یک قناری داشتیم، خوش رنگ، خوش اندام، اندازه گنجشک. مادرم صدایش می‌کرد طلایی. پدرم اما هیچی صدایش نمی‌کرد. مادرمان بعد از ما، به این طلایی بود که بیشتر می‌رسید. جعفری تازه، هویج تازه، تخم مرغ تازه و قفسی که روزی یک بار آب و جارو می‌شد و آبی گوارا‌تر از دیروز، و جایی مخصوص، رو به درخت بزرگ سیب و آفتابی که ملایم بتابد به طلایی.

طلایی برای قناری‌های همسایه هم طلایی بود. صدای طلایی که می‌رسید به گوش قناری‌ها، شروع می‌کردند به هم­نوایی. همه شاد بودند که عجب قناری‌هایی. حالا که فکر می‌کنیم، می‌بینیم شادی کجا بود برای طلایی و قناری‌های هم­جوار طلایی، هم­نوایی آن‌ها برای رهایی بود و هم­دردی بیشتر، و دعوت یک­دیگر برای بردباری، در روزهای اسیری و بی‌قراری.

روزی مادرمان از غم طلایی گفت که تنهاست و پدرمان به بازار قناری فروش‌ها رفت که از تنهایی در بیاید طلایی، و با قفسی جدید آمد خانه و یک قناری تازه، هم­سلولی تازه‌ای برای طلایی. قناری تازه، شکل قناری نبود اصلاً. سیاه بود و بد قواره، شکل جغد، کمی هم عصبی.

قفس قناری سیاه را که آویختیم به دیوار، کنار طلایی، پشتش را کرد طلایی به هم­سلولی­اش و شروع شد دوره اعتصاب غذای طلایی و دیگر آواز نخواند، طلایی. مادرم دید طلایی دارد خودش را می‌کشد، این بود که باز پدرم را صدا زد و باز گفت از طلایی و از غم طلایی.

پدر باز رفت به بازار قناری فروش‌ها، اما این بار با قناری سیاه، و پس داد هم­سلولی طلایی را. طلایی که دید جایش گشاد شده و باز شده سوگلی، باز خواند. این بار اما بلند‌تر خواند، که جبران کند روزهای سکوتش را و شروع شد باز هم­نوایی قناری‌ها به رهبری طلایی.