خود را می گشاییم
بماند اینکه چه شد، با این همه گرفتاری، گفتیم ما هم وبلاگی داشته باشیم. اگر بفرماییم چه شد که اراده فرمودیم برای سومین بار وبلاگ داشته باشیم، هر کس از راه میرسد، ما را تجزیه و تحلیل میکند که خدایی، دیگر چیزی از ما نمانده که بخواهند تجزیه و تحلیلمان کنند. بگذریم.
تا پیش از اینکه بخواهیم صاحب سومین وبلاگمان شویم، گفتیم هر چه دلِ تنگمان بخواهد، مینویسیم. محکم هم گفتیم. سر آن دو وبلاگ قبلی هم این نیت را داشتیم. حالا که داریم چیزی مینویسیم، تا آن را در وبلاگمان بگذاریم، میبینیم، ای دل غافل. هر چیزی را که نمیشود نوشت. حالا باید نتیجه بگیریم که یا ما همانیم که بودیم یا زمانه همان زمانه است. بگذریم.
این وبلاگ، مثل همه وبلاگهاست، با این تفاوت که نویسنده این وبلاگ ما هستیم. چون ما را کمتر کسی میشناسد، خیالمان راحت است. چون اگر همه ما را میشناختند، باز هم باید از سر و ته نوشتههایمان میزدیم که مبادا کسی دلخور شود. نمیدانیم چرا در روزگاری زندگی میکنیم، که آدمها اینقدر زودرنج شدند و برای آنکه کسی نرنجد، ما باید کوتاه بیاییم. حالا این ماییم و این وبلاگ ما. امید آنکه اگر نمیتوانیم حرف نویی بگوییم، دستکم حرفهای تکراری را قشنگ بزنیم.
عشقمان، داستان است. هم مینویسیم داستان و هم میخوانیم داستان. زیستن خرج دارد، این روزها البته بیشتر. برای آنکه زنده بمانیم، ویرایش میکنیم. گفتوگو، کاری است در کنار کارها. گفتوگو میکنیم، با این و آن، و میدهیم برای چاپ، به اینجا و آنجا.