آن وقتها، عیدها
چند ساعتی که میماند به سال تحویل، مادرمان به هر گوشه خانه سرک میکشید، مبادا چیزی رفته باشد از یادش. به سبزهها، به ماهیها، به سبد رخت چرک، به سطلهای آشغال، که همه جای خانهمان گذاشته بود؛ که خدایی، شهرداری آن وقتهای مشهد، این همه سطل آشغال تو محله ما نگذاشته بود. مادرمان به همه جا، سر میزد، آن هم چند بار. دوست نداشت، حتی لنگ جورابی، نشسته مانده باشد، برای سال بعد. یک بار به مادرمان، دَمِ سال تحویل گفتیم: «آب»، که مادرمان گفت: «حالا بگذار سال تحویل شود، بعد».
بعدها کاشف به عمل آمد که چرا آب نداد به ما، چون نمیخواست تو این فاصله، ظرفی نشسته، بین ما و خودش و دستشویی، معلق بماند، مبادا سال تحویل شود. حتی مادرمان، به دَمِ درِ خانه هم سر میزد، که مبادا رهگذر بیفرهنگی، آشغالی انداخته باشد.
بابای ما هم آخرین سیگار سال کهنه را یک جور دیگری دود میکرد، گویی دلش نمیآمد سیگارش به ته برسد و سال، نو شود. سیگار آخر را درست چند دقیقه مانده به سال نو میکشید و سیگار جدید را هم ـ برای اینکه سیگار قبلی، دلش نگیرد ـ درست چند دقیقه بعد از سال نو، با ذوق، آتش میزد.
بابای ما، چند دقیقه مانده به سال تحویل، میرفت سر وقتِ چراغها. راه به راه، دستش را به هر کلیدی میرساند و روشن میکرد چراغها را. حتی چراغ حیاط و دَمِ درِ خانه را و اگر روز بود، البته که دیده نمیشد نور چراغها، ولی خُب خودش که میدانست چراغها روشن است و دارد پول میافتد برایش. همین بس بود برایش. شادیهای بابای ما هم مثل خودِ ما کوچک بود.
وقت سال تحویل که میشد، ما به اتفاق مادر و بابایمان، جوری مینشستیم جلوی تلویزیون که انگار قرار است کسی از ما عکس بگیرد و ما باید مراقب باشیم که مبادا ناگهانی، زیر خنده بزنیم یا پلکمان بیهوا، بیاید روی هم و با چشمهای بسته، سال نو شود. ما با چشمهای باز، خیلی باز، به صفحه تلویزیون سیاه و سفید توشیبای چهارده اینچ، زل میزدیم. انگار که قرار است خبری بدهند که نمیدانیم چه خبری است.
وقتی هم مردی با صدای کلفتش ـ که هیچ وقت هم ما این مرد را ندیدیم ـ میآمد و میگفت که «سالِ... هزار... و... سیصد... و... ». و آنقدر طولش میداد که آدم هول میکرد، مبادا اتفاقی بیفتد. بعد هم که سال، خودش را تحویل میکرد، ما که مجسمه شده بودیم، از بس که مات مانده بودیم، در میآمدیم از قالبمان و میرفتیم خودمان را ول میکردیم تو بغل مادر و بابایمان که هر چهقدر دوست دارند، ما را ببوسند و ما هم میبوسیدم، ولی نه آنقدر که آنها میبوسیدند. انگار که دلشان خیلی برای ما سوخته بود که سال نو شده.
حالا میفهمیم که جای دلسوزی هم داشت. ما بیخبر بودیم که هر سال داریم بزرگتر میشویم و همزمان، دردهایمان هم دارد، قد میکشد. بعد هم چیزی میگذاشتند کفِ دستمان که نوروزمان کامل شود، و راستی که چهقدر اسکناسهای آن موقع و عددهای رویش، کوچک بود. هر جا هم که میرفتیم، همه عیدی میدادند و مثل حالا نبود که بچه مردم هم که به ما میگوید: «عمو عیدی میدهی؟» باز ما از رو نمیرویم و مشتمان را باز نمیکنیم و عیدی نمیدهیم.
آن وقتها، هر خانهای که میرفتیم، اسکناسی نو میگرفتیم، که اگر الان، قدر آن عیدیها را میدانستیم و جمع میکردیم، شاید که میشد با آن کاری کرد. آن وقتها، عیدیهایمان را تا تابستان یا تا مهر و گاهی حتی تا سال بعد نگه میداشتیم. مگر خرج میشد لاکردار، از بس که عیدیهایمان، عیدی بود.
عشقمان، داستان است. هم مینویسیم داستان و هم میخوانیم داستان. زیستن خرج دارد، این روزها البته بیشتر. برای آنکه زنده بمانیم، ویرایش میکنیم. گفتوگو، کاری است در کنار کارها. گفتوگو میکنیم، با این و آن، و میدهیم برای چاپ، به اینجا و آنجا.