بچه بودیم، ولی این­قدر می‌رسید عقلمان، که اگر کسی زور گفت، نگاهش نکنیم و دُم­مان را نگذاریم روی کولمان یا نترسیم و بزنیم زیر گریه، و بدویم سمت خانه‌مان. این از جثه عقلمان، در آن روز‌ها، که به ما می‌گفتند بچه.

ما صاحب­خانه‌ای داشتیم، چاق و پیر، با عرق­چینی به سر و گیوه‌ای به پا، که زیر خانه ما مغازه داشت، مغازه بقالی. این پیرمرد چاق، به بابای ما زور می‌گفت، دَم به دَم. زورش هم زیاد‌تر از بابای ما بود، خدایی. بابای ما هم برایش کم نمی‌گذاشت و با نافرمانی‌های مدنی و غیرمدنی، خوب ترتیبش را می‌داد. مثلاً اجاره خانه را دیر می‌داد، ولو چند روز. مادرمان هم اتفاقاً، این جور وقت‌ها، روی نیمکت ذخیره نمی‌نشست، بلکه سپر به یک دست، نیزه به دست دیگر، می‌آمد به کمک بابای ما. با این همه، ما جایز ندیدیم، بمانیم پشت جبهه، لذا خودمان را رساندیم به خط مقدم، که کاری کنیم، کارستان.

این بود که روزی یا شبی، یکی از تصمیم‌های کبرای­مان را گرفتیم. گفتیم به خودمان، که باید چوب بکنیم تو قفل مغازه صاحب­خانه‌مان، که ادب شود، بلکه کمتر بابای بینوای ما را آزار بدهد؛ که چه کیفی هم می‌داد، این مبارزه پنهانی، با پیرمردی که چند برابر ما بود و از قضا، قیافه ترس‌ناکی هم داشت، با آن عرق­چینی که به سر داشت.

ما عصر‌ها، که ملت غیور خواب بود، و شب‌ها، که باز‌‌ همان ملت غیور، خواب بود، بیرون می‌آمدیم به هوای هواخوری، و رو به ملت خواب رفته، می‌نشستیم و دست‌هایمان را می‌بردیم پشتمان، و خرده‌های چوب را با خشم و دقت، می‌چپاندیم در قفل مغازه صاحب­خانه عرق‌چین به سرمان.

صاحب­خانه ما، دو باری ناچار شد، قفل را با اره ببرد؛ چه خسارتی، و هر بار هم چند ساعتی دیر‌تر از همیشه مغازه‌اش را بگشاید؛ چه زیانی، و تا فردا صبح هم به یقین، اعصابش می‌ریخت به هم؛ چه درد عظیمی. این همه، محصول کار ما بود، که بچه بودیم، ولی عقلمان می‌رسید این­قدر، که پیش زورگو کم نیاوریم، حتی اگر زورش پر زور باشد.