پسر عموها

ما یک عمو داریم، که در جوانی‌هایش، آن هم در بحبوحه جنگ، زحمت کشید و دو پسر عمو برای ما آورد به دنیا؛ کاری که بابای ما هم برای ما نکرد و ما تا نُه سال، بی‌خواهر و برادر، روزگار گذراندیم.

یکی از پسرعمو‌ها، یک سال و پسرعموی دیگر، دو سالی از ما کوچک‌تر بودند. پسر عموی اولی، سرکش تشریف داشت و پسرعموی دومی، سر به زیر بود.

ما یک روز در هفته می‌رفتیم خانه پدربزرگمان که آن‌ها هم آن­جا زندگی می‌کردند. وقتی هفته می‌رسید به ته، و پنج­شنبه می‌رسید از راه، پسرعموی سرکش، دست می‌برد به دامن مادر که «مادر جان برویم که ابوذر دارد می‌آید»، که مادر سنگ صبورش می‌شد و نمی‌­دانیم چه می‌گفت به او، ولی نتیجه این می‌شد که می‌ماندند تا ما به آن‌ها برسیم و ما بی‌هم بازی نمانیم.

یکی از این هفته‌ها که ما خانه‌شان رفتیم، واداشتیم که پسرعمو‌ها، چهار دست و پا شوند و از این سرِ اتاق، بروند آن سرِ اتاق و از آن سرِ اتاق، بیایند این سرِ اتاق. آن‌ها هم گوش به فرمان بودند و این مسیر را طی می‌کردند و خدایی هم کم نمی‌گذاشتند، با آنکه هدفی نداشتند برای این رفت و برگشت‌ها.

با وجود این، نمی‌دانیم چرا باسن پسرعموی سرکش، هی می‌آمد جلوی چشم ما و ما هم هی، با کفِ دست، باسنش را می‌نواختیم و او هم از درد می‌سوخت و نمی‌توانست کاری کند، طفلکی. فقط کاری که می‌توانست بکند این بود که تند‌تر برود که ما نتوانیم به او برسیم که کمتر باسنش، سرخ شود، مثل لبو، و کمتر درد در دلش بپیچد.

ما هر وقت که خانه‌شان می‌رفتیم، پسرعموزنان راه می‌انداختیم و چون اسباب بازی زیاد داشتیم در خانه‌مان، دیگر به ما مزه نمی‌داد که با پسرعمو‌هایمان، هم­بازی شویم. به جای آن، با پسرعمو‌ها بازی می‌کردیم و پسرعمو‌ها می‌شدند اسباب بازی ما.

به یاد سربازی

آن سالی که ما در زاهدان، عمر گران مایه‌مان را می‌گذراندیم، سربازی بیش نبودیم. زمستان‌ زاهدان، استخوانمان را ترکاند، به خصوص شب‌ها که هوا سرد بود و سوزش، حتی مخمان را هم می‌خواست از کار بیندازد. آن هم برای ما که سرمایی تشریف داریم.

ما سه شلوار به پا و دو دست اورکت، به همراه دو ژاکت، به تن می‌کردیم. هم چنین، دو ـ سه جفت جوراب و دو جفت هم دستکش می‌پوشیدیم، که برای دو ساعت پُست نگهبانی، در بیابانی سیاه و سخت، و در هوایی سرد و سوزان، دوام بیاوریم و خونمان منجمد نشود یک وقت و عمرمان به دنیا باشد.

شبی از شب‌های زمستان بود. ما نگهبان بودیم. داشتیم به لحظات پایانی نگهبانیمان نزدیک می‌شدیم و دیگر باید نگهبان بعدی، که ساعتش رسیده بود، سر می‌رسید و اسلحه و خشاب و همه بند و بساطمان را می‌دادیم به او. نگهبان جدید از راه رسید. ما فانوسقه‌مان را گشودیم که به همراه خشاب‌ها به او بدهیم که چشممان افتاد به شلوار این طفل معصوم. شلوارش تا سر زانو خیس بود. پرسیدیم که «چرا خیس است، این شلوار، آن هم در این هوای سرد»، که خندید. خنده‌هایشان همیشه نمکی بود. نگفت چیزی و ما هم که یخ کردیم، سین جیم نکردیم و او را گذاشتیم میان دشت و آسمان، تنها، و رفتیم گروهان، که چرتی بزنیم تا بیدار باش، کسی نزده.

بعد‌ها فهمیدیم این هم‌گروهانی ما، گرفتار دردِ شب ادراری است و این درد چه دردسر‌ها که برای او درست نکرد و صدای او هم در نیامد و چه­قدر تلاش کرد که معاف شود، که طفلکی قانون، با دست و پای بسته، نتوانست برای او کاری بکند و رو سیاهی ماند به زغال.