بچه هم که بودیم، به مرگ فکر می­کردیم. مرگ را نمی­دانیم! هر گاه خانه مادربزرگ­مان می­رفتیم، از بازی که دست می­کشیدیم، بالشی بر سر می­گرفتیم و دور خانه چرخ می­زدیم و می­گفتیم: بلند بگو لااله­الاالله. همه می­خندیدند، جز یک نفر. خنده­ همه را از یاد بردیم، ولی هنوز اخم یک نفر را به یاد داریم.

مادربزرگ­مان زن آرامی بود و توانایی­های بی­شماری داشت. او می­توانست ساعت­ها یک گوشه بنشیند، بدون آن­که تکان بخورد و این توانایی را داشت که نشسته بخوابد و همه فکر کنند دارد تلویزیون تماشا می­کند. هم­چنین می­توانست در گرمای تابستان چای داغ بخورد و گرمش نشود. پول­هایش را هم می­توانست جایی پنهان کند که جز خودش کسی آن را نیابد. این از مادربزرگ­مان.

این­که چرا ما بالش را به نشانه میت بر سر می­گرفتیم، از بازیگوشی­مان بود. خیلی از بازی­های آن زمان­ را از یاد بردیم، ولی هیچ­گاه این بازی با مرگ را  از یاد نمی­بریم. جالب است که تا امروز زیر تابوت هیچ کس نرفته و در مراسم تشییع کم حضور داشته­ایم.

بعدها از پدرمان شنیدیم که دلیل حرص خوردن مادربزرگ، خاطرات تلخی بود که عزراییل برایش رقم زده بود. بیشتر بچه­هایش در کودکی هم­آغوش مرگ شده بودند و او هر روز، نعش مردگان را می­دید که زندگان بر دوش می­گیرند و از جلوی زوارخانه­شان ـ که نزدیک حرم امام رضا بود ـ می­گذرند و به گورستان می­برند.