آن سالی که ما در زاهدان، عمر گران مایه‌مان را می‌گذراندیم، سربازی بیش نبودیم. زمستان‌ زاهدان، استخوانمان را ترکاند، به خصوص شب‌ها که هوا سرد بود و سوزش، حتی مخمان را هم می‌خواست از کار بیندازد. آن هم برای ما که سرمایی تشریف داریم.

ما سه شلوار به پا و دو دست اورکت، به همراه دو ژاکت، به تن می‌کردیم. هم چنین، دو ـ سه جفت جوراب و دو جفت هم دستکش می‌پوشیدیم، که برای دو ساعت پُست نگهبانی، در بیابانی سیاه و سخت، و در هوایی سرد و سوزان، دوام بیاوریم و خونمان منجمد نشود یک وقت و عمرمان به دنیا باشد.

شبی از شب‌های زمستان بود. ما نگهبان بودیم. داشتیم به لحظات پایانی نگهبانیمان نزدیک می‌شدیم و دیگر باید نگهبان بعدی، که ساعتش رسیده بود، سر می‌رسید و اسلحه و خشاب و همه بند و بساطمان را می‌دادیم به او. نگهبان جدید از راه رسید. ما فانوسقه‌مان را گشودیم که به همراه خشاب‌ها به او بدهیم که چشممان افتاد به شلوار این طفل معصوم. شلوارش تا سر زانو خیس بود. پرسیدیم که «چرا خیس است، این شلوار، آن هم در این هوای سرد»، که خندید. خنده‌هایشان همیشه نمکی بود. نگفت چیزی و ما هم که یخ کردیم، سین جیم نکردیم و او را گذاشتیم میان دشت و آسمان، تنها، و رفتیم گروهان، که چرتی بزنیم تا بیدار باش، کسی نزده.

بعد‌ها فهمیدیم این هم‌گروهانی ما، گرفتار دردِ شب ادراری است و این درد چه دردسر‌ها که برای او درست نکرد و صدای او هم در نیامد و چه­قدر تلاش کرد که معاف شود، که طفلکی قانون، با دست و پای بسته، نتوانست برای او کاری بکند و رو سیاهی ماند به زغال.