تقلب
یکی از روزهای اسفند بود گویا، روزهای ناخوش امتحان، آن هم برای ما که تا کتاب درسی میگرفتیم دستمان، پلکهایمان سنگین میشد و دهانمان به نیت خمیازه، هی باز میشد و کم کم کش میآمدیم و خودمان را دراز میکردیم و به جای خواندن کتابهای مدرسه، دست میبردیم زیر سرمان و به کار آسمان و ریسمان بافی مشغول میشدیم.
برای امتحانهای اسفند، سر ساعت میرفتیم امتحان میدادیم و دیگر نمیایستادیم سر صف، تا ببینیم باز امروز مدیرمان هوس کرده درباره چه چیزی، مخ ما را به کار بگیرد. یک راست میرفتیم سر کلاس و برای اینکه زودتر از همه، جا بگیریم برای خودمان، صبح زود، قبل از آنکه فراش بیاید درهای کلاس را باز کند، خودمان را به کلاس میرساندیم و حتی بخاری را هم روشن میکردیم. این سحرخیزی، حکمتی داشت. ما زودتر از دیگر دانشمندان فردای مملکتمان میرفتیم مدرسه، تا بسترسازی کنیم برای تقلب. میرفتیم ته کلاس و روی میز دلخواهمان جا خوش میکردیم و منتظر میشدیم تا همه بیایند و آغاز شود لحظه شوم امتحان.
یکی از روزهای امتحان بود که ما نیاز شدید به مستراح پیدا کردیم. آن قدر نیازمان شدید بود که در وصف نگنجد. برای همین هم مجبور شدیم دل از نیمکتمان بِکنیم و سنگرمان را ترک کنیم و به راه مستراح برویم. وقتی که از مستراح در آمدیم و باز شد چشمهایمان، و باز دوباره توانستیم دنیا را، که تا چندی پیش تیره و تار شده بود، روشن و زیبا ببینیم، با صحنه هول ناکی روبهرو شدیم که بدجور روح ما را آزرد. یکی دیگر از دانش مندان فردا و متقلبانِ امروز، رفته بود سر جای ما نشسته بود و با لبخندی، منطقه استراتژیک ته کلاس را برای تقلب بررسی میکرد.
عشقمان، داستان است. هم مینویسیم داستان و هم میخوانیم داستان. زیستن خرج دارد، این روزها البته بیشتر. برای آنکه زنده بمانیم، ویرایش میکنیم. گفتوگو، کاری است در کنار کارها. گفتوگو میکنیم، با این و آن، و میدهیم برای چاپ، به اینجا و آنجا.