ترازو دار

در حوالی ما، مردی می‌نشیند رو‌به‌روی ترازویش، توی پیاده‌رو، جلوی چشم مردم، چه تابستان باشد، چه زمستان. سر پا می‌نشیند و زانو‌هایش را بغل می‌‌کند و انگشت‌‌هایش را به هم می‌رساند و زل می‌زند، نمی‌دانیم به کجا.

کلاه بر سر دارد، کت بر تن دارد، و سری که وقتی خم می‌کند به جلو، هزار هزار، چروک می‌بینی، پسِ گردنش. با آن‌که پیر نیست آن‌قدر، ولی چروکیده است این‌قدر.

نمی‌دانیم این مرد، چه در قامت خمیده و نگاه خیره و ترازوی شکسته‌اش دارد، که همه زیبایی‌های خیابان، پیش چشممان تار می‌شود، ناگهان.

مانده‌ایم جنس روحش چیست، که بر روح ما غلبه می‌کند این چنین، بی‌آنکه سر بالا بیاورد، بی‌آنکه نگاه‌مان کند، بی‌آنکه سخنی بگوید، بی‌آنکه تکانی بخورد.

صاحب­خانه ما

بچه بودیم، ولی این­قدر می‌رسید عقلمان، که اگر کسی زور گفت، نگاهش نکنیم و دُم­مان را نگذاریم روی کولمان یا نترسیم و بزنیم زیر گریه، و بدویم سمت خانه‌مان. این از جثه عقلمان، در آن روز‌ها، که به ما می‌گفتند بچه.

ما صاحب­خانه‌ای داشتیم، چاق و پیر، با عرق­چینی به سر و گیوه‌ای به پا، که زیر خانه ما مغازه داشت، مغازه بقالی. این پیرمرد چاق، به بابای ما زور می‌گفت، دَم به دَم. زورش هم زیاد‌تر از بابای ما بود، خدایی. بابای ما هم برایش کم نمی‌گذاشت و با نافرمانی‌های مدنی و غیرمدنی، خوب ترتیبش را می‌داد. مثلاً اجاره خانه را دیر می‌داد، ولو چند روز. مادرمان هم اتفاقاً، این جور وقت‌ها، روی نیمکت ذخیره نمی‌نشست، بلکه سپر به یک دست، نیزه به دست دیگر، می‌آمد به کمک بابای ما. با این همه، ما جایز ندیدیم، بمانیم پشت جبهه، لذا خودمان را رساندیم به خط مقدم، که کاری کنیم، کارستان.

این بود که روزی یا شبی، یکی از تصمیم‌های کبرای­مان را گرفتیم. گفتیم به خودمان، که باید چوب بکنیم تو قفل مغازه صاحب­خانه‌مان، که ادب شود، بلکه کمتر بابای بینوای ما را آزار بدهد؛ که چه کیفی هم می‌داد، این مبارزه پنهانی، با پیرمردی که چند برابر ما بود و از قضا، قیافه ترس‌ناکی هم داشت، با آن عرق­چینی که به سر داشت.

ما عصر‌ها، که ملت غیور خواب بود، و شب‌ها، که باز‌‌ همان ملت غیور، خواب بود، بیرون می‌آمدیم به هوای هواخوری، و رو به ملت خواب رفته، می‌نشستیم و دست‌هایمان را می‌بردیم پشتمان، و خرده‌های چوب را با خشم و دقت، می‌چپاندیم در قفل مغازه صاحب­خانه عرق‌چین به سرمان.

صاحب­خانه ما، دو باری ناچار شد، قفل را با اره ببرد؛ چه خسارتی، و هر بار هم چند ساعتی دیر‌تر از همیشه مغازه‌اش را بگشاید؛ چه زیانی، و تا فردا صبح هم به یقین، اعصابش می‌ریخت به هم؛ چه درد عظیمی. این همه، محصول کار ما بود، که بچه بودیم، ولی عقلمان می‌رسید این­قدر، که پیش زورگو کم نیاوریم، حتی اگر زورش پر زور باشد.

عصای روز پیری

روزی به دوستی گفتیم: «تا عصای پیری نگرفتی دستت، برای خودت  چند دوست پیدا کن، که روز پیری، نزدیک است، و این دوست است که آن روز می­آید به کارت».

ما یادمان رفت که چه شد این پند را صادر فرمودیم، تا این­که شبی این دوست، ناغافل ظاهر شد و گفت: «راست گفتی که برای خودت دوست پیدا کن».

