پند بابا
صبح یکی از روزها، نمیدانیم تابستان بود یا بهار، بابایمان دستمان را گرفت و ناغافل ما را از شهر کشید بیرون و برد به روستایی که روزگاری اجداد مادریش در آن جولان میدادند. یکی ـ دو روزی که آنجا بودیم، بابایمان که هیچگاه نمیتوانست یک جا بنشیند و هی باید جایش را عوض میکرد، باز دست ما را گرفت و برد این طرف و آن طرف روستا و چون خوش نداشت در میان خلایق باشد، ما را برد جای خلوتی، در میان باغهای بادام.
ما که بچه شهر بودیم، این همه درخت را یک جا ندیده بودیم، آن هم درخت بادام. برای همین دست رساندیم به شاخههای بادام و هی بادام تازه چیدیم و هی بادام خوردیم و هی لذت بردیم و هی خودمان را به روستا چسباندیم و هی بابایمان هم سیگار دود کرد و هی تو خودش رفت و هی دید زد ابرها را و کلاغها را و آسمان را.
یک بار هم ما را دید زد، که چه میکنیم که هی دورش میچرخیم، که دید بادام میچینیم، تند تند. بابایمان اما جلومان را نگرفت و گذاشت ما که آزادی ندیده بودیم، در هوای آزادی نفس تازه کنیم و داد نزد که آهای نچین، و به جایش پندی داد به ما که تا امروز نمیدانیم چرا نمیرود از یادمان، هر چند که قویاً تکذیب میکنیم که هنوز فرصتی دست نداده از این پند سودی بجوییم و بارمان را به منزلی برسانیم، و حالا پند بابایمان: «بابا جان، از یک درخت فقط بادام نچین. از یک درخت که بادام بچینی، زود میفهمند، ولی از چند تا درخت که بچینی، نمیفهمند».
عشقمان، داستان است. هم مینویسیم داستان و هم میخوانیم داستان. زیستن خرج دارد، این روزها البته بیشتر. برای آنکه زنده بمانیم، ویرایش میکنیم. گفتوگو، کاری است در کنار کارها. گفتوگو میکنیم، با این و آن، و میدهیم برای چاپ، به اینجا و آنجا.