خانه‌ای داشتیم دو طبقه، در مشهد، در محله‌ای به نام شاهرخ شمالی. روز‌ها ما بودیم و مادرمان، و شب‌ها که جمعیت­مان زیاد می‌شد، ما بودیم و بابایمان و مادرمان. روز‌ها مشکل بزرگی داشتیم با مادرمان و آن این بود که باید جلوی چشم مادرمان بازی می‌کردیم یا اینکه اگر دور از چشم مادرمان بازی می‌کردیم، هر چند دقیقه یک بار که مادرمان می‌گفت: «ابوذر»، ما هم باید می‌گفتیم: «بله»، تا مادرمان بداند که ما هنوز زیر سایه‌اش هستیم. دقیقاً هم باید می‌گفتیم: «بله»، که ما هم هر بار یادمان می‌رفت و می‌گفتیم: «هان»، که مادرمان هم می‌گفت: «هان نه، بگو بله».

حتی وقتی هم که می‌رفتیم دست­شویی، می‌آمدیم به مادرمان می‌گفتیم که الان می‌خواهیم کجا حضور به هم برسانیم. آخر می‌خواستیم با خیال راحت برویم دست­شویی. خوش نداشتیم وقتی در دست­شویی به سر می‌بریم، مادرمان صدای­مان بزند و ما هول کنیم و بزنیم بیرون از دست­شویی و مایه آبرو ریزی خودمان شویم و بلند به مادرمان بگوییم: «هان».

یک بار برای اینکه با خاطرِ جمع برویم دست­شویی، وقتی که مادرمان در خواب به سر می‌برد، بیدارش کردیم و گفتیم: «مامان ما می‌خواهیم برویم دست­شویی». مادرمان ـ که هنوز که هنوز است، چشم‌های گِردش را خوب به یاد داریم ـ شگفت­زده زل زد به تخمِ چشم‌هایمان و بعد تا جایی که دستش می‌رسید، کوباند به هر جایی از تنمان، که «مرض، خُب برو. چرا مرا بیدار می‌کنی؟»

ما به خاطر آن ضرب شستی که دیدیم از مادرمان، از یاد بردیم برای چه بیدارش کردیم و دست‌شویی­مان به کل، در جا محو شد، و‌‌ همان جا سر نهادیم بر بالین­مان و هر چه زود‌تر به خواب رساندیم خودمان را، مبادا کار بکشد به جاهای باریک‌تر.

حالا که بزرگ رفته‌ایم، باز هم که می‌خواهیم برویم دست­شویی، هر از‌ گاه به نزدیک‌ترین کسی که کنارمان هست، می‌گوییم ما برویم دست­شویی، همین الان می‌آییم.