یعنی من دیروز فهمیدم که بچه‌م کیه. چند روزه زنم قهر کرده رفته، بعد این بچه، یه بارَم نگفته مامان. خیلی‌یه ‌ها. تصور کن. بچه ده ساله، پسر بچه، این‌قدر محکم. من روزِ دوم، نزدیک بود زنگ بزنم برای مِنت‌کِشی. حالا این‌جا رو گوش کن. دیشب بچه‌م اومد سراغم، بی‌مقدمه بهم گفت: «بابا، حالا که مامان برنمی‌گرده، بیا طلاقش بدیم». یعنی من می‌خواستم همون جا بلند شَم، یه جفت کشیده بزنم تو گوشِ خودم، که این بچه‌ این‌قدر می‌فهمه. کاش بچه‌م منُ بزرگ می‌کرد، که این همه ذلیل بار نمی‌اومدم.

(بخشی از نمایش نامه ای ناتمام)