پدر بزرگمان، قد بلندی داشت و چشم­های گیرایی، و دو کلاه، که یکی را وقت کار بر سر می‌­گذاشت، و دیگری را، وقت مهمانی. یک چاقو هم داشت، که هیچ وقت از آن خون نمی‌‌چکید و همیشه با‌‌ همان چاقو، برایمان میوه پوست می‌­گرفت، و کبوترهایی داشت از همه رنگ، که برای آن‌ که همیشه پیش او بمانند، بالا‌هایشان را می‌­چید، و از بس که خسته بود هر روز، خستگی‌اش با خواب هم در نمی‌رفت. وقتی بوسه بر سیگار هما می‌زد، دیدنی بود. گل از گلش می‌شکفت و‌‌ همان وقت بود، که خستگی‌اش در می‌رفت از تنش.

این پدربزرگ به گفته دیگران و به تصور خودمان، ما را بسیار دوست می‌داشت. آخر ما تک فرزند پدرمان بودیم و شاید در نظرش ولیعهد پدرمان. روزی ما را گذاشته بودند در خانه پدربزرگمان و پدر و مادرمان رفته بودند، نمی‌دانیم کجا. پدربزرگ هم شده بود هم‌بازی ما، تا هم ما را سرگرم کند و هم شاید خودش را ـ به هوای بازی با ما ـ ببرد به روزگار کودکی‌هایش. در حال بازی بودیم که سراغ سیبی رفتیم و جای توپ، سیب را پرت کردیم سمت پدربزرگمان که از قضا سیب رفت و رفت و محکم خورد به دهانش. پدربزرگ دست برد به دهانش و چیزی نگفت. این از آن روز.

ما بعد‌ها فهمیدیم، پدربزرگ ما، چند وقتی به خاطر آن سیب و به خاطر بازی با ما، نمی‌توانست راحت غذا بخورد و به خاطر اینکه مادرمان ما را نزند، تا درس عبرتی بشود برایمان، که سیب، توپ نیست، دندان گذاشت روی جگرش و نگفت چیزی و آتش نهاد بر دلمان، تا امروز.