یک دستمان کتاب بود و یک چشممان به فیلم، که دست بردیم و چند سیب فندقی از پیش­دستی برداشتیم و خوردیم. پیش از این، چند سالی بر این عادت بودیم که هر گاه سیبی به دستمان می­سپردند، با چاقو آن را به چهار قسمت مساوی تقسیم می­کردیم و چوب سیب را یک سوی پیش­دستی و دانه­های سیب را سوی دیگر پیش­دستی می­گذاشتیم و سیب را تمام و کمال میل می­فرمودیم. بدجوری هم لذت می­بردیم.

آن شب برخلاف این عادت، سیب را برداشتیم و گاز زدیم. باز خوب است که بعد از گاز، چشم­مان افتاد به سیب. دیدیم کِرم درشتی ـ که انگار لحاف از رویش رفته کنار و سردش شده و حالا دارد دنبال گوشه لحافش می­گردد که بکشد رویش و لحاف را پیدا نمی­کند، چون بخشی از لحافش توی دهان ماست ـ دارد وُل می­خورد.

خوش­حال بودیم که کِرم را نخوردیم و از این همه دقت، وقت خوردن سیب، بر خود می­بالیدیم، که دیدیم بلای دیگری افتاده به جان­مان و نمی­رود بیرون از جان­مان. بلا این بود: کِرم افتاده بود به ذهن و خیال­مان و هر کار می­کردیم، کِرم بیرون نمی­رفت که نمی­رفت و تا این لحظه که داریم می­نویسیم، بلکه کِرم به این هوا در بیاید و برود که برود، باز می­بینیم یک گوشه ذهن­مان را کِرم گرفته.

حالا رفته­ایم در این فکر که کاش بی­خبر بودیم و کِرم را می­خوردیم و مجبور نمی­شدیم با کِرم ملاقات کنیم که این خاطره کِرمی بیفتد به ذهن­مان.