جناب خر
بچه بودیم، خیلی بچه. آنقدر بچه بودیم که یادمان نمیآید چهقدر بچه بودیم. نه مادرمان بود در خانه، نه بابایمان. ما بودیم و خودمان. این شد که نگرفتیم آرام و قرار، و رفتیم دَم در کوچه. مثل حالا هم نبودیم که اگر یک هفته هم در خانه بمانیم، پایمان را از اتاقمان هم نمیگذاریم بیرون.
وقتی باز کردیم در خانه را، با خری روبهرو شدیم که به گفته شاهدان این روایت، از خریت چیزی کم نداشت و جزو طبقه رعیت بود در میان خران. خری بود باربر، و معلوم نبود صاحبش چرا او را در کوچهمان، ول کرده بود به امان خدا.
از خر خوشمان آمد، شاید چون اولین خر زندگیمان بود که ما او را کشف کرده بودیم، و او هم از ما خوشش آمده بود، چون آمد نزدیکمان. ما نترسیدیم از خر، با آنکه هر آدم غریبهای که میدیدیم، خودمان را جمع میکردیم، ولی خر را که دیدیم، خودمان را گشاد کردیم برایش، و دور نشدیم از او و برای اینکه ارتباطمان تنگاتنگ شود، رفتیم سراغ یخچالمان و سیبِ سرخِ خورشید آوردیم برایش، که فراهم کنیم اسباب رضایت او را، بلکه بیشتر بماند پیشمان. از همان روزها هم احتیاج به محبت را علنی کرده بودیم، حتی برای خر غریبه.
خر سیب میخورد و ما عاشقانه تماشا میکردیم او را و هر وقت سیبش به ته میرسید، ما باز به دو میرفتیم سر یخچال، و سیب دیگری برایش میآوردیم و تقدیمش میکردیم.
وقتی سر و کله مادرمان پیدا شد، خر را پس زد و در را بست و ما را توقیف کرد و برای میوههای از دست رفتهاش ناله کرد و نگذاشت ادامه یابد، این دوستی پرمنفعت برای جناب خر.
عشقمان، داستان است. هم مینویسیم داستان و هم میخوانیم داستان. زیستن خرج دارد، این روزها البته بیشتر. برای آنکه زنده بمانیم، ویرایش میکنیم. گفتوگو، کاری است در کنار کارها. گفتوگو میکنیم، با این و آن، و میدهیم برای چاپ، به اینجا و آنجا.