در حوالی ما، مردی می‌نشیند رو‌به‌روی ترازویش، توی پیاده‌رو، جلوی چشم مردم، چه تابستان باشد، چه زمستان. سر پا می‌نشیند و زانو‌هایش را بغل می‌‌کند و انگشت‌‌هایش را به هم می‌رساند و زل می‌زند، نمی‌دانیم به کجا.

کلاه بر سر دارد، کت بر تن دارد، و سری که وقتی خم می‌کند به جلو، هزار هزار، چروک می‌بینی، پسِ گردنش. با آن‌که پیر نیست آن‌قدر، ولی چروکیده است این‌قدر.

نمی‌دانیم این مرد، چه در قامت خمیده و نگاه خیره و ترازوی شکسته‌اش دارد، که همه زیبایی‌های خیابان، پیش چشممان تار می‌شود، ناگهان.

مانده‌ایم جنس روحش چیست، که بر روح ما غلبه می‌کند این چنین، بی‌آنکه سر بالا بیاورد، بی‌آنکه نگاه‌مان کند، بی‌آنکه سخنی بگوید، بی‌آنکه تکانی بخورد.