پند بابا

صبح یکی از روز‌ها، نمی‌دانیم تابستان بود یا بهار، بابای­مان دست‌مان را گرفت و ناغافل ما را از شهر کشید بیرون و برد به روستایی که روزگاری اجداد مادریش در آن جولان می‌دادند. یکی ـ دو روزی که آنجا بودیم، بابای­مان که هیچ‌گاه نمی‌توانست یک جا بنشیند و هی باید جایش را عوض می‌کرد، باز دست ما را گرفت و برد این طرف و آن طرف روستا و چون خوش نداشت در میان خلایق باشد، ما را برد جای خلوتی، در میان باغ‌های بادام.

ما که بچه شهر بودیم، این همه درخت را یک جا ندیده بودیم، آن هم درخت بادام. برای همین دست رساندیم به شاخه‌های بادام و هی بادام تازه چیدیم و هی بادام خوردیم و هی لذت بردیم و هی خودمان را به روستا چسباندیم و هی بابای­مان هم سیگار دود کرد و هی تو خودش رفت و هی دید زد ابر‌ها را و کلاغ‌ها را و آسمان را.

یک بار هم ما را دید زد، که چه می‌کنیم که هی دورش می‌چرخیم، که دید بادام می‌چینیم، تند تند. بابای­مان اما جلومان را نگرفت و گذاشت ما که آزادی ندیده بودیم، در هوای آزادی نفس تازه کنیم و داد نزد که آهای نچین، و به جایش پندی داد به ما که تا امروز نمی‌دانیم چرا نمی‌رود از یادمان، هر چند که قویاً تکذیب می‌کنیم که هنوز فرصتی دست نداده از این پند سودی بجوییم و بارمان را به منزلی برسانیم، و حالا پند بابای­مان: «بابا جان، از یک درخت فقط بادام نچین. از یک درخت که بادام بچینی، زود می‌فهمند، ولی از چند تا درخت که بچینی، نمی‌فهمند».

یکی از عشق­های ما

عشق­مان کلوچه بود، آن وقت‌ها که هنوز پشت لب­مان سبز نشده بود. روزی یک بسته کلوچه، از بقالی سر کوچه، با پولی که با هزار ناز و کرشمه از مادرمان می‌­ستاندیم، می‌خریدیم.

دیگر در این ایام، دُردانه خانه‌مان نبودیم. خواهرمان خودش را به جمع ما اضافه کرده بود، و چون جنگ تازه خودش را تمام کرده بود، و دوران خوش سازندگی، خودش را به ما تحمیل کرده بود، ما به ناچار به سهمیه کمتر، برای پیشرفت بیشتر کشور عزیزمان ساختیم و هر روز کلوچه‌مان را با خواهرمان نصف کردیم.

به خواهرمان یک کلوچه می‌دادیم و خودمان نیز یک کلوچه بر می‌داشتیم؛ کلوچه محترم نادری. موقع کلوچه خوردن هم، حداکثر فاصله را با مادرمان برقرار می‌کردیم و می‌رفتیم دور از چشمش، با خواهرمان، کلوچه­خوران راه می‌انداختیم تا مبادا چشم‌های مادرمان، مچ ما را بگیرند.

تقسیم صادقانه کلوچه، بهترین کار بود برای اینکه خواهرمان باور کند ما را. گام بعد را وقتی برمی داشتیم، که خواهرمان محو کلوچه می‌شد. با غصه و تعجب، به خواهرمان می‌گفتیم: «آبجی، کلوچه من یک مزه‌ای می‌دهد، ببینم کلوچه تو چه مزه‌ای می‌دهد».

خواهر بینوا و ساده ما، کلوچه‌اش را ـ که دو دستی گرفته بود که مبادا بربایند ـ می‌آورد جلو و ما یک گاز می‌زدیم به کلوچه، البته گازمان آن­قدر بزرگ نبود که همه چیز لو برود و آن‌قدر هم کوچک نبود که مزه‌اش زیر دندان­مان نیاید.

باز بعد از یک دقیقه، می‌گفتیم: «آبجی، نمی‌دانم این کلوچه من چرا این مزه‌ای است. ببینم کلوچه تو چه مزه‌ای دارد»، و خواهرمان باز کلوچه‌اش را می‌آورد جلو و باز ما گازی می‌زدیم به کلوچه‌اش.

هر روز ما نصف کلوچه خواهرمان را می‌خوردیم، بی‌آنکه خواهرمان بویی ببرد و تا ماه‌ها کار ما این بود، تا اینکه خواهرمان شانس آورد و ما زود بزرگ شدیم و عشق مان به کلوچه، پیوست به تاریخ، و عشق‌های دیگر دچار ما شدند.

