرم را می­خوردیم و مجبور نمی­شدیم با کِرم ملاقات کنیم که این خاطره کِرمی بیفتد به ذهن­مان.

مرگ بازی

بچه هم که بودیم، به مرگ فکر می­کردیم. مرگ را نمی­دانیم! هر گاه خانه مادربزرگ­مان می­رفتیم، از بازی که دست می­کشیدیم، بالشی بر سر می­گرفتیم و دور خانه چرخ می­زدیم و می­گفتیم: بلند بگو لااله­الاالله. همه می­خندیدند، جز یک نفر. خنده­ همه را از یاد بردیم، ولی هنوز اخم یک نفر را به یاد داریم.

مادربزرگ­مان زن آرامی بود و توانایی­های بی­شماری داشت. او می­توانست ساعت­ها یک گوشه بنشیند، بدون آن­که تکان بخورد و این توانایی را داشت که نشسته بخوابد و همه فکر کنند دارد تلویزیون تماشا می­کند. هم­چنین می­توانست در گرمای تابستان چای داغ بخورد و گرمش نشود. پول­هایش را هم می­توانست جایی پنهان کند که جز خودش کسی آن را نیابد. این از مادربزرگ­مان.

این­که چرا ما بالش را به نشانه میت بر سر می­گرفتیم، از بازیگوشی­مان بود. خیلی از بازی­های آن زمان­ را از یاد بردیم، ولی هیچ­گاه این بازی با مرگ را  از یاد نمی­بریم. جالب است که تا امروز زیر تابوت هیچ کس نرفته و در مراسم تشییع کم حضور داشته­ایم.

بعدها از پدرمان شنیدیم که دلیل حرص خوردن مادربزرگ، خاطرات تلخی بود که عزراییل برایش رقم زده بود. بیشتر بچه­هایش در کودکی هم­آغوش مرگ شده بودند و او هر روز، نعش مردگان را می­دید که زندگان بر دوش می­گیرند و از جلوی زوارخانه­شان ـ که نزدیک حرم امام رضا بود ـ می­گذرند و به گورستان می­برند.

خود را می گشاییم

بماند این­که چه شد، با این همه گرفتاری، گفتیم ما هم وبلاگی داشته باشیم. اگر بفرماییم چه شد که اراده فرمودیم برای سومین بار وبلاگ داشته باشیم، هر کس از راه می­رسد، ما را تجزیه و تحلیل می­کند که خدایی، دیگر چیزی از ما نمانده که بخواهند تجزیه و تحلیل­مان کنند. بگذریم.

تا پیش از این­که بخواهیم صاحب سومین وبلاگ­مان شویم، گفتیم هر چه دلِ تنگ­مان بخواهد، می­نویسیم. محکم هم گفتیم. سر آن دو وبلاگ قبلی هم این نیت را داشتیم. حالا که داریم چیزی می­نویسیم، تا آن را در وبلاگ­مان بگذاریم، می­بینیم، ای دل غافل. هر چیزی را که نمی­شود نوشت. حالا باید نتیجه بگیریم که یا ما همانیم که بودیم یا زمانه همان زمانه است. بگذریم.

این وبلاگ، مثل همه وبلاگ­هاست، با این تفاوت که نویسنده این وبلاگ ما هستیم. چون ما را کمتر کسی می­شناسد، خیال­مان راحت است. چون اگر همه ما را می­شناختند، باز هم باید از سر و ته نوشته­هایمان می­زدیم که مبادا کسی دلخور شود. نمی­دانیم چرا در روزگاری زندگی می­کنیم، که آدم­ها این­قدر زودرنج شدند و برای آن­که کسی نرنجد، ما باید کوتاه بیاییم. حالا این ماییم و این وبلاگ ما. امید آن­که اگر نمی­توانیم حرف نویی بگوییم، دست­کم حرف­های تکراری را قشنگ بزنیم.