این کلاس نیز بگذرد

ما خیلی زود پی بردیم که از راه مدرسه، نمی‌رسیم به جایی. برای همین هم در سال‌هایی که مجبور بودیم پشت نیمکت بنشینیم، سرِ خر رؤیا‌هایمان، به هزار بهانه، به این سو و آن سو کج می‌شد، بلکه درد دانش اندوزی اجباری برود از تنمان بیرون.

چهارم دبستان بودیم. یک ساعت به مچمان داشتیم و یک خیالِ بلندپرواز در ذهنمان. همین خیال هم کار می‌داد دستمان. شاید اگر خیال لاغرتری داشتیم، می‌توانستیم در کلاس درس جا بگیریم و دوام بیاوریم بیشتر. به خاطر قد بلندی هم که داشتیم، نیمکتمان جایی بود که امنیت برایمان می‌آورد و کمتر معلم می‌توانست برود تو نخمان.

برای این‌که به خودمان دلداری بدهیم که تا چشم روی هم بگذاریم، این کلاس نیز بگذرد، کارمان این بود که هر روز، سر هر کلاس، گوشه دفترمان، از عدد ۱ تا ۴۵ را می‌نوشتیم. هر کلاس، ۴۵ دقیقه طول می‌کشید و یک ربع هم زنگ تفریح بود. از اولِ کلاس تا آخر کلاس، با دقت به رفت و آمد ثانیه‌ها و دقیقه‌ها نگاه می‌کردیم که کی یک دقیقه پر می‌شود. یک دقیقه که پر می‌شد، یکی از عدد‌ها را خط می‌زدیم. از عدد ۴۵ هم شروع می‌کردیم و خط می‌زدیم. هر بار که عدد‌ها کوچک می‌شد، نور امید شعله می‌کشید در جانمان. ما از‌‌ همان روزگار، عادت کردیم که بنشینیم بر لب جوی و ببینیم گذر عمر را.

اولین جایزه

زنگ آخر بود، درست لحظه‌هایی که قرار بود زنگ رهایی مدرسه، خودش را به صدا در بیاورد، که آقا معلم ما را صدا زد که «بیا بچه پای تخته»، هر وقت که صدایمان می‌کردند، هول می‌کردیم؛ چرا که هیچ وقت آن­چه آن­ها می­خواستند یاد بگیریم، ما نمی­خواستیم یاد بگیریم.

ما به هر جان کندنی که بود، به پا‌هایمان زور آوردیم که ما را هر جوری شده برساند پای تخته. روبه­روی بچه‌ها ایستادیم و سر چرخاندیم سمت معلم. معلم ما مثل همیشه نبود قیافه‌اش. کمی مهربانی تو چشم‌هایش می‌شد پیدا کرد.

آقا معلم، وقتی فرو کرد جفت دستش را توی جیبش، زبان باز کرد و از ما ستایش کرد که همه هم الکی بود خدایی، چون ما قبل از آن هم، همان بودیم که بودیم. ستایش کردنش که تمام شد، دست کرد تو کیفش و کادویی در آورد و داد به ما و گفت: «این هم جایزه هدایتی».

ما که در بهت و ناباوری به سر می‌بردیم و روی ابر‌ها بال بال می‌زدیم از خوشی، جایزه‌مان را گرفتیم و نفهمیدیم چه جوری جایمان را پیدا کردیم. اصلاً حال غریبی ما را احاطه کرده بود که در وصف نگنجد. خُب اولین جایزه‌مان بود خیرِ سرمان. طفلکی همه بچه‌ها، کله کشیده بودند که ببینند معلم به ما چه جایزه­ای داده و آن­قدر جایزه‌مان را انگولک کردند تخم جن‌ها، که جایزه نرسیده به خانه جر خورد.

وقتی هم که زنگ خورد، ما ذوق زده، تا درِ مدرسه، تا پیش پای مادرمان، همی تاختیم که از این اتفاق بزرگ پرده­برداری کنیم و بگوییم که شاهزاده‌شان دیگر معروف شده، که مادرمان هم کم نگذاشت و به خودش بالید و بابایمان نیز چنین کرد.

تا اینکه روزی فهمیدیم که ‌ای دل غافل، جایزه‌ای که به ما دادند، بابا و مادرمان خریده بودند و داده بودند مدرسه که به ما بدهند، که کاش هیچ وقت این را نمی‌فهمیدیم، چون هنوز که هنوز است، به کلاه گشادی که سرمان گذاشتن، فکر می‌کنیم و شاید هم به خاطر همین کلاه گشاد باشد، که هر چه فکر می‌کنیم، یادمان نمی‌آید چه چیزی به ما جایزه دادند.

یکی از کشفیات ما

عصرهای جمعه، ما خوابمان نمی‌برد و خودمان را میخ زمین می‌کردیم و می‌نشستیم جلوی تلویزیون. تلویزیون جمعه‌ها، زود‌تر از روزهای دیگر بیدار می‌شد و محبت می‌کرد و برایمان چند تا کارتون ـ که همه قهرمان‌هایش بی‌پدر و مادر بودند و دنبال کس و کارشان می‌گشتند ـ نشان می‌داد.

یکی از همین جمعه‌ها، بابا و مادر ما خواب بودند و ما در فاصله نیم متریِ تلویزیون نشسته بودیم که صدایی به گوشمان رسید؛ صدایی مشکوک. سر چرخاندیم و پاییدیم اطرافمان را. صدای تلویزیون را انداختیم و بیشتر تیز کردیم گوشمان را. بلند شدیم و چرخی زدیم تو اتاق. یک سر رفتیم تو اتاق‌های دیگر که ببینیم این صدا از کجاست. حتی به حیاط و آشپزخانه و راهرو هم رفتیم و‌‌ همان جا هم ماندیم که ببینیم این چه صدایی است. صدا شبیه هیچی نبود. برای همین هم نمی‌توانستیم از قوه حدسیاتمان کمک بگیریم. صدا بگیر نگیر داشت. هی می‌آمد، هی قطع می‌شد. جرئت هم نداشتیم کسی را بیدار کنیم و این صدای مشکوک را با او در میان بگذاریم. بدجوری هم کک افتاده بود به تنبانمان.

آن قدر گشتیم که دیگر برنامه کودکمان تمام شد. آخرش خسته شدیم و یک گوشه نشستیم. دیگر به صدای مشکوک عادت کرده بودیم. انگار همیشه داشتیم آن را می‌شنیدیم. با بی‌حوصلگی سر چرخاندیم که بابایمان را دیدیم، صورتش را دیدیم، لب‌هایش را دیدیم. سر بردیم جلو. چهار دست و پا جلو رفتیم. دیدیم این صدا از بابای در می‌آید. کنج لب بابای ما، به اندازه ته سوزن، هی باز می‌شود، هی بسته می‌شود و در این باز شدن و بسته شدن، بادی خودش را به بیرون پرتاب می‌کند. تا آن وقت نمی‌دانستیم به این باد، خروپف می‌گویند. مثل وقتی که مشق می‌نوشتیم، چهار دست و پا نشستیم و دست گذاشتیم زیر چانه‌مان و خروپف بابایمان را تماشا کردیم که چه بانمک هم بود اتفاقاً. بعد خنده‌مان گرفت. هم به خودمان خندیدیم که چه­ قدر گشتیم که منبع صدا را بیابیم، در حالی که منبعش کنارمان خوابیده بود و هم به بابایمان خندیدیم که چه مینیاتوری خروپف می‌کرد که این اولین باری بود که در زندگیمان، به خودمان و بابایمان، یک جا خندیدیم.