روزی به دوستی گفتیم: «تا عصای پیری نگرفتی دستت، برای خودت  چند دوست پیدا کن، که روز پیری، نزدیک است، و این دوست است که آن روز می­آید به کارت».

ما یادمان رفت که چه شد این پند را صادر فرمودیم، تا این­که شبی این دوست، ناغافل ظاهر شد و گفت: «راست گفتی که برای خودت دوست پیدا کن».

این را گفت و چیزی پرسید، که تا یک هفته ما را با خودمان مشغول کرد. کم مشغول بودیم این روزها، آن هم با پرسش­های بی­­پاسخ و راه­های نرفته و راه­های اشتباه رفته، که این پرسش شد دردسری تازه: «بگو ببینم، حالا خودت چند تا دوست داری؟»

او رفت و ما ماندیم و این پرسش، که افسرده­مان کرد حسابی. هر چه با سر انگشت­هایمان شمردیم دوستان­مان را، دیدیم به زور به یکی ـ دو نفر می­رسد دوستان­مان، آن هم در این مُلک، که یک دشمن زیاد است، خیلی زیاد، و هزار دوست، کم است، خیلی کم.