صبح یکی از روز‌ها، نمی‌دانیم تابستان بود یا بهار، بابای­مان دست‌مان را گرفت و ناغافل ما را از شهر کشید بیرون و برد به روستایی که روزگاری اجداد مادریش در آن جولان می‌دادند. یکی ـ دو روزی که آنجا بودیم، بابای­مان که هیچ‌گاه نمی‌توانست یک جا بنشیند و هی باید جایش را عوض می‌کرد، باز دست ما را گرفت و برد این طرف و آن طرف روستا و چون خوش نداشت در میان خلایق باشد، ما را برد جای خلوتی، در میان باغ‌های بادام.

ما که بچه شهر بودیم، این همه درخت را یک جا ندیده بودیم، آن هم درخت بادام. برای همین دست رساندیم به شاخه‌های بادام و هی بادام تازه چیدیم و هی بادام خوردیم و هی لذت بردیم و هی خودمان را به روستا چسباندیم و هی بابای­مان هم سیگار دود کرد و هی تو خودش رفت و هی دید زد ابر‌ها را و کلاغ‌ها را و آسمان را.

یک بار هم ما را دید زد، که چه می‌کنیم که هی دورش می‌چرخیم، که دید بادام می‌چینیم، تند تند. بابای­مان اما جلومان را نگرفت و گذاشت ما که آزادی ندیده بودیم، در هوای آزادی نفس تازه کنیم و داد نزد که آهای نچین، و به جایش پندی داد به ما که تا امروز نمی‌دانیم چرا نمی‌رود از یادمان، هر چند که قویاً تکذیب می‌کنیم که هنوز فرصتی دست نداده از این پند سودی بجوییم و بارمان را به منزلی برسانیم، و حالا پند بابای­مان: «بابا جان، از یک درخت فقط بادام نچین. از یک درخت که بادام بچینی، زود می‌فهمند، ولی از چند تا درخت که بچینی، نمی‌فهمند».