اجازه

خانه‌ای داشتیم دو طبقه، در مشهد، در محله‌ای به نام شاهرخ شمالی. روز‌ها ما بودیم و مادرمان، و شب‌ها که جمعیت­مان زیاد می‌شد، ما بودیم و بابایمان و مادرمان. روز‌ها مشکل بزرگی داشتیم با مادرمان و آن این بود که باید جلوی چشم مادرمان بازی می‌کردیم یا اینکه اگر دور از چشم مادرمان بازی می‌کردیم، هر چند دقیقه یک بار که مادرمان می‌گفت: «ابوذر»، ما هم باید می‌گفتیم: «بله»، تا مادرمان بداند که ما هنوز زیر سایه‌اش هستیم. دقیقاً هم باید می‌گفتیم: «بله»، که ما هم هر بار یادمان می‌رفت و می‌گفتیم: «هان»، که مادرمان هم می‌گفت: «هان نه، بگو بله».

حتی وقتی هم که می‌رفتیم دست­شویی، می‌آمدیم به مادرمان می‌گفتیم که الان می‌خواهیم کجا حضور به هم برسانیم. آخر می‌خواستیم با خیال راحت برویم دست­شویی. خوش نداشتیم وقتی در دست­شویی به سر می‌بریم، مادرمان صدای­مان بزند و ما هول کنیم و بزنیم بیرون از دست­شویی و مایه آبرو ریزی خودمان شویم و بلند به مادرمان بگوییم: «هان».

یک بار برای اینکه با خاطرِ جمع برویم دست­شویی، وقتی که مادرمان در خواب به سر می‌برد، بیدارش کردیم و گفتیم: «مامان ما می‌خواهیم برویم دست­شویی». مادرمان ـ که هنوز که هنوز است، چشم‌های گِردش را خوب به یاد داریم ـ شگفت­زده زل زد به تخمِ چشم‌هایمان و بعد تا جایی که دستش می‌رسید، کوباند به هر جایی از تنمان، که «مرض، خُب برو. چرا مرا بیدار می‌کنی؟»

ما به خاطر آن ضرب شستی که دیدیم از مادرمان، از یاد بردیم برای چه بیدارش کردیم و دست‌شویی­مان به کل، در جا محو شد، و‌‌ همان جا سر نهادیم بر بالین­مان و هر چه زود‌تر به خواب رساندیم خودمان را، مبادا کار بکشد به جاهای باریک‌تر.

حالا که بزرگ رفته‌ایم، باز هم که می‌خواهیم برویم دست­شویی، هر از‌ گاه به نزدیک‌ترین کسی که کنارمان هست، می‌گوییم ما برویم دست­شویی، همین الان می‌آییم.

جناب خر

بچه بودیم، خیلی بچه. آن­قدر بچه بودیم که یادمان نمی­آید چه­قدر بچه بودیم. نه مادرمان بود در خانه، نه بابای­مان. ما بودیم و خودمان. این شد که نگرفتیم آرام و قرار، و رفتیم دَم در کوچه. مثل حالا هم نبودیم که اگر یک هفته هم در خانه بمانیم، پای­مان را از اتاق­مان هم نمی­گذاریم بیرون.

وقتی باز کردیم در خانه را، با خری روبه­رو شدیم که به گفته شاهدان این روایت، از خریت چیزی کم نداشت و جزو طبقه رعیت بود در میان خران. خری بود باربر، و معلوم نبود صاحبش چرا او را در کوچه­مان، ول کرده بود به امان خدا.

از خر خوش­مان آمد، شاید چون اولین خر زندگی­مان بود که ما او را کشف کرده بودیم، و او هم از ما خوشش آمده بود، چون آمد نزدیک­مان. ما نترسیدیم از خر، با آنکه هر آدم غریبه­ای که می­دیدیم، خودمان را جمع می­کردیم، ولی خر را که دیدیم، خودمان را گشاد کردیم برایش، و دور نشدیم از او و برای اینکه ارتباط­مان تنگاتنگ شود، رفتیم سراغ یخچال­مان و سیبِ سرخِ خورشید آوردیم برایش، که فراهم کنیم اسباب رضایت او را، بلکه بیشتر بماند پیش­مان. از همان روز­ها هم احتیاج به محبت را علنی کرده بودیم، حتی برای خر غریبه.

خر سیب می­خورد و ما عاشقانه تماشا می­کردیم او را و هر وقت سیبش به ته می­رسید، ما باز به دو می­رفتیم سر یخچال، و سیب دیگری برایش می­آوردیم و تقدیمش می­کردیم.

وقتی سر و کله مادرمان پیدا شد، خر را پس زد و در را بست و ما را توقیف کرد و برای میوه­های از دست رفته­اش ناله کرد و نگذاشت ادامه یابد، این دوستی پرمنفعت برای جناب خر.