ویرمان گرفت برویم بنشینیم روی صندلی‌ای، زیر درختی، توی پارکی، و مثلاً هوایی بخوریم، بلکه کمتر هوایی شویم، که افاقه‌ نکرد و بد‌تر نیز شدیم. بگذریم.

داشتیم هوا می‌خوردیم، که صدای گریه بچه‌ای، سوژه داد دستمان. چشم چرخاندیم و دنبال بچه گشتیم. بچه‌ای دیدیم پا برهنه، با چشمان گریان و هراسان. به هر سو می‌رفت مادر مرده، به این امید که گم­شده‌اش را بیابد.

ما سر گرداندیم و ملت را دیدیم، به این هوا که یکی پدر یا مادرش باشد و پی بچه‌اش برود. دیدیم ملت بی‌بخار‌ ـ که ما هم یکی از آن­ها بودیم ـ نشسته‌اند و تماشا می‌کنند، در به دری بچه بینوا را. سرانجام، یکی از‌‌ همان بی‌بخارها، که اتفاقاً نزدیک ما جا خوش کرده بود، بلند شد و گفت: «بیا اینجا».

بچه نگون­بخت که پدرش را دید، آرام گرفت، گویی دوران غم به سر رسیده و فرشته در آمده. اینجا بود که ما از نخ بچه در آمدیم و رفتیم تو نخ بابای بچه، که چگونه توانست گریه بچه‌اش را ببیند، ولی حتی از جایی که تمرگیده بود، دستش را بالا نبرد و صدایش را بلند نکند، که بیا اینجا.

و برای اینکه شبیه این ملت بی‌بخار نباشیم و مبادا شبیه هیچ کدامشان هم نشویم، گفتیم روایت می‌کنیم آنچه را دیدیم، بلکه در تاریخ این مُلک، بماند به یادگار، که عجب ولی‌هایی در روزگار ما  می‌زیستند.