این کلاس نیز بگذرد
ما خیلی زود پی بردیم که از راه مدرسه، نمیرسیم به جایی. برای همین هم در سالهایی که مجبور بودیم پشت نیمکت بنشینیم، سرِ خر رؤیاهایمان، به هزار بهانه، به این سو و آن سو کج میشد، بلکه درد دانش اندوزی اجباری برود از تنمان بیرون.
چهارم دبستان بودیم. یک ساعت به مچمان داشتیم و یک خیالِ بلندپرواز در ذهنمان. همین خیال هم کار میداد دستمان. شاید اگر خیال لاغرتری داشتیم، میتوانستیم در کلاس درس جا بگیریم و دوام بیاوریم بیشتر. به خاطر قد بلندی هم که داشتیم، نیمکتمان جایی بود که امنیت برایمان میآورد و کمتر معلم میتوانست برود تو نخمان.
برای اینکه به خودمان دلداری بدهیم که تا چشم روی هم بگذاریم، این کلاس نیز بگذرد، کارمان این بود که هر روز، سر هر کلاس، گوشه دفترمان، از عدد ۱ تا ۴۵ را مینوشتیم. هر کلاس، ۴۵ دقیقه طول میکشید و یک ربع هم زنگ تفریح بود. از اولِ کلاس تا آخر کلاس، با دقت به رفت و آمد ثانیهها و دقیقهها نگاه میکردیم که کی یک دقیقه پر میشود. یک دقیقه که پر میشد، یکی از عددها را خط میزدیم. از عدد ۴۵ هم شروع میکردیم و خط میزدیم. هر بار که عددها کوچک میشد، نور امید شعله میکشید در جانمان. ما از همان روزگار، عادت کردیم که بنشینیم بر لب جوی و ببینیم گذر عمر را.
عشقمان، داستان است. هم مینویسیم داستان و هم میخوانیم داستان. زیستن خرج دارد، این روزها البته بیشتر. برای آنکه زنده بمانیم، ویرایش میکنیم. گفتوگو، کاری است در کنار کارها. گفتوگو میکنیم، با این و آن، و میدهیم برای چاپ، به اینجا و آنجا.