اجازه
خانهای داشتیم دو طبقه، در مشهد، در محلهای به نام شاهرخ شمالی. روزها ما بودیم و مادرمان، و شبها که جمعیتمان زیاد میشد، ما بودیم و بابایمان و مادرمان. روزها مشکل بزرگی داشتیم با مادرمان و آن این بود که باید جلوی چشم مادرمان بازی میکردیم یا اینکه اگر دور از چشم مادرمان بازی میکردیم، هر چند دقیقه یک بار که مادرمان میگفت: «ابوذر»، ما هم باید میگفتیم: «بله»، تا مادرمان بداند که ما هنوز زیر سایهاش هستیم. دقیقاً هم باید میگفتیم: «بله»، که ما هم هر بار یادمان میرفت و میگفتیم: «هان»، که مادرمان هم میگفت: «هان نه، بگو بله».
حتی وقتی هم که میرفتیم دستشویی، میآمدیم به مادرمان میگفتیم که الان میخواهیم کجا حضور به هم برسانیم. آخر میخواستیم با خیال راحت برویم دستشویی. خوش نداشتیم وقتی در دستشویی به سر میبریم، مادرمان صدایمان بزند و ما هول کنیم و بزنیم بیرون از دستشویی و مایه آبرو ریزی خودمان شویم و بلند به مادرمان بگوییم: «هان».
یک بار برای اینکه با خاطرِ جمع برویم دستشویی، وقتی که مادرمان در خواب به سر میبرد، بیدارش کردیم و گفتیم: «مامان ما میخواهیم برویم دستشویی». مادرمان ـ که هنوز که هنوز است، چشمهای گِردش را خوب به یاد داریم ـ شگفتزده زل زد به تخمِ چشمهایمان و بعد تا جایی که دستش میرسید، کوباند به هر جایی از تنمان، که «مرض، خُب برو. چرا مرا بیدار میکنی؟»
ما به خاطر آن ضرب شستی که دیدیم از مادرمان، از یاد بردیم برای چه بیدارش کردیم و دستشوییمان به کل، در جا محو شد، و همان جا سر نهادیم بر بالینمان و هر چه زودتر به خواب رساندیم خودمان را، مبادا کار بکشد به جاهای باریکتر.
حالا که بزرگ رفتهایم، باز هم که میخواهیم برویم دستشویی، هر از گاه به نزدیکترین کسی که کنارمان هست، میگوییم ما برویم دستشویی، همین الان میآییم.
عشقمان، داستان است. هم مینویسیم داستان و هم میخوانیم داستان. زیستن خرج دارد، این روزها البته بیشتر. برای آنکه زنده بمانیم، ویرایش میکنیم. گفتوگو، کاری است در کنار کارها. گفتوگو میکنیم، با این و آن، و میدهیم برای چاپ، به اینجا و آنجا.