ما تا وقتی که سبیل در نیاورده بودیم، تشنه قدرت بودیم و در سر، خیلی چیزها می­پروراندیم و چون سرمان قدری بزرگ بود، هر چه می­پروراندیم، تمام نمی­شد لامصب، این چیز پروراندن، که دست­کم ما خلاص شویم و برویم مثل دیگران، دنبال بازی­مان و کمتر زجری را بکشیم که بزرگ­ترها می­کشند.

از کلاس چهارم دبستان، تا اول راهنمایی، بکوب زور زدیم؛ با آن­که سن­مان کم بود. چه زوری هم زدیم، که در وصف نگنجد. این همه زور زدن، برای مبصر شدن بود.

 حاصل زور زدن در سال اول، شد یک روز رسیدن به قدرت، آن هم روز پنج­شنبه، روزی که در روز و شبش، همه یک جور دیگری هستند. انگار که بلانسبت، آدمیزاد نیستند.

بعد از آن در اول راهنمایی به قدرت رسیدیم و چه قدرتی. یک کلاس که پر بود از بچه­های شر مدرسه، افتاد به دست ما، و ما که لاغر بودیم و انگشت جلوی یک سوراخ دماغ­مان می­گذاشتند، جان از باقیِ سوراخ­هایمان، فرت فرت می­زد بیرون، شدیم مبصر، و مگر کسی می­توانست پیدا ­شود که از ما حساب نبرد.

روزی سرِ کلاس اخموترین معلم، معلم از ما خواست که نظم کلاس را بگیریم به دست. ما هم یک ساعت نگذاشتیم که بچه­ای نفس بکشد، تنها با نوشتن چند تا اسم و کشیدن چند تا ضرب­در جلوی اسم­ها. پیش خودمان هم گفتیم که قبل از آن­که ورق صحیح کردن معلم به ته برسد، همه اسم­ها را پاک می­کنیم، ولی دیر جنبیدیم و اسم یکی از بچه­ها را نرسیدیم که پاک کنیم و معلم هم همان بچه را صدا کرد پای تخته، و ما برای اولین بار به چشم خودمان دیدیم، که قدرت چه چیز مزخرفی است؛ وقتی که زیاد باشد و قرار هم نباشد که به کسی پاسخگو باشیم.

معلمِ اخمو، لای انگشت­های دست بچه مردم، مداد گذاشت و تا جایی که زورش رسید، دو دستی، مداد را فشار داد و فشار داد، و بچه از درد، نشست و برخاست و گریست و بی­صدا نالید و رنگ به رنگ شد.

ما از آن سال به بعد، دیگر به مبصر شدن فکر نکردیم و از رسیدن به قدرت، حسابی زده شدیم. آخر بدجوری دل­مان را زد، این قدرتِ لاکردار.