عصای روز پیری
روزی به دوستی گفتیم: «تا عصای پیری نگرفتی دستت، برای خودت چند دوست پیدا کن، که روز پیری، نزدیک است، و این دوست است که آن روز میآید به کارت».
ما یادمان رفت که چه شد این پند را صادر فرمودیم، تا اینکه شبی این دوست، ناغافل ظاهر شد و گفت: «راست گفتی که برای خودت دوست پیدا کن».
این را گفت و چیزی پرسید، که تا یک هفته ما را با خودمان مشغول کرد. کم مشغول بودیم این روزها، آن هم با پرسشهای بیپاسخ و راههای نرفته و راههای اشتباه رفته، که این پرسش شد دردسری تازه: «بگو ببینم، حالا خودت چند تا دوست داری؟»
او رفت و ما ماندیم و این پرسش، که افسردهمان کرد حسابی. هر چه با سر انگشتهایمان شمردیم دوستانمان را، دیدیم به زور به یکی ـ دو نفر میرسد دوستانمان، آن هم در این مُلک، که یک دشمن زیاد است، خیلی زیاد، و هزار دوست، کم است، خیلی کم.
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 16:14 توسط ابوذر هدایتی
|
عشقمان، داستان است. هم مینویسیم داستان و هم میخوانیم داستان. زیستن خرج دارد، این روزها البته بیشتر. برای آنکه زنده بمانیم، ویرایش میکنیم. گفتوگو، کاری است در کنار کارها. گفتوگو میکنیم، با این و آن، و میدهیم برای چاپ، به اینجا و آنجا.