خیلی مسخره است
همه جمع بودیم دور هم و از هر دری، حرفی میزدیم. گاهی میافتد از این اتفاقها، تا اینکه دوستمان سؤالش را لو داد: «تا حالا شنیدید دختری با مردی به هوای اینکه مجرد است، آشنا شود، ولی وقتی میفهمد طرف متأهل است، برود که برود؟»
هر سه نگاهش کردیم و لبخندی زدیم به هم، و او پرسید باز: «به نظرتان چرا، میرود که میرود؟»
اولی گفت: «شاید به نیت ازدواج پا پیش گذاشته، ولی وقتی فهمیده طرف متأهل است، پشیمان شده و پا پس کشیده و رفته که رفته؟»
دومی گفت: «شاید وقتی فهمیده طرف متأهل است، عذاب وجدان گرفته و نخواسته زندگی زنی مثل خودش را خراب کند».
سومی گفت: «شاید هم با دوستهایش سر مرد متأهلی شرط بسته، که میتواند با او سر حرف را باز کند».
بعد نگاهش کردیم، هر سهمان، و فهمید منتظریم بدانیم، برای چه چنین چیزی پرسید، که متوسل شد به دسته استکان، و گفت: «راستی شنیدید نخست وزیر ژاپن استعفا کرد، بدون اینکه حتی یک ژاپنی تو خیابانهای ژاپن بریزد؟ خدایی خیلی مسخره است».
عشقمان، داستان است. هم مینویسیم داستان و هم میخوانیم داستان. زیستن خرج دارد، این روزها البته بیشتر. برای آنکه زنده بمانیم، ویرایش میکنیم. گفتوگو، کاری است در کنار کارها. گفتوگو میکنیم، با این و آن، و میدهیم برای چاپ، به اینجا و آنجا.