زنگ آخر بود، درست لحظه‌هایی که قرار بود زنگ رهایی مدرسه، خودش را به صدا در بیاورد، که آقا معلم ما را صدا زد که «بیا بچه پای تخته»، هر وقت که صدایمان می‌کردند، هول می‌کردیم؛ چرا که هیچ وقت آن­چه آن­ها می­خواستند یاد بگیریم، ما نمی­خواستیم یاد بگیریم.

ما به هر جان کندنی که بود، به پا‌هایمان زور آوردیم که ما را هر جوری شده برساند پای تخته. روبه­روی بچه‌ها ایستادیم و سر چرخاندیم سمت معلم. معلم ما مثل همیشه نبود قیافه‌اش. کمی مهربانی تو چشم‌هایش می‌شد پیدا کرد.

آقا معلم، وقتی فرو کرد جفت دستش را توی جیبش، زبان باز کرد و از ما ستایش کرد که همه هم الکی بود خدایی، چون ما قبل از آن هم، همان بودیم که بودیم. ستایش کردنش که تمام شد، دست کرد تو کیفش و کادویی در آورد و داد به ما و گفت: «این هم جایزه هدایتی».

ما که در بهت و ناباوری به سر می‌بردیم و روی ابر‌ها بال بال می‌زدیم از خوشی، جایزه‌مان را گرفتیم و نفهمیدیم چه جوری جایمان را پیدا کردیم. اصلاً حال غریبی ما را احاطه کرده بود که در وصف نگنجد. خُب اولین جایزه‌مان بود خیرِ سرمان. طفلکی همه بچه‌ها، کله کشیده بودند که ببینند معلم به ما چه جایزه­ای داده و آن­قدر جایزه‌مان را انگولک کردند تخم جن‌ها، که جایزه نرسیده به خانه جر خورد.

وقتی هم که زنگ خورد، ما ذوق زده، تا درِ مدرسه، تا پیش پای مادرمان، همی تاختیم که از این اتفاق بزرگ پرده­برداری کنیم و بگوییم که شاهزاده‌شان دیگر معروف شده، که مادرمان هم کم نگذاشت و به خودش بالید و بابایمان نیز چنین کرد.

تا اینکه روزی فهمیدیم که ‌ای دل غافل، جایزه‌ای که به ما دادند، بابا و مادرمان خریده بودند و داده بودند مدرسه که به ما بدهند، که کاش هیچ وقت این را نمی‌فهمیدیم، چون هنوز که هنوز است، به کلاه گشادی که سرمان گذاشتن، فکر می‌کنیم و شاید هم به خاطر همین کلاه گشاد باشد، که هر چه فکر می‌کنیم، یادمان نمی‌آید چه چیزی به ما جایزه دادند.