بچه بودیم، خیلی بچه. آن­قدر بچه بودیم که یادمان نمی­آید چه­قدر بچه بودیم. نه مادرمان بود در خانه، نه بابای­مان. ما بودیم و خودمان. این شد که نگرفتیم آرام و قرار، و رفتیم دَم در کوچه. مثل حالا هم نبودیم که اگر یک هفته هم در خانه بمانیم، پای­مان را از اتاق­مان هم نمی­گذاریم بیرون.

وقتی باز کردیم در خانه را، با خری روبه­رو شدیم که به گفته شاهدان این روایت، از خریت چیزی کم نداشت و جزو طبقه رعیت بود در میان خران. خری بود باربر، و معلوم نبود صاحبش چرا او را در کوچه­مان، ول کرده بود به امان خدا.

از خر خوش­مان آمد، شاید چون اولین خر زندگی­مان بود که ما او را کشف کرده بودیم، و او هم از ما خوشش آمده بود، چون آمد نزدیک­مان. ما نترسیدیم از خر، با آنکه هر آدم غریبه­ای که می­دیدیم، خودمان را جمع می­کردیم، ولی خر را که دیدیم، خودمان را گشاد کردیم برایش، و دور نشدیم از او و برای اینکه ارتباط­مان تنگاتنگ شود، رفتیم سراغ یخچال­مان و سیبِ سرخِ خورشید آوردیم برایش، که فراهم کنیم اسباب رضایت او را، بلکه بیشتر بماند پیش­مان. از همان روز­ها هم احتیاج به محبت را علنی کرده بودیم، حتی برای خر غریبه.

خر سیب می­خورد و ما عاشقانه تماشا می­کردیم او را و هر وقت سیبش به ته می­رسید، ما باز به دو می­رفتیم سر یخچال، و سیب دیگری برایش می­آوردیم و تقدیمش می­کردیم.

وقتی سر و کله مادرمان پیدا شد، خر را پس زد و در را بست و ما را توقیف کرد و برای میوه­های از دست رفته­اش ناله کرد و نگذاشت ادامه یابد، این دوستی پرمنفعت برای جناب خر.