تقلب

یکی از روزهای اسفند بود گویا، روزهای ناخوش امتحان، آن هم برای ما که تا کتاب درسی می‌گرفتیم دستمان، پلک‌هایمان سنگین می‌شد و دهانمان به نیت خمیازه، هی باز می‌شد و کم کم کش می‌آمدیم و خودمان را دراز می‌کردیم و به جای خواندن کتاب‌های مدرسه، دست می‌بردیم زیر سرمان و به کار آسمان و ریسمان بافی مشغول می‌شدیم.

برای امتحان‌های اسفند، سر ساعت می‌رفتیم امتحان می‌دادیم و دیگر نمی‌ایستادیم سر صف، تا ببینیم باز امروز مدیرمان هوس کرده درباره چه چیزی، مخ ما را به کار بگیرد. یک راست می‌رفتیم سر کلاس و برای این‌که زود‌تر از همه، جا بگیریم برای خودمان، صبح زود، قبل از آن‌که فراش بیاید درهای کلاس را باز کند، خودمان را به کلاس می‌رساندیم و حتی بخاری را هم روشن می‌کردیم. این سحرخیزی، حکمتی داشت. ما زود‌تر از دیگر دانشمندان فردای مملکتمان می‌رفتیم مدرسه، تا بسترسازی کنیم برای تقلب. می‌رفتیم ته کلاس و روی میز دلخواه‌مان جا خوش می‌کردیم و منتظر می‌شدیم تا همه بیایند و آغاز شود لحظه شوم امتحان.

یکی از روزهای امتحان بود که ما نیاز شدید به مستراح پیدا کردیم. آن قدر نیازمان شدید بود که در وصف نگنجد. برای همین هم مجبور شدیم دل از نیمکتمان بِکنیم و سنگرمان را ترک کنیم و به راه مستراح برویم. وقتی که از مستراح در آمدیم و باز شد چشم‌هایمان، و باز دوباره توانستیم دنیا را، که تا چندی پیش تیره و تار شده بود، روشن و زیبا ببینیم، با صحنه هول ناکی روبه‌رو شدیم که بدجور روح ما را آزرد. یکی دیگر از دانش مندان فردا و متقلبانِ امروز، رفته بود سر جای ما نشسته بود و با لبخندی، منطقه استراتژیک ته کلاس را برای تقلب بررسی می‌کرد.

دست‌ها

شبی از شب‌های زمستان، ما بودیم و بابایمان، در خانه مردی دهاتی، که ما را دعوت کرده بود به خانه‌اش. مرد دهاتی، دهاتی‌های دیگر را هم جمع کرده بود که بیایید که یکی آمده از شهر، تو نگو که انگار ما از منظومه دیگری آمده بودیم.

آن شب، هر چه چای خوردیم و هر چه دهاتی‌ها سیگار کشیدند، هر چه حرف زدند و هر چه حرف شنیدیم، صبح نشد؛ آخر تلویزیون نداشتند. همه در حال گل گفتن و گل شنیدن بودند که بابای ما، طبق معمول خودش را سپرد به کتابی و توی خودش بود که ناغافل کاغذی، انگشتش را بُرید و قصه‌ای شد این ماجرا، که فکر کنیم تا امروز که سال‌ها از آن روز می‌گذرد، نرفته باشد از یاد دهاتی‌ها و سینه به سینه این ماجرای شگفت­انگیز را تعریف کرده باشند که ما مردی شهری دیدیم که با کاغذ دستش می‌بُرید.

نزدیک‌ترین دهاتی به بابای ما، دست بابای ما را گرفت در دستش، و به خونی که می‌ریخت از دست بابایمان خیره شده بود. جوری زل زده بود، انگار تا حالا هیچ جای بدنش شکاف نخورده و خونی از آن در نرفته و نمی‌دانسته که خون چیست و چه رنگی است.

این دست بابای ما، تو مجلس، دست به دست چرخید و همه انگشت به دهان مانده بودند که چه­طور می‌شود کاغذی با انگشتی، چنین کاری کند؟

بعد از اینکه دهاتی‌ها، دست بابای ما را یک نظر دیدند، یک نگاه به دست خودشان کردند، که اگر کسی با کلنگ هم به جان دستشان می‌افتاد، نمی‌توانست آن را خراش بدهد، این قدر که پینه بسته بود، دست‌های سفت و زمختشان.

طفلک بابای ما. برای اینکه ثابت کند که از فضا نیامده و مال همین حوالی است، کتاب را هی نشان دهاتی‌ها می‌داد که «نگاه کنید، ببینید چه‌قدر تیز بود کاغذ. دستم کشیده شد و بُرید»، که فایده‌ای نداشت این حرف‌ها و جلوی آن همه دست، که هر کدامش، اندازه دو تا دست بابای ما بود، دست بابای ما از مردی افتاد.

پز نویسندگی

گاهی وقت‌ها که از مشهد می‌زدیم بیرون، می‌رفتیم طرف پایتخت، پیش باقیِ قوم و خویشانمان. یکی از خویشان ما، دایی ما بود، که از قضا پسری داشت، که هم سن ما بود.

یکی از شب‌های نوروز ما خانه‌شان بودیم. آخرِ شب که رسید، تشک‌ها و لحاف‌ها، نقش زمین شد، که ما به اتفاق اولیای­مان، باقی عمرمان را در خواب بگذرانیم. پیش از آنکه خاموش کنند برق‌ها را، ما رفتیم دفترچه‌ای آوردیم و خودکاری، و آن‌ها را گذاشتیم بالای سرمان.

پسر دایی­مان خیال کرد که ما بچه درس­خوانی هستیم و می‌خواهیم مشق‌های نوروزی­مان را بنویسیم، که ما در آمدیم نگاهی به او کردیم که یعنی «پسر دایی جان، تو کجای کاری؟» او نمی‌دانست که ما در سر هوای دیگری داریم.

پسر دایی­مان گفت: «پس این دفترچه چیه؟»، که گفتیم: «وقتی می‌خوابیم، بعضی وقت‌ها ناگهان چیزی می‌رسد به فکرمان و ما تا بیاییم دنبال کاغذ و قلم بگردیم، آن چیز، بال بال می‌زند و می‌رود و ما دیگر نمی‌توانیم پی‌اش را بگیریم. برای همین هم این خودکار و دفتر را بالا سرمان می‌گذاریم، که اگر وقتی خواب بودیم و چیزی به ذهنمان رسید، زودی بلند شویم و بنویسیم آن را».

پسر دایی ما زل زد تو تخم چشم‌های ما و فکر هم نمی‌کنیم چیزی فهمید، ولی ما خوب پز دادیم که چه نویسنده بزرگی هستیم و بدون قسم خوردن او را وادار کردیم که ما را باور کند و توانستیم بی‌رنج و زحمتی، خودمان را یک سر و گردن از او بلند‌تر نشان دهیم. ما وقتی هم که خانه خودمان بودیم، هیچ وقت دفتر و خودکار بالا سرمان نمی‌گذاشتیم.

حالا این روز‌ها که بزرگ شدیم، دیگر کسی نیست که به او پز بدهیم، که ما هر شب، کتاب و کاغذ و قلم را کنار بالین­مان داریم، دیگر کسی نیست که بخواهیم خودمان را یک سر و گردن از او بلند‌تر نشان دهیم.