خاطره کِرمی
یک دستمان کتاب بود و یک چشممان به فیلم، که دست بردیم و چند سیب فندقی از پیشدستی برداشتیم و خوردیم. پیش از این، چند سالی بر این عادت بودیم که هر گاه سیبی به دستمان میسپردند، با چاقو آن را به چهار قسمت مساوی تقسیم میکردیم و چوب سیب را یک سوی پیشدستی و دانههای سیب را سوی دیگر پیشدستی میگذاشتیم و سیب را تمام و کمال میل میفرمودیم. بدجوری هم لذت میبردیم.
آن شب برخلاف این عادت، سیب را برداشتیم و گاز زدیم. باز خوب است که بعد از گاز، چشممان افتاد به سیب. دیدیم کِرم درشتی ـ که انگار لحاف از رویش رفته کنار و سردش شده و حالا دارد دنبال گوشه لحافش میگردد که بکشد رویش و لحاف را پیدا نمیکند، چون بخشی از لحافش توی دهان ماست ـ دارد وُل میخورد.
خوشحال بودیم که کِرم را نخوردیم و از این همه دقت، وقت خوردن سیب، بر خود میبالیدیم، که دیدیم بلای دیگری افتاده به جانمان و نمیرود بیرون از جانمان. بلا این بود: کِرم افتاده بود به ذهن و خیالمان و هر کار میکردیم، کِرم بیرون نمیرفت که نمیرفت و تا این لحظه که داریم مینویسیم، بلکه کِرم به این هوا در بیاید و برود که برود، باز میبینیم یک گوشه ذهنمان را کِرم گرفته.
حالا رفتهایم در این فکر که کاش بیخبر بودیم و کِرم را میخوردیم و مجبور نمیشدیم با کِرم ملاقات کنیم که این خاطره کِرمی بیفتد به ذهنمان.
عشقمان، داستان است. هم مینویسیم داستان و هم میخوانیم داستان. زیستن خرج دارد، این روزها البته بیشتر. برای آنکه زنده بمانیم، ویرایش میکنیم. گفتوگو، کاری است در کنار کارها. گفتوگو میکنیم، با این و آن، و میدهیم برای چاپ، به اینجا و آنجا.