شبی از شب‌های زمستان، ما بودیم و بابایمان، در خانه مردی دهاتی، که ما را دعوت کرده بود به خانه‌اش. مرد دهاتی، دهاتی‌های دیگر را هم جمع کرده بود که بیایید که یکی آمده از شهر، تو نگو که انگار ما از منظومه دیگری آمده بودیم.

آن شب، هر چه چای خوردیم و هر چه دهاتی‌ها سیگار کشیدند، هر چه حرف زدند و هر چه حرف شنیدیم، صبح نشد؛ آخر تلویزیون نداشتند. همه در حال گل گفتن و گل شنیدن بودند که بابای ما، طبق معمول خودش را سپرد به کتابی و توی خودش بود که ناغافل کاغذی، انگشتش را بُرید و قصه‌ای شد این ماجرا، که فکر کنیم تا امروز که سال‌ها از آن روز می‌گذرد، نرفته باشد از یاد دهاتی‌ها و سینه به سینه این ماجرای شگفت­انگیز را تعریف کرده باشند که ما مردی شهری دیدیم که با کاغذ دستش می‌بُرید.

نزدیک‌ترین دهاتی به بابای ما، دست بابای ما را گرفت در دستش، و به خونی که می‌ریخت از دست بابایمان خیره شده بود. جوری زل زده بود، انگار تا حالا هیچ جای بدنش شکاف نخورده و خونی از آن در نرفته و نمی‌دانسته که خون چیست و چه رنگی است.

این دست بابای ما، تو مجلس، دست به دست چرخید و همه انگشت به دهان مانده بودند که چه­طور می‌شود کاغذی با انگشتی، چنین کاری کند؟

بعد از اینکه دهاتی‌ها، دست بابای ما را یک نظر دیدند، یک نگاه به دست خودشان کردند، که اگر کسی با کلنگ هم به جان دستشان می‌افتاد، نمی‌توانست آن را خراش بدهد، این قدر که پینه بسته بود، دست‌های سفت و زمختشان.

طفلک بابای ما. برای اینکه ثابت کند که از فضا نیامده و مال همین حوالی است، کتاب را هی نشان دهاتی‌ها می‌داد که «نگاه کنید، ببینید چه‌قدر تیز بود کاغذ. دستم کشیده شد و بُرید»، که فایده‌ای نداشت این حرف‌ها و جلوی آن همه دست، که هر کدامش، اندازه دو تا دست بابای ما بود، دست بابای ما از مردی افتاد.