یکی از عشقهای ما
عشقمان کلوچه بود، آن وقتها که هنوز پشت لبمان سبز نشده بود. روزی یک بسته کلوچه، از بقالی سر کوچه، با پولی که با هزار ناز و کرشمه از مادرمان میستاندیم، میخریدیم.
دیگر در این ایام، دُردانه خانهمان نبودیم. خواهرمان خودش را به جمع ما اضافه کرده بود، و چون جنگ تازه خودش را تمام کرده بود، و دوران خوش سازندگی، خودش را به ما تحمیل کرده بود، ما به ناچار به سهمیه کمتر، برای پیشرفت بیشتر کشور عزیزمان ساختیم و هر روز کلوچهمان را با خواهرمان نصف کردیم.
به خواهرمان یک کلوچه میدادیم و خودمان نیز یک کلوچه بر میداشتیم؛ کلوچه محترم نادری. موقع کلوچه خوردن هم، حداکثر فاصله را با مادرمان برقرار میکردیم و میرفتیم دور از چشمش، با خواهرمان، کلوچهخوران راه میانداختیم تا مبادا چشمهای مادرمان، مچ ما را بگیرند.
تقسیم صادقانه کلوچه، بهترین کار بود برای اینکه خواهرمان باور کند ما را. گام بعد را وقتی برمی داشتیم، که خواهرمان محو کلوچه میشد. با غصه و تعجب، به خواهرمان میگفتیم: «آبجی، کلوچه من یک مزهای میدهد، ببینم کلوچه تو چه مزهای میدهد».
خواهر بینوا و ساده ما، کلوچهاش را ـ که دو دستی گرفته بود که مبادا بربایند ـ میآورد جلو و ما یک گاز میزدیم به کلوچه، البته گازمان آنقدر بزرگ نبود که همه چیز لو برود و آنقدر هم کوچک نبود که مزهاش زیر دندانمان نیاید.
باز بعد از یک دقیقه، میگفتیم: «آبجی، نمیدانم این کلوچه من چرا این مزهای است. ببینم کلوچه تو چه مزهای دارد»، و خواهرمان باز کلوچهاش را میآورد جلو و باز ما گازی میزدیم به کلوچهاش.
هر روز ما نصف کلوچه خواهرمان را میخوردیم، بیآنکه خواهرمان بویی ببرد و تا ماهها کار ما این بود، تا اینکه خواهرمان شانس آورد و ما زود بزرگ شدیم و عشق مان به کلوچه، پیوست به تاریخ، و عشقهای دیگر دچار ما شدند.
عشقمان، داستان است. هم مینویسیم داستان و هم میخوانیم داستان. زیستن خرج دارد، این روزها البته بیشتر. برای آنکه زنده بمانیم، ویرایش میکنیم. گفتوگو، کاری است در کنار کارها. گفتوگو میکنیم، با این و آن، و میدهیم برای چاپ، به اینجا و آنجا.