پدربزرگ ما

پدر بزرگمان، قد بلندی داشت و چشم­های گیرایی، و دو کلاه، که یکی را وقت کار بر سر می‌­گذاشت، و دیگری را، وقت مهمانی. یک چاقو هم داشت، که هیچ وقت از آن خون نمی‌‌چکید و همیشه با‌‌ همان چاقو، برایمان میوه پوست می‌­گرفت، و کبوترهایی داشت از همه رنگ، که برای آن‌ که همیشه پیش او بمانند، بالا‌هایشان را می‌­چید، و از بس که خسته بود هر روز، خستگی‌اش با خواب هم در نمی‌رفت. وقتی بوسه بر سیگار هما می‌زد، دیدنی بود. گل از گلش می‌شکفت و‌‌ همان وقت بود، که خستگی‌اش در می‌رفت از تنش.

این پدربزرگ به گفته دیگران و به تصور خودمان، ما را بسیار دوست می‌داشت. آخر ما تک فرزند پدرمان بودیم و شاید در نظرش ولیعهد پدرمان. روزی ما را گذاشته بودند در خانه پدربزرگمان و پدر و مادرمان رفته بودند، نمی‌دانیم کجا. پدربزرگ هم شده بود هم‌بازی ما، تا هم ما را سرگرم کند و هم شاید خودش را ـ به هوای بازی با ما ـ ببرد به روزگار کودکی‌هایش. در حال بازی بودیم که سراغ سیبی رفتیم و جای توپ، سیب را پرت کردیم سمت پدربزرگمان که از قضا سیب رفت و رفت و محکم خورد به دهانش. پدربزرگ دست برد به دهانش و چیزی نگفت. این از آن روز.

ما بعد‌ها فهمیدیم، پدربزرگ ما، چند وقتی به خاطر آن سیب و به خاطر بازی با ما، نمی‌توانست راحت غذا بخورد و به خاطر اینکه مادرمان ما را نزند، تا درس عبرتی بشود برایمان، که سیب، توپ نیست، دندان گذاشت روی جگرش و نگفت چیزی و آتش نهاد بر دلمان، تا امروز.

تفکیک

پرنده فروشی بود پرنده‌شناس، ولی نامهربان. پرنده بسیار داشت، از همه شکل و از همه رنگ، و مشتریانی که دور و برش می‌پلکیدند، مشتریانی اهل دل، آن هم چه دل‌هایی، دل‌های شاد، که هر دَم می‌دویدند پی آواز قناری‌ها.

پرنده فروش، یک قناری ماده داشت، که تک و تنها گذاشته بود او را، در دل قفسی، و قفس را آویخته بود از وسط مغازه‌اش، و با مقوایی، از بیرون قفس را پوشانده بود. اسارت در اسارت، و نه قناری ماده، می‌دید پرنده‌ای را و نه پرنده‌ها می‌دیدند او را.

فقط صدای قناری ماده بود، که آزادانه می‌رسید به گوش قناری‌های نر. دور تا دور قفس قناری ماده هم پر بود از قفس‌هایی که در هر کدامشان، قناری نری، به اسیری رفته بود. قناری‌های نر، تا کوتاه‌ترین نوایی از قناری ماده می‌شنیدند، همه با هم، یک صدا، آواز سر می‌دادند و از صدای یک‌پارچه قناری‌های نر، اهل دل، سر به تحسین تکان می‌دادند و پرنده فروش هم به خود می‌بالید.

روزگار ما

ویرمان گرفت برویم بنشینیم روی صندلی‌ای، زیر درختی، توی پارکی، و مثلاً هوایی بخوریم، بلکه کمتر هوایی شویم، که افاقه‌ نکرد و بد‌تر نیز شدیم. بگذریم.

داشتیم هوا می‌خوردیم، که صدای گریه بچه‌ای، سوژه داد دستمان. چشم چرخاندیم و دنبال بچه گشتیم. بچه‌ای دیدیم پا برهنه، با چشمان گریان و هراسان. به هر سو می‌رفت مادر مرده، به این امید که گم­شده‌اش را بیابد.

ما سر گرداندیم و ملت را دیدیم، به این هوا که یکی پدر یا مادرش باشد و پی بچه‌اش برود. دیدیم ملت بی‌بخار‌ ـ که ما هم یکی از آن­ها بودیم ـ نشسته‌اند و تماشا می‌کنند، در به دری بچه بینوا را. سرانجام، یکی از‌‌ همان بی‌بخارها، که اتفاقاً نزدیک ما جا خوش کرده بود، بلند شد و گفت: «بیا اینجا».

بچه نگون­بخت که پدرش را دید، آرام گرفت، گویی دوران غم به سر رسیده و فرشته در آمده. اینجا بود که ما از نخ بچه در آمدیم و رفتیم تو نخ بابای بچه، که چگونه توانست گریه بچه‌اش را ببیند، ولی حتی از جایی که تمرگیده بود، دستش را بالا نبرد و صدایش را بلند نکند، که بیا اینجا.

و برای اینکه شبیه این ملت بی‌بخار نباشیم و مبادا شبیه هیچ کدامشان هم نشویم، گفتیم روایت می‌کنیم آنچه را دیدیم، بلکه در تاریخ این مُلک، بماند به یادگار، که عجب ولی‌هایی در روزگار ما  می‌زیستند.

خیلی مسخره است

همه جمع بودیم دور هم و از هر دری، حرفی می­زدیم. گاهی می‌افتد از این اتفاق‌ها، تا اینکه دوستمان سؤالش را لو داد: «تا حالا شنیدید دختری با مردی به هوای اینکه مجرد است، آشنا شود، ولی وقتی می‌فهمد طرف متأهل است، برود که برود؟»

هر سه نگاهش کردیم و لبخندی زدیم به هم، و او پرسید باز: «به نظرتان چرا، می‌رود که می‌رود؟»

اولی گفت: «شاید به نیت ازدواج پا پیش گذاشته، ولی وقتی فهمیده طرف متأهل است، پشیمان شده و پا پس کشیده و رفته که رفته؟»

دومی گفت: «شاید وقتی فهمیده طرف متأهل است، عذاب وجدان گرفته و نخواسته زندگی زنی مثل خودش را خراب کند».

سومی گفت: «شاید هم با دوست‌هایش سر مرد متأهلی شرط بسته، که می­تواند با او سر حرف را باز کند».

بعد نگاهش کردیم، هر سه­مان، و فهمید منتظریم بدانیم، برای چه چنین چیزی پرسید، که متوسل شد به دسته استکان، و گفت: «راستی شنیدید نخست وزیر ژاپن استعفا کرد، بدون اینکه حتی یک ژاپنی تو خیابان‌های ژاپن بریزد؟ خدایی خیلی مسخره است».