ما یک عمو داریم، که در جوانی‌هایش، آن هم در بحبوحه جنگ، زحمت کشید و دو پسر عمو برای ما آورد به دنیا؛ کاری که بابای ما هم برای ما نکرد و ما تا نُه سال، بی‌خواهر و برادر، روزگار گذراندیم.

یکی از پسرعمو‌ها، یک سال و پسرعموی دیگر، دو سالی از ما کوچک‌تر بودند. پسر عموی اولی، سرکش تشریف داشت و پسرعموی دومی، سر به زیر بود.

ما یک روز در هفته می‌رفتیم خانه پدربزرگمان که آن‌ها هم آن­جا زندگی می‌کردند. وقتی هفته می‌رسید به ته، و پنج­شنبه می‌رسید از راه، پسرعموی سرکش، دست می‌برد به دامن مادر که «مادر جان برویم که ابوذر دارد می‌آید»، که مادر سنگ صبورش می‌شد و نمی‌­دانیم چه می‌گفت به او، ولی نتیجه این می‌شد که می‌ماندند تا ما به آن‌ها برسیم و ما بی‌هم بازی نمانیم.

یکی از این هفته‌ها که ما خانه‌شان رفتیم، واداشتیم که پسرعمو‌ها، چهار دست و پا شوند و از این سرِ اتاق، بروند آن سرِ اتاق و از آن سرِ اتاق، بیایند این سرِ اتاق. آن‌ها هم گوش به فرمان بودند و این مسیر را طی می‌کردند و خدایی هم کم نمی‌گذاشتند، با آنکه هدفی نداشتند برای این رفت و برگشت‌ها.

با وجود این، نمی‌دانیم چرا باسن پسرعموی سرکش، هی می‌آمد جلوی چشم ما و ما هم هی، با کفِ دست، باسنش را می‌نواختیم و او هم از درد می‌سوخت و نمی‌توانست کاری کند، طفلکی. فقط کاری که می‌توانست بکند این بود که تند‌تر برود که ما نتوانیم به او برسیم که کمتر باسنش، سرخ شود، مثل لبو، و کمتر درد در دلش بپیچد.

ما هر وقت که خانه‌شان می‌رفتیم، پسرعموزنان راه می‌انداختیم و چون اسباب بازی زیاد داشتیم در خانه‌مان، دیگر به ما مزه نمی‌داد که با پسرعمو‌هایمان، هم­بازی شویم. به جای آن، با پسرعمو‌ها بازی می‌کردیم و پسرعمو‌ها می‌شدند اسباب بازی ما.