کاش بچهم منُ بزرگ میکرد
یعنی من دیروز فهمیدم که بچهم کیه. چند روزه زنم قهر کرده رفته، بعد این بچه، یه بارَم نگفته مامان. خیلییه ها. تصور کن. بچه ده ساله، پسر بچه، اینقدر محکم. من روزِ دوم، نزدیک بود زنگ بزنم برای مِنتکِشی. حالا اینجا رو گوش کن. دیشب بچهم اومد سراغم، بیمقدمه بهم گفت: «بابا، حالا که مامان برنمیگرده، بیا طلاقش بدیم». یعنی من میخواستم همون جا بلند شَم، یه جفت کشیده بزنم تو گوشِ خودم، که این بچه اینقدر میفهمه. کاش بچهم منُ بزرگ میکرد، که این همه ذلیل بار نمیاومدم.
(بخشی از نمایش نامه ای ناتمام)
(بخشی از نمایش نامه ای ناتمام)
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۲ ساعت 16:59 توسط ابوذر هدایتی
|
عشقمان، داستان است. هم مینویسیم داستان و هم میخوانیم داستان. زیستن خرج دارد، این روزها البته بیشتر. برای آنکه زنده بمانیم، ویرایش میکنیم. گفتوگو، کاری است در کنار کارها. گفتوگو میکنیم، با این و آن، و میدهیم برای چاپ، به اینجا و آنجا.