روزگار ما
ویرمان گرفت برویم بنشینیم روی صندلیای، زیر درختی، توی پارکی، و مثلاً هوایی بخوریم، بلکه کمتر هوایی شویم، که افاقه نکرد و بدتر نیز شدیم. بگذریم.
داشتیم هوا میخوردیم، که صدای گریه بچهای، سوژه داد دستمان. چشم چرخاندیم و دنبال بچه گشتیم. بچهای دیدیم پا برهنه، با چشمان گریان و هراسان. به هر سو میرفت مادر مرده، به این امید که گمشدهاش را بیابد.
ما سر گرداندیم و ملت را دیدیم، به این هوا که یکی پدر یا مادرش باشد و پی بچهاش برود. دیدیم ملت بیبخار ـ که ما هم یکی از آنها بودیم ـ نشستهاند و تماشا میکنند، در به دری بچه بینوا را. سرانجام، یکی از همان بیبخارها، که اتفاقاً نزدیک ما جا خوش کرده بود، بلند شد و گفت: «بیا اینجا».
بچه نگونبخت که پدرش را دید، آرام گرفت، گویی دوران غم به سر رسیده و فرشته در آمده. اینجا بود که ما از نخ بچه در آمدیم و رفتیم تو نخ بابای بچه، که چگونه توانست گریه بچهاش را ببیند، ولی حتی از جایی که تمرگیده بود، دستش را بالا نبرد و صدایش را بلند نکند، که بیا اینجا.
و برای اینکه شبیه این ملت بیبخار نباشیم و مبادا شبیه هیچ کدامشان هم نشویم، گفتیم روایت میکنیم آنچه را دیدیم، بلکه در تاریخ این مُلک، بماند به یادگار، که عجب ولیهایی در روزگار ما میزیستند.
عشقمان، داستان است. هم مینویسیم داستان و هم میخوانیم داستان. زیستن خرج دارد، این روزها البته بیشتر. برای آنکه زنده بمانیم، ویرایش میکنیم. گفتوگو، کاری است در کنار کارها. گفتوگو میکنیم، با این و آن، و میدهیم برای چاپ، به اینجا و آنجا.