این را گفت و چیزی پرسید، که تا یک هفته ما را با خودمان مشغول کرد. کم مشغول بودیم این روزها، آن هم با پرسش­های بی­­پاسخ و راه­های نرفته و راه­های اشتباه رفته، که این پرسش شد دردسری تازه: «بگو ببینم، حالا خودت چند تا دوست داری؟»

او رفت و ما ماندیم و این پرسش، که افسرده­مان کرد حسابی. هر چه با سر انگشت­هایمان شمردیم دوستان­مان را، دیدیم به زور به یکی ـ دو نفر می­رسد دوستان­مان، آن هم در این مُلک، که یک دشمن زیاد است، خیلی زیاد، و هزار دوست، کم است، خیلی کم.

طلایی

یک قناری داشتیم، خوش رنگ، خوش اندام، اندازه گنجشک. مادرم صدایش می‌کرد طلایی. پدرم اما هیچی صدایش نمی‌کرد. مادرمان بعد از ما، به این طلایی بود که بیشتر می‌رسید. جعفری تازه، هویج تازه، تخم مرغ تازه و قفسی که روزی یک بار آب و جارو می‌شد و آبی گوارا‌تر از دیروز، و جایی مخصوص، رو به درخت بزرگ سیب و آفتابی که ملایم بتابد به طلایی.

طلایی برای قناری‌های همسایه هم طلایی بود. صدای طلایی که می‌رسید به گوش قناری‌ها، شروع می‌کردند به هم­نوایی. همه شاد بودند که عجب قناری‌هایی. حالا که فکر می‌کنیم، می‌بینیم شادی کجا بود برای طلایی و قناری‌های هم­جوار طلایی، هم­نوایی آن‌ها برای رهایی بود و هم­دردی بیشتر، و دعوت یک­دیگر برای بردباری، در روزهای اسیری و بی‌قراری.

روزی مادرمان از غم طلایی گفت که تنهاست و پدرمان به بازار قناری فروش‌ها رفت که از تنهایی در بیاید طلایی، و با قفسی جدید آمد خانه و یک قناری تازه، هم­سلولی تازه‌ای برای طلایی. قناری تازه، شکل قناری نبود اصلاً. سیاه بود و بد قواره، شکل جغد، کمی هم عصبی.

قفس قناری سیاه را که آویختیم به دیوار، کنار طلایی، پشتش را کرد طلایی به هم­سلولی­اش و شروع شد دوره اعتصاب غذای طلایی و دیگر آواز نخواند، طلایی. مادرم دید طلایی دارد خودش را می‌کشد، این بود که باز پدرم را صدا زد و باز گفت از طلایی و از غم طلایی.

پدر باز رفت به بازار قناری فروش‌ها، اما این بار با قناری سیاه، و پس داد هم­سلولی طلایی را. طلایی که دید جایش گشاد شده و باز شده سوگلی، باز خواند. این بار اما بلند‌تر خواند، که جبران کند روزهای سکوتش را و شروع شد باز هم­نوایی قناری‌ها به رهبری طلایی.

ننه مُرده

روزی دیدیم صاحب­کاری، هر وقت می­خواهد کارگرش را صدا بزند، می­گوید: «ننه مرده بیا این­جا... ننه مرده آن بیلچه را بیاور... پس کجایی ننه مرده».

ما طاقت نیاوردیم و پرسیدیم: «آقا ناراحت نمی­شود این بنده خدا که این جوری صدایش می­زنی؟»

گفت: «نه».

گفتیم: «حالا چرا به او می­گویی ننه مرده؟»

گفت: «آخر تازه مرده ننه­اش».

کارگر سخت کار می­کرد و ما رفته بودیم بحر کارگر، که با آن­که تازه مادرش مرده، چگونه دستش می­رود به کار و چگونه کسی وقتی به او می­گوید ننه مرده، اعتراضی ندارد که بکند؟

خودمان را جای او گذاشتیم و دیدیم ما با آن­که کارمان سنگین نیست، دست­مان به کار نمی­رود، اگر یکی از نزدیکانمان بمیرد، و شاید ساعت­ها، یک گوشه بنشینیم و زل بزنیم به خاطرات مشترکمان، با کسی که تازه بارش را بسته و از پیش­ ما رفته.

بعد یاد یکی از دوستانمان افتادیم که می­گفت، پیش از آن­که پدرم برود آن دنیا، فکر می­کردم وقتی برود از پیش ما، ما دیگر نمی­توانیم زندگی کنیم. روزی که پدرم رفت از دنیا، همه حواس من به این بود که خوب خرمایی بخرم و کم نیاید غذا و آسوده باشند مهمان­ها.