تفکیک
پرنده فروشی بود پرندهشناس، ولی نامهربان. پرنده بسیار داشت، از همه شکل و از همه رنگ، و مشتریانی که دور و برش میپلکیدند، مشتریانی اهل دل، آن هم چه دلهایی، دلهای شاد، که هر دَم میدویدند پی آواز قناریها.
پرنده فروش، یک قناری ماده داشت، که تک و تنها گذاشته بود او را، در دل قفسی، و قفس را آویخته بود از وسط مغازهاش، و با مقوایی، از بیرون قفس را پوشانده بود. اسارت در اسارت، و نه قناری ماده، میدید پرندهای را و نه پرندهها میدیدند او را.
فقط صدای قناری ماده بود، که آزادانه میرسید به گوش قناریهای نر. دور تا دور قفس قناری ماده هم پر بود از قفسهایی که در هر کدامشان، قناری نری، به اسیری رفته بود. قناریهای نر، تا کوتاهترین نوایی از قناری ماده میشنیدند، همه با هم، یک صدا، آواز سر میدادند و از صدای یکپارچه قناریهای نر، اهل دل، سر به تحسین تکان میدادند و پرنده فروش هم به خود میبالید.
عشقمان، داستان است. هم مینویسیم داستان و هم میخوانیم داستان. زیستن خرج دارد، این روزها البته بیشتر. برای آنکه زنده بمانیم، ویرایش میکنیم. گفتوگو، کاری است در کنار کارها. گفتوگو میکنیم، با این و آن، و میدهیم برای چاپ، به اینجا و آنجا.